
کتاب آتش سپید
معرفی کتاب آتش سپید
کتاب آتش سپید (مجموعه میراث پنهان، کتاب دوم) نوشتهی ایلونا اندروز و با ترجمهی نهال سهیلیفر داستانی فانتزی، پرتعلیق و سرشار از جادو و توطئههای خانوادگی است که نشر داهی آن را منتشر کرده است. این کتاب خواننده را به نسخهای دگرگونشده از دنیای معاصر میبرد؛ جایی که سرم اُزیریس در قرن نوزدهم استعدادهای جادویی انسانها را بیدار کرده و حالا خاندانهای جادویی، قدرت و ثروت را در دست دارند. آتش سپید ادامهی ماجراهای نوادا بیلور، حقیقتجوی نادر و کارآگاه خصوصی است که اینبار درگیر پروندهای خونین و جنگی پنهان میان خاندانها میشود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب آتش سپید
کتاب آتش سپید دومین جلد از مجموعهی میراث پنهان ایلونا اندروز است که ماجراهای نوادا بیلور، حقیقتجوی قدرتمند و مدیر آژانس تحقیقاتی بیلور را ادامه میدهد. در این جهان، کشف سرم اُزیریس در سال ۱۸۶۳ تاریخ را عوض کرده و استعدادهای جادویی را در بخشی از مردم بیدار کرده است. نتیجهی این تحول، شکلگیری خاندانهای جادویی است؛ خانوادههایی که با داشتن چند نسل افسونگر سطح پرایم، بر اقتصاد، سیاست و امنیت شهرهایی مثل هیوستون سلطه دارند. در کتاب آتش سپید، نویسنده با تکیهبر دنیاسازی دقیق، ساختار جادو را بهطور مفصل توضیح داده است: از طبقهبندی کاربران جادو در پنج سطح (ماینور، اورج، نوتبل، سیگنیفیکنت و پرایم) تا تقسیم تواناییها به سه دستهی عنصری، ذهنی و اسرارآمیز. واژهنامهی ابتدای کتاب، انواع افسونگران را معرفی میکند؛ از پایروکینتیکها و تلهپاتها تا حقیقتجوها و افسونگران حیوانات. این جزئیات، بستر پیچیدهای برای درگیریهای سیاسی و شخصی میان خاندانها میسازد. کتاب آتش سپید علاوهبر ادامهی خط عاشقانهی پرتنش میان نوادا و مد روگان، روی پروندهای تازه تمرکز کرده است: قتل وحشیانهی ناری، همسر کورنلیوس هریسون، افسونگر حیوانات. نوادا درحالی وارد این پرونده میشود که هنوز از پیامدهای ماجراهای جلد اول و آشکار شدن استعداد نادرش رها نشده است. حضور مجمع خاندانها، چهرههای قدرتمندی مثل ماتیاس فورسبرگ و لینوس دانکن، و اشاره به قتل سناتور گارزا نشان میدهد که داستان از سطح یک پروندهی شخصی فراتر میرود و به شبکهای از منافع، سانسور و خشونت سازمانیافته گره میخورد.
خلاصه داستان آتش سپید
آتش سپید داستان نوادا بیلور، حقیقتجوی نادر و کارآگاه خصوصی هیوستون است که پساز نجات شهر در ماجرای آدام پیرس، تلاش کرده است استعداد واقعیاش را پنهان نگه دارد. او میداند اگر قدرتش علنی شود، ارتش، سازمانهای امنیتی و خاندانهای جادویی او را به ابزاری برای بازجویی و شکنجه تبدیل میکنند. اما وقتی قاتل زنجیرهای کودکان دستگیر میشود و آخرین قربانیاش هنوز زنده است، نوادا ناچار میشود از قدرتش استفاده کند و همین تصمیم او را دوباره در مرکز توجه نیروهای قدرتمند قرار میدهد. در ادامهی کتاب آتش سپید، کورنلیوس هریسون، افسونگر حیوانات، به سراغ نوادا میآید؛ همسرش ناری، وکیل خاندان فورسبرگ، همراه سه همکارش در هتل شا شا با شلیک هماهنگ گلولههای نظامی کشته شدهاند. خاندان فورسبرگ مرگ او را «اتفاقی» و بیربط به کارش جلوه میدهد و حتی آماده است اعتبارش را لکهدار کند. نوادا با وجود هشدارهای خانواده، پرونده را میپذیرد و قدم به دنیای مجمع خاندانها، بازیهای قدرت، سانسور خبری و جنگ پنهان میان خاندانها میگذارد؛ جایی که هر سرنخ میتواند به درگیری مرگبار با پرایمها و روبهرو شدن دوباره با مد روگان ختم شود.
