کتاب پاییز پنجاه سالگی فاطمه بهبودی + دانلود نمونه رایگان
تصویر جلد کتاب پاییز پنجاه سالگی

کتاب پاییز پنجاه سالگی

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۲از ۲۰ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب پاییز پنجاه سالگی

کتاب پاییز پنجاه سالگی نوشتهٔ فاطمه بهبودی است و نشر خط مقدم آن را منتشر کرده است. این کتاب خاطرات مریم جمالی، همسر سردار شهید مدافع حرم، محمد جمالی است.

درباره کتاب پاییز پنجاه سالگی

کتاب پاییز پنجاه سالگی، مروری بر زندگی سردار شهید محمد جمالی دارد، این همان کتابی است که مرتضی سرهنگی می‌گفت: حاج قاسم سلیمانی وعده داده بود در مراسم رونمایی آن شرکت کند. مریم جمالی در کتاب پاییز پنجاه سالگی به روایت خاطراتش از زمان خواستگاری و ازدواج با محمد جمالی (۱۳۶۵) تا عازم شدنِ او به سوریه (۱۳۹۲) و شهادتش پرداخته است.

خواندن کتاب پاییز پنجاه سالگی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به علاقه‌مندان به کتاب‌های مربوط به شهدا و خانوادهٔ مکرم آن‌ها پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب پاییز پنجاه سالگی

یک شب بعد از دو شبانه‌روز مأموریت دیر وقت به خانه آمد؛ خسته و با سرو وضع خاکی. چیزی توی دستش بود… گفتم چیه؟ پارچه کهنه توی دستش را باز کرد. نزدیک یک کیلو طلا بود. گفتم این‌ها را رو از کجا آورده‌ای؟ گفت چند تا قاچاقچی رو غافلگیر کردیم. پا به فرار گذاشتند. از دستشون افتاد. وقتی برگشتم اداره، دیگه کسی توی واحد نبود که برم و صورت جلسه کنم… آن شب تا صبح اجیر بود که مبادا همین امشب دزدی بیاید و دست به امانتش ببرد.

*

با این‌که عروسی گرفتیم، خانه نگرفتیم و زیر یک سقف نرفتیم. از یک طرف، من می‌بایست به مدرسه می‌رفتم، و از طرفی، محمد می‌بایست راهی منطقه می‌شد. بابا، شب عروسی، به محمد گفت: «مریم، تا امروز، دختر من بود؛ از امروز، عروس شماست. دستش روی توی دستت می‌ذارم؛ هر جا که دوست داری، می‌تونی با خودت ببری. هر جا بخوای ببریش، اختیاردارشی؛ اما دایی‌جان، به این هم فکر کن این دختر دو روز دیگه می‌ره مدرسه. ظهر، خسته برگرده، یکی باید باشه که ناهاری جلوش بذاره. شما هم که نیستی. یک دختر تک و تنها، توی خونه بمونه؟»

آن موقع، مدرسه دو‌شیفت بود. بعد از ناهار و استراحتی دوباره می‌بایست سر کلاس درس حاضر می‌شدیم. بابا، آن‌سال، جانم را خرید، و محمد قبول کرد.

وقتی به منطقه رفت، غم عالم به دلم افتاد. یکهو به خودم آمدم دیدم چقدر دل‌تنگش هستم! هر چه به گذشته برمی‌گشتم، یادم نمی‌آمد چه شد مهرش به دلم افتاد. تا وقتی حکم پسرعمه را داشت، توجهی به او نداشتم؛ حالا یکدفعه همه‌چیز تغییر کرده بود. با نزدیک شدن مهر، دل‌خوش بودم که می‌روم مدرسه، و سرگرم می‌شوم. آن سال، برای یک درس فنی، دو هفته زودتر به مدرسه رفتم. یک هفته‌ای از شروع کلاس گذشته بود که یکی آمد دم در کلاس، و گفت: «مریم جمالی بیاد دفتر!»

