
کتاب پادشاه این تن شده ام
معرفی کتاب پادشاه این تن شده ام
کتاب پادشاه این تن شدهام نوشتهی احسان خلیلی اردلی مجموعهای از چند داستان کوتاه است که نشر عنوان آن را منتشر کرده است. این کتاب در فضایی میان گذشته و حال، شهر و روستا و ایران و فرنگ حرکت میکند و از خلال روابط خانوادگی، رازهای پنهان و خاطرات، به زندگی شخصیتهایش نزدیک میشود. روایتها در این اثر اغلب از دل خانهها، قلعهها، حیاطها و اتاقهای قدیمی بیرون میآیند و به سراغ مرگ، عشق، حسرت، فقر، قدرت و سوءظن میروند. زبان کتاب سرشار از جزئیات زیستی و گفتوگوهای زندهی شخصیتها است و حالوهوای بومی و خانوادگی پررنگی دارد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب پادشاه این تن شده ام
کتاب پادشاه این تن شدهام مجموعهداستانی از احسان خلیلی اردلی است که چند روایت مستقل اما همخانواده را کنار هم مینشاند. داستانها در این کتاب در جغرافیایی آشنا میگذرند؛ آبادیها و قلعههای قدیمی، خانههای حیاطدار، شهرهای کوچک و گاهی هم فرنگ. نویسنده در هر داستان، از زاویهی دیدی متفاوت، به سراغ خانوادهها، مناسبات قدرت، رازهای سربهمهر و زخمهای قدیمی میرود. در کتاب پادشاه این تن شدهام داستانهایی مانند تشکچهی اشرفی، تندرخان همان است که بود، کلاهبهکلاه، خروسبادی و جن جشنواره کنار هم قرار گرفتهاند. هرکدام از این داستانها بر محور یک گره عاطفی یا اخلاقی شکل گرفته است؛ از مرگ مشکوک خاتونجان و تشکچهی پر از اشرفی تا سرنوشت پوری که قربانی جابهجایی هویت داماد میشود، از خروسی که به تلمبه وصل میشود و همهچیز را بههم میریزد تا رد پای جن روی میز تلویزیون. کتاب پادشاه این تن شدهام در هر داستان، بر رابطهی میان روایت و حقیقت مکث کرده است؛ گاهی راوی سالها بعد از ماجرا، در فرنگ، خاطرهای را بازمینویسد و گاهی مادری سالخورده در نامهای بلند، از تنهایی، شایعهها و بیاعتنایی فرزندانش مینالد. احسان خلیلی اردلی در این کتاب بهکمک جزئیات روزمره، لهجهها، اصطلاحات و خردهروایتهای خانوادگی، جهانی میسازد که در آن مرز میان افسانه، خاطره و واقعیت مدام جابهجا میشود.
خلاصه داستان پادشاه این تن شده ام
در کتاب پادشاه این تن شدهام هر داستان حول یک واقعهی ظاهرا ساده شکل گرفته که بهتدریج لایههای پنهانش آشکار میشود. در تشکچهی اشرفی، مرگ خاتونجان و تشکچهای پر از سکه، سالها بعد در گفتوگوی راوی با خانکرم دوباره زنده میشود و سوءظنها به دلدارآغا و حرص او گره میخورد. در تندرخان همان است که بود، زنی زمینگیر در نامههایی خطاب به سالارخان، از فرسودگی، شایعهها، قدرتگیری خانکرم و رابطهی برادرش تندرخان با بلقیس مینویسد. در کلاهبهکلاه، پوری قربانی جابهجایی هویت دو برادر میشود؛ شبی که بهجای تیمور، سلطان را بهعنوان داماد نشان میدهند و رؤیای دخترک را میسازند، سرنوشت او به ازدواجی ناخواسته و پایانی تلخ گره میخورد. خروسبادی از نگاه نوهای روایت شده که با تلمبه، نیمچهخروسی را باد میکند و زنجیرهای از اتفاقها، مرگ پدربزرگ و احساس گناه را بهدنبال میآورد. در جن جشنواره، رد پای موجودی ناشناس روی میز تلویزیون، ترس، خرافه، شوخی و میل به نوشتن را در یک خانهی شلوغ بههم میدوزد.
چرا باید کتاب پادشاه این تن شده ام را بخوانیم؟
خواندن این کتاب فرصتی است برای دیدن زندگی روزمره از زاویهای پرجزئیات و دقیق؛ جایی که یک تشکچه، یک خروس، یک خواب یا چند رد پا میتواند سرنوشت آدمها را عوض کند. پادشاه این تن شدهام نشان میدهد چگونه حرص، ترس، شایعه، عشق و حسرت در خانوادهها رسوب میکند و سالها بعد در روایتها و خاطرهها دوباره جان میگیرد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
پیشنهاد این کتاب به کسانی است که به داستانهای کوتاه فارسی، فضاهای بومی، روابط خانوادگی و روایتهایی علاقهمندند که میان واقعیت، خاطره و خرافه در رفتوآمد است. همچنین به خوانندگانی پیشنهاد میشود که دنبال مجموعهداستانی پرجزئیات و شخصیتمحور هستند. «در هزارودومین شب نقل میکند: و شهریار شهرزاد را خفه کرد تا بتواند آسوده بخوابد. هر وقت از خانکرم میپرسیدم: «تو میگویی کار، کار دلدارآغا است؟» جواب میداد: «ای آقا! چه بگویم؟ این قضیه اگر میخواست روشن بشود باید از دهان خود دلدارآغا درمیآمد. من که از زبان خودش چیزی نشنیدهام. اللّه اعلم!» روزی که در چارچوب دروازهی قلعه ایستاده بودم دوباره فکر مرگ خاتونجان به سرم زد و داشت کلافهام میکرد. با خودم گفتم: «یعنی مرگ او ممکن است کار دلدارآغا باشد یا به قول خانکرم فقط میشود گفت اللّه اعلم؟!» دروازهی قلعه سر جایش نبود. میگفتند: «سال زلزله که یک ور دیوار قلعه رمبیده شب آمده هر دو لنگه را از جا درآورده بردهاند.» کیا بردند؟ ظلمات بوده، کسی ندیده. کجا بردند؟ نمیدانند و هیچکس دیگر در چوبی به آن بزرگی را تا امروز ندیده است. میگفتند: «شاید سرما زور آورده، بردهاند تا هیزمش کنند.» نارنج بعد مرگ خاتونجان تنها یک بار به ایران رفت و دیگر نرفت؛ اما من گاهی از فرنگ برمیگشتم. وقتی میرفتم سری هم به خانکرم، پسر آخرین نوکر قلعهی حاجایلخانی، میزدم. خانکرم اهل تریاک بود و اگر سیر میکشید میافتاد به خوشحرفی و از گذشتههای قلعه و دوران بچگی نارنج من حرفها میزد. شاید از همینها بود که هر بار به ایران میرفتم، قلعه و خانکرم من را میکشیدند تا بروم، بنشینم و از قدیم نارنج بشنوم.»
حجم
۵۵۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
حجم
۵۵۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه