گفتم که، جای پسرم است!
نکند ... نکند در ایران دوباره ازدواج کردهای، نامرد؟
اسپوکی عصبانی شده بود و من از شدت خنده نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صدای خنده حاجی هم بلند شده بود. سیمرغ هم مودبانه تلاش میکرد جلوی خنده خودش را بگیرد، اما نمیتوانست.
بگو! بگو، خائن!
دلم میخواست کمی سر به سر اسپوکی بگذارم. گفتم: به نظرت اگر ازدواج کرده بودم، الآن بچهام چند سالش بود؟!
اسپوکی کمی با بالَش سرش را خاراند. حتماً داشت در ذهنش حساب کتاب میکرد من در کدام مأموریتم ازدواج مجدد کردهام که بچهمان الآن نوجوان شده.
خندیدم. گفتم: ایشان آقا سیمرغ هستند. ایرانیاند. اما جای پسر من هستند.
سیمرغ، زیر لب گفت: لطف شماست.
اسپوکی گفت: جان به لبم کردی تو. شما مردها را گور به گورتان هم بکنند، دوست دارید زنتان را حرص بدهید!