قلبم هُرّی ریخت. توی دلم گفتم: تو نمیری؛ این‌ها ماجرای مرا فهمیده‌اند! مدیر مدرسه، ابروبه‌هم‌کشیده، منتظرم نشسته بود. سلامم را علیک نگفته، پرسید: «ازدواج کرده‌ای؟»

گفتم: «بله!»

گفت: «پس وسایلت رو جمع کن، برو خونه، شوهرداری کن. دیگه نمی‌تونی بیای مدرسه.»

نظرات کاربران

venus
۱۴۰۲/۰۸/۱۹

ایمان واقعی رو میشد در زندگی این شهید درک کرد، که باور توحیدی را در متن زندگی خیلی قشنگ زندگی کرده بودن، در دنیای امروز که باورها شعار هست در زندگی شهدا میشه واقعی دید و زیستن واقعی را یاد گرفت زیستنی

- بیشتر
کاربر ۳۱۶۷۲۵۱
۱۴۰۳/۰۹/۰۹

خداحافظی کردم چندقدم دور نشده بود که دنبالش دویدم و صدایش کردم گفت چی شده مریم؟ گفتم شهید بشی شفاعتم میکنی؟ گفت اگر‌اجری باشه برای تویه که زحمت زندگی رو به دوش میکشی گفتم برو به سلامت ازکتاب پاییز پنجاه سالگی-شهید محمدجمالی

فدایی سیدعلی
۱۴۰۴/۱۱/۰۷

سلام بر شهدا که نزد پروردگارشون روزی میخورند هربار که زندگی یک شهید رو میخونم بیشتر شرمنده میشم

عباس
۱۴۰۴/۰۹/۱۶

خوب بود

Reihanh
۱۴۰۴/۰۸/۳۰

اصلا زندگی شهدا همشون فوق العاده زیباست از خوندنشون سیر نمیشم

کاربر 9482155
۱۴۰۴/۰۳/۱۲

این کتاب را من چند وقت پیش خواندم آنقدر قشنگ بود که به همه توصیه کردم بخونن

کاربر 9405748
۱۴۰۵/۰۲/۲۴

کتاب زیبایی بود. و داستانی از یک رزمنده و قهرمان حقیقی که در جنگ هشت ساله مبارزه کرد و بعد با اشرار در استان کرمان مقابله کرده و سپس در دفاع از حرم بی بی زینب (س) جان خود را

- بیشتر
منتظر المهدی
۱۴۰۴/۰۹/۱۸

خیلی قشنگ و آموزنده بود...شهیدی که برای خدمت به اسلام و کشور سر از پا نمی شناخت و هرجا بهش نیاز بود خودش رو میرسوند همسر شهید هم که بسیار همراه و صبور بود و واقعا لایق همسری این شهید بزرگوار

bahare
۱۴۰۳/۱۱/۲۴

خاطرات شهدا و مخصوصا شهدای مدافع حرم اگر از زبان همسر محترم ،روایت بشه خیلی عاشقانه تر از هر رمان غیرواقعی ، رمانتیک و جذاب هستش 😍💜

