با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
انتقام، انتقام، انتقام

دانلود و خرید کتاب انتقام، انتقام، انتقام

۲٫۹ از ۳۱ نظر
۲٫۹ از ۳۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب انتقام، انتقام، انتقام  نوشته  سعید نفیسی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب انتقام، انتقام، انتقام

«انتقام، انتقام، انتقام» داستان‌گونه‌ای با زبان طنز به قلم استاد سعید نفیسی است که ماجرای نویسنده‌ای را روایت می کند که تحسین و تمجید بیش‌ از حد والدین و اطرافیان از وی در دوران کودکی و نوجوانی باعث شده تا اکنون خود را جزء نوآوران و صاحب‌سبکان ادبیات بپندارد و... سعید نفیسی متولد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران بود که در مقام استادی ادبیات، حقوق و تاریخ اسلام دانشگاه تهران و قاهره، عضو فرهنگستان علوم، عضو هیأت امنای کتابخانه ملی، سردبیری مجلات فلاحت و صناعت و بسیاری مناصب دولتی، دانشگاهی و مطبوعاتی و فرهنگی در ایران خدمت نمود. تسلط نفیسی به تاریخ و ادبیات ایران، باعث شده بود تا آثار تازه و پژوهشی پدیدآورد و تعداد بسیاری از متن‌های منثور و منظوم فارسی را به شیوه‌ای علمی منتشر کند و از گمنامی بیرون آورد. وی از بنیانگذاران «مکتب نثر دانشگاهی» است که از جمله ویژگی این نثر پیراستگی عبارات در لفظ و معنا بوده، به طوری که نویسنده می‌کوشید، اندیشه خود را چنان ساده بیان کند که عبارات او از هر گونه پیچیدگی دور بماند و به جای زیورهای بیهوده لفظی، از استحکام دستوری بهره بگیرد. نفیسی را معمار نثر جدید معاصر ایران نامیده‌اند و این تبحر و چیرگی، ناشی از احاطه کامل وی به زبان‌های یونانی، لاتین، فرانسه، روسی، اردو، پشتو، عربی و فارسی می‌باشد. این مرد گران‌قدر در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۴۵ در تهران درگذشت. بریده کوتاهی از این اثر: دیشب تنگ غروب آخرین کتاب این آقای عزیز از چاپ بیرون آمده بود. در پشت جلد آن سیمای زننده بزک کرده‌ی یک هنرپیشه‌ی آمریکایی با رنگ‌های دیده آزار توجه وی را پیش از دیگران و بیش از دیگران جلب کرده بود. وقتی که بیست و پنج جلد آنرا از کیف چرمی قهوه‌ای جودانه‌ی خود بیرون آورد و بدست کتابفروش سر گذر داد با غروری که بهترین درس خودنمایی برای کماندوهای آن سوی اقیانوس‌ها بود نگاهی به سیمای رنگ و رو رفته او کرد، بادی در گلو انداخت، صدای خود را دوسه بار صاف کرد و گفت: سر این کتاب من خیلی زحمت کشیده‌ام، قدرش را بدانید.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۹)
شادی
۱۳۹۷/۰۴/۲۱

جالب بود 👍

شب‌ناز شمس
۱۳۹۶/۱۱/۲۱

کلی در اوایل کتاب درباره بزرگی نویسنده توضیح داده بود... ولی از این واقعیت که بگذریم؛ من از داستان خوشم نیومد چون پرداخت مناسبی نداشت و کلی توضیح درباره موضوعی که معلوم نیست چرا باید درباره اش این همه بخونیم...

- بیشتر
Borujeny
۱۳۹۶/۱۱/۲۲

داستان نبود. دو خط نقد شاید دلسوزانه. بیشتر من باب معرفی نویسنده ارزش داشت

hossein sh
۱۳۹۶/۱۲/۰۴

در حد شناخت رضایت بخش بود . ولی از نظر داستانی چنگی به دل نمیزد .

