با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب شکار هیولا اثر محمد سرشار

دانلود و خرید کتاب شکار هیولا

۴٫۵ از ۴۰ نظر
۴٫۵ از ۴۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شکار هیولا  نوشته  محمد سرشار  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب شکار هیولا

کتاب شکار هیولا نوشته محمدرضا سرشار است. رمان نوجوان شکار هیولا داستان مهم‌ترین و پیشرفته‌ترین پهپاد آمریکایی با نام آر کیو ۱۷۰ با اسم مستعار هیولا است؛ از زمانی که تولید شد تا زمانی که به خاطر مأموریتی سرّی وارد ایران و توسط نیروهای ایرانی شکار شد. در این داستان، خود آر کیو ۱۷۰ از زبان خودش این ماجرا را برای نوجوانان تعریف می‌کند.

 محمد سرشار، رئیس شبکه کودک و نونهال صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران است و در این کتاب حس عزت و غرور ملی برای نوجوانان به همراه دارد.

خواندن کتاب شکار هیولا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام نوجوانان علاقه‌مند به داستان پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب شکار هیولا

آسمان «قندهار»، آبیِ آبیِ آبی بود. یک آبی بی‌کران که از قهوه‌ای آفتاب‌خورده کوهها شروع می‌شد و یک‌سره بالا می‌رفت تا همهٔ چشم را پر کند. خورشید ماه سپتامبر، هنوز گرمای تابستانی‌اش را داشت.

همسرم «اسپوکی»۷ خلبانی‌اش را روی حالت اتوپایلوت گذاشته، چشمهایش را بسته و بالهایش را باز کرده بود و با هیکل بسیار درشت اما چابکش، روی هوا سر می‌خورد و از تابیدن نور درخشان خورشید روی بدنه براقش، لذت می‌برد. او خیالش راحت بود که من کنارش هستم و با چشمهای تیزبینم از او مراقبت می‌کنم.

یک چشمم به اسپوکی بود و یک چشمم به مسیر باقی‌مانده تا هدف. هرچند از نگاه کردن به اسپوکی سیر نمی‌شدم اما بایستی مراقب می‌بودم این بار هم عملیات شناسایی تروریستهای «القاعده» و انهدام آنها درست انجام شود و هر دوی ما، به سلامت به پایگاه برگردیم. ده سال از حمله القاعده به برجهای دوقلوی شهر زیبای ما، نیویورک، می‌گذشت و چهار ماه بود «اسامه بن‌لادن»، رهبر القاعده را کشته بودیم اما هنوز نتوانسته بودیم از شر وجود شیطانی آنها خلاص شویم.

به اسپوکی گفتم: عزیزم، داریم می‌رسیم!

اسپوکی چشمهایش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت: چه خوب بود! باید یک روز از عموهرکولس مرخصی بگیریم و بیاییم برای دل خودمان، بگردیم!

«فرمانده» هرکولس عزیزم! در حال عملیات هستیم و همهٔ مکالماتمان ضبط می‌شود.

اسپوکی خندید. گفت: بله جناب سرگرد «بیست»! اطاعت می‌شود.

من هم خندیدم. هر کس که از دور به اسپوکی نگاه می‌کرد، باورش نمی‌شد که یک هواپیمای سی ۱۳۰ تهاجمی نظامی، با آن جثه بزرگ رعب‌انگیز، این قدر مهربان و دوست‌داشتنی باشد. شاید هم این فقط نظر من بود! چون هم همسر و هم همرزمش بودم و به قول معروف، «علف باید به دهن بزی شیرین بیاید!»

سیستم ناوبری‌ام نشان می‌داد فاصله کمی تا هدف داریم. یک ساختمان بزرگ یک طبقه با حیاطی شلوغ و پررفت‌وآمد و یک کاروان خودرو، هدف عملیات امروز بودند. فرمانده‌هرکولس در جلسه توجیهی گفته بود که «ایمن الظواهری» فرمانده جدید القاعده پس از اسامه بن لادن به اینجا خواهد آمد و ما باید او و محافظانش را از بین ببریم و دنیا را جای امنتری برای زندگی کنیم.

ازدحام مردم در موقعیت هدف عملیات، غیرطبیعی بود. لباسهای رنگارنگ آدمها و تزییناتی که به دیوارهای ساختمان آویخته بودند، این احساس را تقویت می‌کرد.

کاروان خودرو وارد حیاط شده بود و بیشتر سرنشینانش داخل ساختمان بزرگ شده بودند. چند نفری هم که احتمالاً راننده خودروها بودند؛ کنار خودروها در حیاط ایستاده بودند و با هم گپ می‌زدند.


