معرفی و دانلود کتاب چشم های سبز هی هو ها ما + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب چشم های سبز هی هو ها ماsubscriptionAvailable

کتاب چشم های سبز هی هو ها ما

رمان نوجوان

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریحانه جعفری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب چشم های سبز هی هو ها ما

کتاب چشم های سبز هی هو ها ما رمان نوجوانی از ریحانه جعفری است. این داستان درباره پسرکی شر و شیطان است که به علت خاصی با همه گربه‌های روی زمین مشکل دارد... 

درباره کتاب چشم های سبز هی هو ها ما

 کتاب چشم های سبز هی هو ها ما داستان زیبایی از یک خانواده است که دچار مشکلات شدید مالی شده‌اند. پدر خانواده گول شریکش را خورده است، همه چیز را باخته و حالا به یک مدرسه نقل مکان کردند تا آنجا زندگی و کار کنند. مادر خانواده به خاطر مشکلات مالی رفته است و بچه ها مانده‌اند و پدرشان. یکبار که گربه‌ها مرغ عشق پسرک را خوردند، او کینه همه‌شان را به دل گرفت و حالا هرجایی می‌رود و هر گربه‌ای که می‌بیند، برایش حکم کیسه بوکس دارد...

کتاب چشم های سبز هی هو ها ما را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

نوجوانان و دوست‌داران ادبیات کودک و نوجوان از خواندن این داستان لذت می‌برند.

درباره ریحانه جعفری

ریحانه جعفری در اصفهان متولد شد. او مترجم و نویسنده ادبیات کودک و نوجوان است. تحصیلاتش را در رشته روان‌شناسی بالینی تا مقطع کارشناسی ادامه داد و فعالیتش در حوزه ادبیات کودک و نوجوان را در سال ۱۳۷۲ آغاز کرد. او برای نشریات می‌نویسد، داستان می‌نویسد، ترجمه می‌کند و کارگردانی چند فیلم کوتاه را هم در کارنامه هنری‌اش دارد. 

بخشی از کتاب چشم های سبز هی هو ها ما

«بهم رحم نکردین، بهتون رحم نمی‌کنم. نابودتون می‌کنم!»

کوله مدرسه را انداختم رو کولم. شکمم بدجوری قاروقور می‌کرد. یک ناهار گرم مامان‌پز می‌خواست. کج کردم طرف خانه. توی آن کوچه تنگ، موتورسواری به‌سرعت به‌طرفم آمد. پریدم تو کوچه بغلی و یک‌دفعه با گربه‌ای قهوه‌ای شاخ‌به‌شاخ شدم. یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد. چشم‌هاش پرِ ترس بود. پا گذاشت به فرار. کیفور از ترسش، دویدم دنبالش. چرکِ چروکی تند می‌دوید. رفت لای آشغال‌های ته کوچه. کمین کردم پشت ماشین. کمی بعد، از مخفی‌گاهش آمد بیرون. چیزی را که لای دندان‌هاش بود گذاشت جلوش و شروع کرد به خوردن.

در یک آن، که نه اون فهمید و نه خودم، پریدم و لگد محکمی حواله‌اش کردم. میومیوی تیزی کرد و زد به چاک. سایه به سایه‌اش دویدم. نزدیک بود ماشینی بزند بهم. به چند نفر تنه زدم. از کوچه دوید تو پس‌کوچه. از کوچه دویدم تو پس‌کوچه. از کوچه‌هایی گذشتم که نمی‌شناختم. هرچه بیش‌تر می‌دواندم، عاصی‌تر می‌شدم. دیگر هیچی حالی‌م نبود. فقط می‌خواستم دخلش را بیاورم. پیچید تو کوچه‌ای. سر کوچه که رسیدم، نبود. لعنتی غیبش زده بود. خیس عرق بودم و سینه‌ام افتاده بود به خس‌خس. ایستادم تا نفسم جا بیاید.