چرا باید کتاب آتش سپید را بخوانیم؟
آتش سپید ترکیبی از فانتزی شهری، معمای جنایی و درام خانوادگی است که در دنیایی جادویی اما معاصر جریان دارد. این کتاب همزمان ساختار دقیق جادو، سیاست خاندانها و جزئیات فنی صحنههای جنایی را نشان میدهد و در کنار آن، روابط عاطفی و کشمکشهای درونی نوادا را دنبال میکند. خواننده با شخصیتی روبهرو است که میان مسئولیت اخلاقی، امنیت خانواده و وسوسهی قدرت گیر افتاده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن آتش سپید به علاقهمندان فانتزی شهری، داستانهای پر از جادو و خاندانهای قدرتمند، دوستداران معماهای جنایی مدرن و کسانی که از روایتهای پرکشمکش دربارهی قدرت، خانواده و مسئولیت لذت میبرند پیشنهاد میشود. همچنین به کسانی که جلد اول مجموعه میراث پنهان را خواندهاند توصیه میشود.
بخشی از کتاب آتش سپید
«فهمیدن اینکه چه موقع آدمها دروغ میگویند در من ذاتی بود و احتیاج به هیچ تلاشی نداشت. اما وادار کردن کسی به جواب دادن به سؤالاتم ماجرایی جدا بود. تا همین یکیدوماه پیش اصلاً نمیدانستم قدرت انجام چنین کاری را دارم. کندوکاو در ذهن جف کالدول مثل شنا کردن در فاضلاب بود. او هر قدم با من میجنگید، ارادهاش از ترس جفتکپرانی میکرد و هر لحظه ممکن بود در دفاع از خودش ذهنش را متلاشی کند. حقه این نبود که اطلاعات بگیرم؛ این بود که ذهنش را بهقدری دستنخورده نگه دارم تا بتواند در دادگاه حاضر شود. من بههرحال به آنچه که میخواستم رسیده بودم، و موقعی که از ساختمان مونتگومری خارج شدم، دستهای از ماشینهای پلیس در خیابان کاپیتول بهسرعت حرکت میکردند و با صدای گوشخراش آژیرهایشان حق عبور میخواستند. جف کالدول انرژیام را تخلیه کرده بود، آنقدر که رانندگی برایم کار سختی شده بود. هرجوری که بود ترافیک معروف هیوستون را پشتسر گذاشتم و به جادهٔ منتهی به خانهمان پیچیدم و تقریباً با سرعت از کنار تابلوی ایست عبور کردم. جای خطرناکی بود؛ کامیونهای باری اغلب بهشکلی وحشتناک از آنجا رد میشدند، انگار که ماشینهای دیگر اصلاً وجود ندارند. امروز که چیزی رد نمیشد. بااینحال، نگاهی به جادهٔ فرعی انداختم. مانعی فلزی به ارتفاع شصت متر که با میخهای زخیم پانزدهسانتیمتری نگه داشته شده بود خیابان را مسدود کرده بود. اگر کمی خون و پارچههای پارهپاره به میخها اضافه میکردی راست کار فیلمهای آخرالزمانی میشد. مانع تا دو روز پیش اینجا نبود. احتمالاً آخرین برخورد دو کامیون در اینجا منجر به شکایتی جدی شده بود. خمیازهای کشیدم و به راهم ادامه دادم. تقریباً به خانه رسیده بودم. تقریباً. وارد پارکینگ جلوی انبارمان شدم و مزدا مینیونم را پشت هوندا اِلِمِنت آبی مادرم و فورد موستانگ ۲۰۰۵ برنارد پارک کردم. سیویک قدیمی پسرخالهام ماه پیش مرگ غمانگیزی داشت. نوادگان دو خانوادهٔ جادویی تصمیم گرفته بودند با هم در پارکینگ کالج بحث کنند، اما بهجای بحث با هم درگیر شدند. در این درگیری سعی کردند با سنگهای تزئینی دویست کیلویی محوطهٔ فضای سبز همدیگر را له کنند. متأسفانه هدفگیریشان افتضاح بود و زنده ماندند. خانوادههایشان به ما، و مالکین پنج خودروی دیگر، خسارت پرداختند. بهخاطر این بود که حالا یک موستانگ خاکستری در جای قبلی سیویک پارک شده بود.»