سایر کتاب‌های محمد سرشار

مشاهده همه

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۳)
رز سیاه
۱۴۰۰/۰۸/۰۵

بی نظیر بود این کتاب ارزش چند بار خواندن رو داره این کتاب در مورد پهبادی هست که توسط بچه های سپاه گرفته شد❤

𝓫𝓪𝓱𝓪𝓻𝓪𝓼𝓮𝓯
۱۴۰۰/۰۸/۲۱

مجبور بودم بخونمش ولی وقتی خوندم خوب بود

amir
۱۴۰۰/۰۴/۰۵

خوب بود

کاربر۸۳👼
۱۴۰۰/۰۹/۱۷

کتاب خیلی عالی هست شیوه روایتش هم جدید است هم جالب است. 😃😃

محمدرضا
۱۴۰۰/۰۹/۱۶

ببخشید چاپ یک با دو چه فرقی میکنه

abalfazl jafari
۱۴۰۰/۰۸/۲۵

سلام عالی بود ممنون که این کتاب را نوشتی

Zahra.A.1
۱۴۰۰/۱۱/۲۷

کتاب خیلی قشنگی بود. مخصوصا که به پهپاد آرکیو و سایر پهپادها جان بخشیده بود مثلا آرکیو زن داشت و بچه دار نمیشد 😅 کل داستان از زبان خود پهپاد آرکیو ۱۷۰ بود. البته این تخیل در نوشته یک جاهایی باعث شد

- بیشتر
Narjes
۱۴۰۱/۰۱/۰۵

جالب بود برام جاهایی که کری های سیاسی داشت جالب تر اما داستانش خیلی خوب بود و اینکه چرا تو پیوست اون عکسی که گفته بود از بازدید آقا هست نبود؟؟

کاربر ۲۶۳۸۱۲۳
۱۴۰۰/۱۱/۰۸

بسیار عالی بود. نویسنده ذهن بسیار خلاق و قلم روان و جذابی داره. منتظر کتاب های بعدی از ایشون هستیم. داستان جذابی داشت و شخصیت پردازی بسیار خوبی به نمایش گذاشته شد، طوری که بعضی وقتها فکر میکردم همچین شخصیت هایی

