معرفی و دانلود رایگان کتاب لبخند
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب لبخند
off

کتاب لبخند

۲.۸(از ۵۸ امتیاز)
نوع کتاب

معرفی کتاب لبخند

«لبخند» داستان کوتاهی از دی. اچ. لارنس(۱۹۳۰-۱۸۸۵) نویسنده انگلیسی و از مجموعه مطالعه در وقت اضافه است. زمان تقریبی مطالعه: ۱۰ دقیقه

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب لبخند و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابلبخند
موضوعداستان کوتاه، داستان خارجی
نویسندهدی. اچ. لارنس
مترجمسیاوش ملکی
انتشاراتخانه داستان چوک
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۰.۵۵ مگابایت
تعداد صفحه‌ها۱۰ صفحه
قیمت کتابرایگان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

kaveh
۱۳۹۵/۱۱/۱۳

مرده با زنش همش دعوا داشت حالا هم که زنه مرده بود، طرف نمیدونست خوشحال باشه یا ناراحت، احساس میکرد باید ناراحت باشه و چون اصلا احساس ناراحتی نمیکرد گیج بود و‌این گیجی عصبانیش‌کرده بود، یک انسان که احساساتش کشته...بیشتر

۰
آوا داوودی فر
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۳۰

خبلی عالییی بود. دوگانگی در احساس و عقل و تاثیر دیگران در زندکی ما رو خیلی قشنگ توصیف کرده بود. حس به خاطر مرگ کسی که دوست داشته ناراحته اما احساس رهایی داره عالییییی

۰
Mohammad Bagheri
۱۳۹۸/۰۳/۲۸

به نظر می رسه مرد هیچ وقت بوسیله زن خودش تمکین نشده بود، همیشه با هم خرده مشکلاتی داشتن و مرد همیشه چشمش دنبال سیر کردن دلش بود، برای همین از سیزدهمین بار که زنش اون رو ترک کرد و...بیشتر

۰
جو مارچ
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۰۶/۰۶

شاید براتون جالب باشه شایدم نه...

۰
مسافر
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۰۶

بسیار زیبا حواسمان به رفتارهایی که نشان میدهیم و اثراتی که بر دیگران می گذاریم باشد

۰
인하
۱۳۹۷/۰۲/۰۹

وقتی این کتاب رو بخونید به خودتون میگید واقعا چه معنی داره,چه مزخرف چرا اینارو میگه,اما فکر کنید,فکر کنید وببینید چه معنی ای داره,قطعا نویسنده دیوانه نیست.

۰
بابک
۱۳۹۵/۱۱/۱۳

به نظرم بی محتوا بود. داستان نبود، تعدادی واژه قطار شده بود و بی هدف، خواننده رو معطل می کند.

۰
نجمه
۱۳۹۶/۰۳/۱۵

باوجوداین که برای نویسنده عزیز احترام قائلم اما دوست دارم نظرمو بگم.ازاول کتاب چندصفحه بیشترپیش نرفتم چون برام خسته کننده بود برخلاف کتابای زیادی ک از طاقچه دریافت کردم و ازشون خوشم تومد.موفق باشید

۰
love خدا❤
۱۳۹۶/۰۱/۲۰

خوب بود

۰
AMir
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۲۷

داستان درباره‌ی احساسات حقیقی و بی پرده ی یک مرد بود...خیلی داستان پردازی قوی نداشت. نپسندیدم

۰
امید
۱۳۹۵/۱۲/۱۰

ابدا شبیه داستان نبود تا حالا نویسنده ای رو ندیده بودم که انقدر قلمش ضعیف باشه بیمحتوا!!!

۰
کاربر 2928172
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۶/۳۱

عالی

۰
عاشق دانستن
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۳۰

راستش من ازش چیزی یاد نگرفتم . البته نظر شخصیم هست و ممکنه برای دیگران جالب و آموزنده باشه .

۰
bonito
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

قشنگ بود قدر با هم بودن هاتون رو بدونید

۰
کاربر 8840132
۱۴۰۳/۰۶/۱۵

داستان عجیبی بود! من زیاد خوشم نیامد! این جور داستان ها رو دوست ندارم!

۰

بریده‌هایی از کتاب

او هرگز، تا بدین حد، دل‌مرده و لبانش خالی از لبخند نبود.
خسته
۲۳
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
Maryam Bagheri
۱۸
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
پویا پانا
۱۸
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
دیانا
۷
لبخند تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضت‌کشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: ‌«حال اوفلیا وخیم.» احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپه‌ی خواب کار بیهوده‌ای است. پس در کوپه‌ی درجه‌یک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی ‌که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل می‌کرد.
𝘼𝙂𝘿`𝘚𝘶𝘨𝘢
۷
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
سعیده حمیدی
۵
تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضت‌کشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: ‌«حال اوفلیا وخیم.» احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپه‌ی خواب کار بیهوده‌ای است. پس در کوپه‌ی درجه‌یک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی ‌که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل می‌کرد. طبیعتاً او می‌بایست در کنار بستر اوفلیا باشد؛ اما اوفلیا او را فرانخوانده بود. به همین خاطر بود که او در واگن قطار بیدار نشسته بود. در اعماق قلبش ثقلی بسیار سنگین و سیاه را احساس می‌کرد: چیزی شبیه به غده‌ای مالامال از ملال مطلق که شریان‌های حیات‌بخشش را به ‌شدت می‌فشرد.
💕Adrien💕
۵
و آنگاه‌که سپیده سر زد، سرد و مأیوس دست در دستِ بارانی سرد و منحوس بانو بست پلک‌هایش را و آمیخت با سحرگاهی رنگی و ما ماندیم با همان بامداد پیر همیشگی
میلاد
۴
_کوچولوی طفلکی! گریه کن خُب، گریه کن!
جو مارچ
۳
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
o_o
۳