شیرین
۱۳۹۸/۱۰/۰۷

داستانش چنگی به دل نمیزنه

AMIRMAHRI
۱۳۹۹/۰۸/۲۵

خوب نبود

نيکان
۱۳۹۹/۰۱/۲۲

گول اسمها رو نخوریم درسی که از خواندن این کتاب میگیریم

Ali_KamalipouR
۱۳۹۸/۰۱/۲۱

دوست نداشتم

merida
۱۳۹۸/۰۳/۰۱

خوب بود

ill
۱۳۹۷/۰۱/۰۴

استاد همه آرثارشون عالیه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۸)
هر وقت در دبستان جشن می‌گرفتند مدیر و ناظم و انجمن همکاری خانواده و مدرسه با عشق و کامیابی مخصوص او را در لب صحنه‌ای که با هنرنمایی شاگردان برافراشته بودند جا می‌دادند و آن کودک هنرمند در برابر حضار یا پررویی خاص بی هیچ‌گونه رو دربایستی گنجینه‌ی خاطر خود را بی‌دریغ بیرون می‌ریخت و سه چهار تصنیف بی‌سر و ته با کلمات بی‌مغز و آهنگ بی‌لحن و ملاحت خود می‌خواند و کف زدنهای پرشور و شعف حاضران باز وی را برای فراگرفتن ده پانزده آهنگ دیگر تشویق می‌کرد.
Mitfrm86
عقیده داشت کتاب باید چاپ شود و به دست مردم برسد. کتاب را نباید حبس کرد و جلوی پیشرفت فکری مردم را گرفت. باید وسیله به‌دست مردم داد تا هر کس هر قدر مایل است، مطالعه کند، و روشن‌بین و روشنفکر شود و این مسئله را یک قدم اساسی برای پیشرفت جامعه و بخصوص جوانان می‌دانست.
"Shfar"
وقتی که این نویسنده و شاعر شهیر تازه پا به سن گذاشته بود، دم به دم که از گردوبازی و تیله بازی در سر کوچه خسته می شد و به خانه برمی‌گشت مرحومه‌ی اشرف‌السادات جده‌ی بزرگوراش او را زانوی از کار افتاده‌ی خود می نشاند، دزدانه بوسه‌ای از لبان پرگوشت بی‌رنگش می ربود، دستی به زلفان مشک‌ریزِ او می‌کشید و باز بار دیگر خوشمزگی‌های یکی دوساعت پیش او را به یادش می‌آورد و ده پانزده شوخی رکیک نمک و فلفل دار دیگر به او یاد می‌داد.
سپیده
بارها که مهمانی از سر گذر به خانه‌شان می‌آمد علیا مخدره مادرش فروغ‌الزمان با غروری که میلیون‌ها ریال نمی‌توانست با آن برابری بکند این راز سربسته را با زنان محله در میان می‌گذاشت و در میان برق‌های شادی و پیروزمندی می‌گفت: چشمم کف پاش، این هادیِ ما آدم را از خنده روده‌بر می‌کند.
سپیده
در میان برق‌های شادی و پیروزمندی می‌گفت: چشمم کف پاش
merida
میزهای رنگ و رو رفته و مندرس کافه‌های
merida
کم کم در چهارراه «عشق و احساسات» جا گرفت.
merida
در گذرقلی آثار وی دست به دست می‌گشت. حتی مشهدی تقی قهوه‌چی هم عکس او را که از یکی از روزنامه‌ها بریده بود در بالای سماور برنجی خود با سریش به دیوار چسبانده بود.
سپیده
کم کم در چهارراه «عشق و احساسات» جا گرفت. درهای این بهشت جاودانی بر رویش گشاده شد. در سر راه دبیرستان‌های دخترانه می‌ایستاد و در موقعیکه شاگردان ساعت چهار بعد از ظهر بیرون می‌آمدند. در پی ایشان راه می‌افتاد و با همان اصرار و پررویی که در راه «ادبیات معاصر» گام برمی داشت اشعار نغز و شوخی‌های هزار تا یک پول خود را برایشان تکرار می‌کرد، متلک می‌گفت، شعر عاشقانه می‌خواند، دستی به سر و کراوات خود می‌کشید، سر و گردن و شانه و چانه را به کار می انداخت، به هیچ قوه‌ای از میدان در نمی‌رفت.
سپیده
اینک دیگر همه‌ی ادب پروران و هنرپرستان گذرقلی یک دست متفق‌القولند که شاهکار جاودانی او که بیم آن می‌رود به زبان‌های مرده و زنده‌ی جهان ترجمه شود
سپیده

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۷ صفحه
نوع فایلEPUB
تعداد صفحات۱۷صفحه
نوع فایلEPUB