معرفی و دانلود رایگان کتاب لبخند
تصویر جلد کتاب لبخند
off

کتاب لبخند

نوع کتاب
۲.۸(از ۵۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
دی. اچ. لارنس، سیاوش ملکی
انتشارات: 
خانه داستان چوک

معرفی کتاب لبخند

«لبخند» داستان کوتاهی از دی. اچ. لارنس(۱۹۳۰-۱۸۸۵) نویسنده انگلیسی و از مجموعه مطالعه در وقت اضافه است. زمان تقریبی مطالعه: ۱۰ دقیقه

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب لبخند و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:لبخند
موضوع:داستان کوتاه، داستان خارجی
نویسنده:دی. اچ. لارنس
مترجم:سیاوش ملکی
انتشارات:خانه داستان چوک
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۵۵ مگابایت
تعداد صفحه‌ها:۱۰ صفحه
قیمت کتاب:رایگان
برچسب:داستان انگلیسی، مجموعه مطالعه در وقت اضافه، زمان مطالعه ۵ تا ۱۰ دقیقه

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

kaveh
۱۳۹۵/۱۱/۱۳

مرده با زنش همش دعوا داشت حالا هم که زنه مرده بود، طرف نمیدونست خوشحال باشه یا ناراحت، احساس میکرد باید ناراحت باشه و چون اصلا احساس ناراحتی نمیکرد گیج بود و‌این گیجی عصبانیش‌کرده بود، یک انسان که احساساتش کشته...بیشتر

۰
آوا داوودی فر
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۳۰

خبلی عالییی بود. دوگانگی در احساس و عقل و تاثیر دیگران در زندکی ما رو خیلی قشنگ توصیف کرده بود. حس به خاطر مرگ کسی که دوست داشته ناراحته اما احساس رهایی داره عالییییی

۰
Mohammad Bagheri
۱۳۹۸/۰۳/۲۸

به نظر می رسه مرد هیچ وقت بوسیله زن خودش تمکین نشده بود، همیشه با هم خرده مشکلاتی داشتن و مرد همیشه چشمش دنبال سیر کردن دلش بود، برای همین از سیزدهمین بار که زنش اون رو ترک کرد و...بیشتر

۰
جو مارچ
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۰۶/۰۶

شاید براتون جالب باشه شایدم نه...

۰
مسافر
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۰۶

بسیار زیبا حواسمان به رفتارهایی که نشان میدهیم و اثراتی که بر دیگران می گذاریم باشد

۰
인하
۱۳۹۷/۰۲/۰۹

وقتی این کتاب رو بخونید به خودتون میگید واقعا چه معنی داره,چه مزخرف چرا اینارو میگه,اما فکر کنید,فکر کنید وببینید چه معنی ای داره,قطعا نویسنده دیوانه نیست.

۰
بابک
۱۳۹۵/۱۱/۱۳

به نظرم بی محتوا بود. داستان نبود، تعدادی واژه قطار شده بود و بی هدف، خواننده رو معطل می کند.

۰
نجمه
۱۳۹۶/۰۳/۱۵

باوجوداین که برای نویسنده عزیز احترام قائلم اما دوست دارم نظرمو بگم.ازاول کتاب چندصفحه بیشترپیش نرفتم چون برام خسته کننده بود برخلاف کتابای زیادی ک از طاقچه دریافت کردم و ازشون خوشم تومد.موفق باشید

۰
love خدا❤
۱۳۹۶/۰۱/۲۰

خوب بود

۰
AMir
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۲۷

داستان درباره‌ی احساسات حقیقی و بی پرده ی یک مرد بود...خیلی داستان پردازی قوی نداشت. نپسندیدم

۰
امید
۱۳۹۵/۱۲/۱۰

ابدا شبیه داستان نبود تا حالا نویسنده ای رو ندیده بودم که انقدر قلمش ضعیف باشه بیمحتوا!!!

۰
عاشق دانستن
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۳۰

راستش من ازش چیزی یاد نگرفتم . البته نظر شخصیم هست و ممکنه برای دیگران جالب و آموزنده باشه .

۰
bonito
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

قشنگ بود قدر با هم بودن هاتون رو بدونید

۰
کاربر 8840132
۱۴۰۳/۰۶/۱۵

داستان عجیبی بود! من زیاد خوشم نیامد! این جور داستان ها رو دوست ندارم!

۰
mehdik2017
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۲/۰۹/۱۰

خوب نیست

۰

بریده‌هایی از کتاب

خسته
۲۳
او هرگز، تا بدین حد، دل‌مرده و لبانش خالی از لبخند نبود.
Maryam Bagheri
۱۸
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
پویا پانا
۱۸
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
دیانا
۷
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
𝘼𝙂𝘿`𝘚𝘶𝘨𝘢
۷
لبخند تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضت‌کشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: ‌«حال اوفلیا وخیم.» احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپه‌ی خواب کار بیهوده‌ای است. پس در کوپه‌ی درجه‌یک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی ‌که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل می‌کرد.
سعیده حمیدی
۵
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
💕Adrien💕
۵
تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضت‌کشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: ‌«حال اوفلیا وخیم.» احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپه‌ی خواب کار بیهوده‌ای است. پس در کوپه‌ی درجه‌یک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی ‌که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل می‌کرد. طبیعتاً او می‌بایست در کنار بستر اوفلیا باشد؛ اما اوفلیا او را فرانخوانده بود. به همین خاطر بود که او در واگن قطار بیدار نشسته بود. در اعماق قلبش ثقلی بسیار سنگین و سیاه را احساس می‌کرد: چیزی شبیه به غده‌ای مالامال از ملال مطلق که شریان‌های حیات‌بخشش را به ‌شدت می‌فشرد.
میلاد
۴
و آنگاه‌که سپیده سر زد، سرد و مأیوس دست در دستِ بارانی سرد و منحوس بانو بست پلک‌هایش را و آمیخت با سحرگاهی رنگی و ما ماندیم با همان بامداد پیر همیشگی
جو مارچ
۳
_کوچولوی طفلکی! گریه کن خُب، گریه کن!
o_o
۳
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سخت‌گیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.