معرفی و دانلود رایگان کتاب غول خودخواه
تصویر جلد کتاب غول خودخواه
off

کتاب غول خودخواه

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۸۵ رأی)

معرفی کتاب غول خودخواه

«غول خودخواه» داستان کوتاهی از اسکاروایلد(۱۹۰۰-۱۸۵۴)، نویسنده ایرلندی است. زمان تقریبی مطالعه: ۶ دقیقه

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب غول خودخواه و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابغول خودخواه
موضوعداستان کوتاه، داستان خارجی
نویسندهاسکار وایلد
مترجممحدثه محمدعلی‌پور
انتشاراتخانه داستان چوک
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۰.۵۷ مگابایت
تعداد صفحه‌ها۱۵ صفحه
قیمت کتابرایگان
برچسبمجموعه مطالعه در وقت اضافه، زمان مطالعه ۵ تا ۱۰ دقیقه

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

remia
۱۳۹۵/۱۱/۰۷

درسته که همه به این نتیجه رسیدن که این داستان برای کودکانه اما نباید یادمون بره که اگه یک فرد از کودکی زیبا فکر کنه این زیبایی ها باهاش رشد میکنه..کاش ماهم حصار های اطراف دلمونو بشکنیم و بهار...بیشتر

۰
AmirHossein[AHS]
۱۳۹۹/۰۴/۰۵

خیلی خوب، وقشنگ بود حتی پایانش که غم انگیز بود.

۰
شهیده
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۰۴

این کتاب انقد جذابه و دوست داشتنیه که آدم دوست داره بار ها اینو بخونه. من خودم 13 سالمه و برای هم سن و سال هام پیشنهاد میکنم. اگر کسی با نظرم موافقه اعلام کنه

۰
حسنا
۱۳۹۷/۰۷/۱۲

جالب بود، مخصوص کودک درون! ولی آخرشو نفهمیدم چی شد!😶 جای چنگ و زخم عشق و مرگ و..

۱
جواد
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۱۰

چه حس خوبی داشت کتابش، و چقدر زیبا، محبت و مهربانی رو توصیف میکنه

۰
Feri
۱۳۹۶/۰۵/۲۳

داستان مناسبی برای کودکانه

۰
Bookworm
۱۳۹۵/۱۱/۰۸

دو سوال برام پیش اومد😏 اول منظور نویسنده از زخم عشق چی بود و اینکه کی صورت بچه رو زخمی کرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه فرشته ی مرگ نبود پس چرا صورتش زخمی بود یعنی خدا این کارو...بیشتر

۲
هانی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۰۳

آخییییی 😍 من بچه بودم، یه کتاب داشتم، چند تا داستان کوتاه از اسکار وایلد داشت.. هزااار بار خونده بودمشون.. یکیش بلبل و گل سرخ بود، یکیش هم همین غول خودخواه.. عاششششقش بودم و هستم همچنان.. پسر من کتاب خیلی میخونه،...بیشتر

۰
کتابخوان🤓
۱۳۹۷/۰۹/۳۰

خیلی زیبا بود...ولی متاسفانه اخرش غمگین تمام شد..

۰
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۱۹

عالی بودد

۰
سجاد نجاتی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۹

روان و نمادین

۰
Di
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۱۵

خیلی قشنگ بود دسته نویسنده طلا

۰
Mohammad Bagheri
۱۳۹۸/۰۳/۳۱

ساده و قشنگ بود.

۰
harry❤potter
۱۳۹۷/۰۷/۲۷

بد نبود. نوجوانا هم می تونن بخونن.در کل خوب بود.ولی آخرش زیادی گنگ بود.

۰
cima
۱۳۹۶/۱۱/۲۵

ای کاش تو معرفیش میگفتن ماله کودکانه

۰

بریده‌هایی از کتاب

°-°ħãňīÿĕ°-°
۱۰
غروب آن روز وقتی بچه‌ها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفه‌های رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بی‌حرکت دراز کشیده بود.‌
neda
۵
یک روز به خودش گفت: «من گل‌های زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچه‌ها زیباترین گل‌های باغم هستند.»
Kvothe
۵
تبر بزرگی برداشت و دیوار را خراب کرد
والریا
۳
پاییز گفت: «من به اون میوه نمی‌دم چون خیلی خیلی خودخواهه»
Di
۲
غروب آن روز وقتی بچه‌ها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفه‌های رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بی‌حرکت دراز کشیده بود.‌
𝑾𝒊𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂
۲
غول همین که این منظره را دید از پله‌ها به سرعت پایین آمد و به داخل باغ دوید. با سرعت از میان چمن‌ها عبور کرد و به پسربچه رسید. اما وقتی او را دید صورتش از عصبانیت قرمز شد و داد زد: «کی جرات کرده تو رو زخمی کنه؟» چون روی دست‌ها و پاهای پسربچه پر از جای چنگ ناخن بود. غول دوباره داد زد: «کی تو رو اذیت کرده؟ به من بگو، خودم با دست‌های خودم می‌کشمش.» پسربچه گفت: «هیچ‌کس، این‌ها زخم عشق هستند.»
سارا
۱
غول دوباره داد زد: «کی تو رو اذیت کرده؟ به من بگو، خودم با دست‌های خودم می‌کشمش.» پسربچه گفت: «هیچ‌کس، این‌ها زخم عشق هستند.» غول تعجب کرد و با ترس و لرز گفت: «تو کی هستی؟» و رو به رویش زانو زد. پسربچه لبخندی زد و گفت: «تو یک بار به من اجازه دادی در باغت بازی کنم. امروز، تو همراه من به باغم می‌آیی که بهشت است.»
mahsan_salehi
۱
یک روز به خودش گفت: «من گل‌های زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچه‌ها زیباترین گل‌های باغم هستند.»
𝑾𝒊𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂
۱
«من گل‌های زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچه‌ها زیباترین گل‌های باغم هستند.»
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
۰
غول تعجب کرد و با ترس و لرز گفت: «تو کی هستی؟» و رو به رویش زانو زد. پسربچه لبخندی زد و گفت: «تو یک بار به من اجازه دادی در باغت بازی کنم. امروز، تو همراه من به باغم می‌آیی که بهشت است.» غروب آن روز وقتی بچه‌ها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفه‌های رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بی‌حرکت دراز کشیده بود.‌