- بیشتر
alireza
۱۴۰۱/۰۲/۱۷

عالی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۵)
گفتم که، جای پسرم است! نکند ... نکند در ایران دوباره ازدواج کرده‌ای، نامرد؟ اسپوکی عصبانی شده بود و من از شدت خنده نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. صدای خنده حاجی هم بلند شده بود. سیمرغ هم مودبانه تلاش می‌کرد جلوی خنده خودش را بگیرد، اما نمی‌توانست. بگو! بگو، خائن! دلم می‌خواست کمی سر به سر اسپوکی بگذارم. گفتم: به نظرت اگر ازدواج کرده بودم، الآن بچه‌ام چند سالش بود؟! اسپوکی کمی با بالَش سرش را خاراند. حتماً داشت در ذهنش حساب کتاب می‌کرد من در کدام مأموریتم ازدواج مجدد کرده‌ام که بچه‌مان الآن نوجوان شده. خندیدم. گفتم: ایشان آقا سیمرغ هستند. ایرانی‌اند. اما جای پسر من هستند. سیمرغ، زیر لب گفت: لطف شماست. اسپوکی گفت: جان به لبم کردی تو. شما مردها را گور به گورتان هم بکنند، دوست دارید زنتان را حرص بدهید!
ز.م
با پوزخند گفتم: نجات‌غریق‌ها می‌گویند قویترین موجودات دنیا آنهایی هستند که دارند غرق می‌شوند. همهٔ زور عمرشان در آن چند دقیقه آخر جمع می‌شود.
محمدمهدی
پهپاد آرکیو ۱۷۰ آمریکایی! تو اسیر پدافند هوایی جمهوری اسلامی ایران هستی. آه! بدبخت شده بودم. سعی کردم دوباره موتورهایم را برای اجرای مانور شلیک موشکی به حداکثر قدرت برسانم. اما یک اتفاق عجیب افتاد. موتورهایم گوش به فرمان من نبودند
🍃🌷🍃
قاهر، دفتر یادبود نمایشگاه را جلو برد و گفت: حضرت‌آقا! امکانش هست برایمان رهنمودی بنویسید؟ رهبر ایران لبخند زد و قبول کرد. بعد عصا را روی دست راستش گذاشت و با دست چپ نوشت: «این نمایشگاه، به همهٔ ما مسئولان پیام اقتدار و توانایی درونی را می‌دهد؛ و اعلام می‌کند که ما می‌توانیم.»
محمدمهدی
اسرائیل بیست و پنج سال بعد را نخواهد دید.» بعید هم نبود. دستگیری خود من، کشته‌شدن پهپادی به قدرت کلنل هرمس و سه ساعت پرواز ایوب تا نزدیکی زرادخانه هسته‌ای دیمونا، سه تا از شکستهای بزرگ اسرائیل در همین دو سال بود! به قول ایرانیها: «سالی که نکوست، از بهارش پیداست!»
🍃🌷🍃
دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱. اما این بار لحن فرمانده مثل همیشه نبود. داشت از روی یک کاغذ متنی را می‌خواند. معلوم بود زورش می‌آید آن جملات را از طرف فرمانده کل نیروهای نظامی ایالات متحده، یعنی رئیس‌جمهور، بگوید. ... به عنوان عالیترین مقام ایالات متحده آمریکا، رسما از ایران درخواست می‌کنم لاشه پهپاد متعلق به ما را، هرچه سریعتر برگرداند ....
🍃🌷🍃
ژنرال ادامه داد: تو باید کارخانه غنی‌سازی اورانیوم نطنز را شناسایی کنی. ایرانیها مخفیانه این تاسیسات بسیار بزرگ و پیشرفته را زیر زمین ساخته‌اند و ما باید راههای نفوذ به آن را شناسایی کنیم. پرسیدم: وضعیت حفاظت کارخانه چطور است؟ ماهواره‌های جاسوسی ما، هواپیماهای آواکس و حتی جاسوسهایمان چند ماهی است روی این کارخانه زوم کرده‌اند. حتی با اشلون هم، همهٔ تماسهای تلفنی و اینترنتی درباره نطنز را جمع کرده‌ایم.
حسين یاسین
موتورهایم را روی دور تند گذاشتم تا هرچه سریعتر بالا بروم. اما ناگهان یک سایه سیاه ترسناک رویم افتاد! داشتم سکته می‌کردم. نمی‌خواستم باور کنم حدسم درست است. با ترس به بالا نگاه کردم تا ببینم سایه چه چیزی در آن ارتفاع روی من افتاده بود. زبانم بند آمد: جنگنده قاهر چند ده متر بالای سرم بود!
حسين یاسین
بعد پرسید: تو قرار بود کجا را شناسایی کنی؟ گفتم: کارخانه غنی سازی نظنز. گفت: آ بارک الله. ایوب هم دارد سمت بزرگترین زرادخانه اتمی اسرائیل می‌رود. ایرانیها به سرشان زده بود! با ترس گفتم: «دیمونا» پر از کلاهکهای اتمی است! می‌دانید اگر منفجر شود کل اسرائیل را با خاک یکسان می‌کند؟ حاجی خندید و گفت: حالا کی خواست منفجرش کند؟! «آقا» قبلاً بهشان گفته بودند دوران بزن دررو تمام شده. گوش نکردند و تو را فرستادند. حالا ایوب دارد می‌رود، تا بفهمند که حرف حساب، جواب ندارد! فقط همین عملیات ایوب کافی بود تا کل عملیات خیلی سرّی‌ای که من قربانی آن شده بودم، منتفی شود. یک پهپاد ایرانی - لبنانی توانسته بود سیصد کیلومتر داخل خاک اسرائیل پرواز کند و هنوز هیچ سامانه پدافندی‌ای به آن شلیک نکرده بود!
🍃🌷🍃
قاهر لبخندی زد و گفت: دست خدا پشت سر ماست. ما هم فعلاً قصد حمله به آمریکا را نداریم. فقط اجازه نمی‌دهیم کسی مزاحم یک شهروند آمریکا و یک شهروند ایران در سفر مسالمت‌آمیزشان به آنجا بشود! شما را تحویل همسرتان می‌دهیم و برمی‌گردیم. حاجی گفت: حالا که تا آنجا می‌رویم، برویم کاخ سفید را هم بگیریم و حسینیه کنیم! قاهر قاه قاه خندید. برای نخستین بار بود که آن قدر می‌خندید. گفت: تا وقتی جوانهایی مثل آقای بیست و سیمرغ هستند، نوبت به پیرمردهایی مثل من و شما نمی‌رسد، حاجی. اینها آتشِشان از من و شما تندتر است!
Narjes

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۷۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۲/۲۴
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۴۱-۲۱۴-۸
تعداد صفحات۱۷۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۲/۲۴
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۴۱-۲۱۴-۸