
خسته
۲۳
او هرگز، تا بدین حد، دلمرده و لبانش خالی از لبخند نبود.
Maryam Bagheri
۱۸
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
پویا پانا
۱۸
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
دیانا
۷
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
𝘼𝙂𝘿`𝘚𝘶𝘨𝘢
۷
لبخند
تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضتکشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: «حال اوفلیا وخیم.»
احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپهی خواب کار بیهودهای است. پس در کوپهی درجهیک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل میکرد.
سعیده حمیدی
۵
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
💕Adrien💕
۵
تصمیم داشت که تمام شب را بیدار بماند، نوعی ریاضتکشی شاید. در تلگراف خیلی مختصر ولی گویا آمده بود: «حال اوفلیا وخیم.»
احساس کرد که در آن شرایط، رفتن به کوپهی خواب کار بیهودهای است. پس در کوپهی درجهیک، خسته و فرسوده نشست در هنگامی که شب، خودش را به آسمان فرانسه تحمیل میکرد.
طبیعتاً او میبایست در کنار بستر اوفلیا باشد؛ اما اوفلیا او را فرانخوانده بود. به همین خاطر بود که او در واگن قطار بیدار نشسته بود. در اعماق قلبش ثقلی بسیار سنگین و سیاه را احساس میکرد: چیزی شبیه به غدهای مالامال از ملال مطلق که شریانهای حیاتبخشش را به شدت میفشرد.
میلاد
۴
و آنگاهکه سپیده سر زد، سرد و مأیوس
دست در دستِ بارانی سرد و منحوس
بانو بست پلکهایش را و آمیخت با سحرگاهی رنگی
و ما ماندیم با همان بامداد پیر همیشگی
جو مارچ
۳
_کوچولوی طفلکی! گریه کن خُب، گریه کن!
o_o
۳
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
امیرحسین
۱
صورت سبزهی سهتیغهی جذابش میتوانست برای نقاشی چهرهی مسیحِ مصلوب الگوی نقاشان قرار بگیرد. با آن ابروان پرپشت مشکیرنگی که پریشانی ناشی از عذابی درونی در هم برده بودشان.
خسته
۱
احساس کرد که باز لبخندی دارد
◇AMEN◇
۱
او هرگز، تا بدین حد، دلمرده و لبانش خالی از لبخند نبود.
Mo0byna
۰
_ قوی باش! ... قوی، قبول؟
Mo0byna
۰
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
فاطمه دستیار
۰
همیشه زندگی را جدی گرفته و در حقِ خودش سختگیری کرده بود. جدیتی که اکنون از پا درش آورده بود.