کاربر ۶۸۸۰۸۴۹
۱۴۰۲/۰۴/۲۰

عالی بود

بریده‌هایی از کتاب

نامش را حسین گذاشتم؛ چون می‌خواستم من هم یکی از کسانی باشم که نام امام حسین(ع) را زنده نگه می‌دارم.
Book lover 19
خدا اگه بخواد اجل کسی رو بفرسته، توی پر قو، توی رختخواب هم باشه، جونش رو می‌گیره. خدا، شیشه رو تو دل سنگ حفظ می‌کنه.
°🪽°
نامش را حسین گذاشتم؛ چون می‌خواستم من هم یکی از کسانی باشم که نام امام حسین(ع) را زنده نگه می‌دارم.
°🪽°
همه‌ی وسایلش خاک گرفته؛ انگار نه انگار که روزگاری توی این دنیا بوده. رسم دنیا، همینه! هیچ‌کس نیومده که بمونه! همه رفتنی‌اند.
°🪽°
این‌که چه بخورد و چه نخورد، برایش اهمیتی نداشت. اگر سر کیف بودم و شیرینی می‌پختم، آن‌قدر تعریف و تشویقم می‌کرد که بهانه‌ام می‌شد برای این‌که باز هم قنادی کنم. جلوی جمع، طوری از من تعریف می‌کرد که قند توی دلم آب می‌شد. می‌گفت: «مریم، کدبانوست! اصلاً نمی‌ذاره کم و کسری خانه رو بفهمم. چه باشم و چه نباشم، خودش از پس همه‌ی کارهای خونه برمی‌آد.»
کاربر ۸۷۲۴۵۹۲
به محمد گفتم: «سردار محمودی که کنار مهمون‌هاش نشسته بود. اخبار، از شماها که این کار رو کردید، نامی هم نبرد!» خندید و گفت: «مگه من دنبال اسم و رسم‌ام؟!» سرش را چرخاند و نگاهش را به صورتم دوخت: - تو هم هیچ‌وقت دنبالش نباش!
کاربر ۸۷۲۴۵۹۲
صحبت‌هایش طوری به دلم می‌نشست که زبانم را قفل می‌کرد.
کاربر ۸۷۲۴۵۹۲
من توی زندگی‌ام، همه‌ی کارهام رو برای رضای خدا کرده‌ام. چشم؛ دنبال درسم می‌رم؛ اما نه برای ازدواجم؛ فقط برای رضای خدا!
کاربر شماره‌ی صفر
در این میان، حواسش به من بود که بیشتر وقتم را در خانه می‌گذراندم. برای همین، تا فرصتی دستش می‌آمد، می‌گفت «دوست داری بریم بیرون دوری بزنیم؟». گاهی وسایل پیک‌نیک آماده می‌کردم، و ناهار یا شام را بیرون می‌خوردیم. پارک و سینما می‌رفتیم. یک بار با هم فیلم «آدم برفی» را دیدیم.
کاربر ۸۷۲۴۵۹۲
یک بار وقتی ماشین را از در بیرون می‌بردم، درست هدایت نکردم و به در کشیده شد. پیش خودم گفتم: محمد ببیند، حتماً ناراحت می‌شود یا حرفی بارم می‌کند؛ اما به روی خودش نیاورد. فقط گاهی به‌شوخی و خنده می‌گفت: «می‌ترسم کنارت بشینم!»
کاربر ۸۷۲۴۵۹۲
راه خانه‌ ام را بلدم
مریم حضرتی
قرار در بهشت
رضا آبیار
شهید علی تجلایی؛ نیمه پنهان ماه ۲۲
راضیه کریمی
شهید نورعلی شوشتری؛ نیمه پنهان ماه ۳۰
مریم عرفانیان
شهید عبدالله میثمی؛ نیمه پنهان ماه ۱۱
زهرا رجبی متین
راز انگشتر فیروزه
لیلا نظری گیلانده
شهید مهدی باکری؛ نیمه پنهان ماه ۶
مریم برادران
سعید جان‌بزرگی به روایت زهرا صبوری همسر شهید (جلد پنجم)
هاله عابدین
اشتباه می‌کنید! من زنده‌ام؛ شهید علی شرفخانلو
حسین شرفخانلو
دل من هیچ
سمانه زالی
تعبیر یک رویا
معصومه عبدالله زاده آرپناهی
پسری با تیشرت کلاه دار
اعظم محمدپور
ایوب بلندی؛ به روایت شهلا غیاثوند همسر شهید (جلد سوم)
زینب عزیزمحمدی
مصطفی طالبی؛ به روایت مژگان کشاورزیان همسر شهید (جلد دوم)
مرجان فولادوند
دیدار پس از غروب؛ مهدی نوروزی (مدافعان حرم ۱)
منصوره قنادیان
محمدعلی رنجبر به روایت مرضیه کازرونی همسر شهید (جلد چهارم)
زهره شریعتی
همیشه منتظر
مریم عرفانیان
شبیه خودش؛ حامد جوانی (مدافعان حرم ۳)
حسین شرفخانلو