سکوت عجیبی بود. پرنده پر نمی‌زد. رفتم تو کوچه. برگ‌های خشک زرد و نارنجی زیر پاهام خش‌خش می‌کردند. خانه و پنجره‌ای در کار نبود. بن‌بست بود! دیوارهای قدیمی دور تا دورم از درخت‌های سپیدار پارک محله‌مان بلندتر بودند. درست ته بن‌بست، آخرِ دیوارِ سمتِ راستی، توی یک فرورفتگی دری نیمه‌باز بود. سرم را از لای در بردم تو. کسی نبود. درِ فلزی زنگ‌زده را هل دادم. قیژقیژکنان باز شد. زمین مخروبه‌ای بود با کلی چیزهای اسقاطی ماشین‌های تصادفی؛ تایر، اتاقک شکسته‌پکسته، درهای تورفتهٔ جلو و عقب، جلوبندی داغون، سقف خردشده، سپر، صندلی پاره‌پوره و...

رفتم جلو. با صدای افتادن چیزی فلزی از جا پریدم. برگشتم. سپری افتاده بود رو صندوق‌عقب ماشین. آن‌طرف‌تر کلاغ سیاهی به سقف ترکیدهٔ ماشینی، نوک می‌زد. برگ‌های خشک از رو ماشین ریختند پایین...

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب چشم های سبز هی هو ها ما و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابچشم های سبز هی هو ها ما
عنوان دیگررمان نوجوان
موضوعداستان کودک و نوجوانان
نویسندهریحانه جعفری
انتشاراتانتشارات شهرستان ادب
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۶/۰۸/۲۵
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۸ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۱۴۵-۷۲-۱
تعداد صفحه‌ها۱۵۲ صفحه
قیمت کتاب۳۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵
نظری برای کتاب ثبت نشده است.

بریده‌هایی از کتاب

کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۱
انتظار نداشتم بفهمد. مگر تا حالا من را فهمیده بود؟!
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۱
پریدم و شانه‌های پرویز را فشار دادم به دیوار. فریاد کشیدم: «تهمت می‌زنین، جاسوسی می‌کنین، مسخره می‌کنین، تعقیبم می‌کنین، چه مَرگتونه لعنتی‌ها؟»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۱
«بهش احترام می‌ذارم چون تسلیم نمی‌شه. حتی اگه بخوای زیر پا لِهش کنی تا لحظهٔ آخرِ زندگی‌ش دنبال راه نجاته.» کفشدوزک را گذاشت زمین.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
لرزی از تنم گذشت. زیرلب گفتم: «قبر...» دورتادور را نگاه کردم. ناامید اضافه کردم: «اما هیچی این‌جا نیست!» با لب‌هایی آویزان گفت: «آره، یه قبر خالی!»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
گفت: «قاصدک بود. اونم این‌وقتِ‌سال! آرزو کردم زندگی‌ت پر از بی بشه؛ بی‌دُم. بی‌نگرانی. بیکابوس. فوتش کردم بره آرزوم‌و برآورده کنه.»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
ولو شدم رو صندلی ایستگاه. آمبولانسی آژیرکشان رد شد. کاش نعش من توش بود.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
بعد از دو روز سخت و پر اضطراب، پر از حس‌های گند عجیب بودم. غصه رسیده بود به حلقم. هر آن می‌خواست از چشم‌هام بریزد پایین.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
نابود شدم. نابود. دست‌وپام مثل چی می‌لرزید. ولو شدم کنار کوچه. روده‌هام آمده بودند تو حلقم. حالم به‌هم خورد. زمان متوقف شده بود و من ذره‌ذره محو شدنم را می‌دیدم.
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
«تا وقتی برات چرکِ چروکی و لعنتی هستن، یعنی هنوز قبول نکردی بهشون کمک کنی. کارِت رو باور نداری. وقتی باورش نداری از پسش برنمی‌آی.»
کاربر ۹۳۹۰۵۱۴
۰
خوشحال شدم که آمد. دلم می‌خواست بماند. دلم می‌خواست حال بابا خوب شود. دلم می‌خواست یک خانواده باشیم.