کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد شیما عسیسی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد

کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد

نویسنده:شیما عسیسی
انتشارات:سنجاق
امتیاز
۵.۰از ۱ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد

کتاب این ملکه قلعه‌ای نمی‌خواهد نوشته‌ی شیما عسیسی روایتی نمادین و سرشار از تصویرهای شاعرانه از سفری درونی است که نشر سنجاق آن را منتشر کرده است. در این کتاب، زنی به نام نورا در اوج خستگی و بی‌پناهی، در کلبه‌ای متروک و در لحظه‌ای که هیچ چیز از زندگی نمی‌خواهد، با آینه‌ای قدیمی روبه‌رو می‌شود؛ آینه‌ای که او را به جهانی دیگر فرامی‌خواند. آن سوی آینه، همزادش رها، پادشاه سرزمین عشق، پرنده‌ی آبی، نگهبانان آینه و موجوداتی چون بخل، خودپسندی و پیرسنگی قضاوت، هر یک به‌عنوان نمادهایی از لایه‌های درونی انسان ظاهر می‌شوند و نورا را به سفری دوگانه می‌برند: سفری به درون تاریکی‌های نفس و سفری به سوی رهایی و نور. این کتاب با ترکیب نثر داستانی، زبان استعاری و گاه شعر، تجربه‌ای معنوی و درونی را در قالب داستانی فانتزی و تمثیلی روایت کرده است؛ داستان زنی که ملکه است اما قلعه‌ای نمی‌خواهد و به‌جای تاج و دیوار، به‌دنبال نوری است که از دل تاریکی می‌روید. نسخه‌ی الکترونیکی این اثر را می‌توانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.

درباره کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد

کتاب این ملکه قلعه‌ای نمی‌خواهد داستان نورا را روایت می‌کند؛ زنی که در آغاز متن در اوج فرسودگی و بی‌انگیزگی، روی تخت غروب‌زده‌ی زندگی‌اش می‌نشیند و برای نخستین بار «هیچ» نمی‌خواهد. این نقطه‌ی تهی، آستانه‌ی آغاز سفر او است. در خانه‌ای متروک و در آینه‌ای پوشیده از غبار، جمله‌ای نوشته شده: «برای یافتن تاج، باید اول لباس خاک را بپوشی!» و همین جمله، دری به جهان دیگر می‌گشاید. نورا با لمس آینه وارد مسیری نورانی می‌شود و با همزادش رها روبه‌رو می‌شود؛ دختری که «سپیده از درونش می‌تراود» و او را به بیدارکردن «پادشاهی درون» فرامی‌خواند، نه با سلطنت بلکه با نور. در ادامه، نورا به دیدار پادشاه سرزمین عشق می‌رود؛ پیرمردی بی‌تاج و تخت که قلمرو او دل‌هایی است که می‌خواهند عشق را بشناسند نه فقط لمس کنند. او نورا را به دو سفر می‌فرستد: سفری به درون تاریکی‌های نفس برای شناخت عشق و سفری به سوی همزاد آینه‌ای‌اش برای دیدن راز آفرینش در آینه‌ی خویش. ساختار کتاب در قالب فصل‌ها و صحنه‌های پی‌درپی پیش می‌رود؛ از «گفت‌وگو با پرنده‌ی آبی» تا «ملاقات با پادشاه سرزمین عشق» و سپس دیدار با نگهبانان و ساکنان دالان تاریک درون. کتاب این ملکه قلعه‌ای نمی‌خواهد در ادامه‌ی مسیر، نورا را وارد جهانی می‌کند که در آن هر شخصیت، نماد بخشی از روان و تجربه‌ی انسانی است. پرنده‌ی آبی با قطره‌ای شفاف که به کلیدی درخشان تبدیل می‌شود، او را به «خانه‌ی بدون دیوار» راهنمایی می‌کند؛ خانه‌ای که «راز دارد و آن راز تویی». سه نگهبان اصلی در این مسیر ظاهر می‌شوند: نگهبان صبر با فانوسی قلب‌مانند که فقط با اشک عشق روشن می‌ماند، گرگ سپید به‌عنوان نگهبان غرایز و شجاعت خاموش، و دخترک نشسته بر نیلوفر هزاربرگ که نگهبان «یاد» است و آینه‌ی جیبی کوچکی به نورا می‌بخشد. سپس دالانی از سیاهی بی‌انتها گشوده می‌شود و نورا با چهره‌های تاریک درونش روبه‌رو می‌شود: پیرزن بخل با جیب‌های دوخته‌شده به تار عنکبوت، مرد آینه‌نما به نام خودپسند که فقط زیبایی و برتری او را بازتاب می‌دهد، و پیرسنگی قضاوت با ترازویی که به‌جای عدل، بازی کودکانه شده است. در هر مواجهه، یکی از هدیه‌ها و کلیدهای نورا به کار می‌آید و بخشی از تاریکی درون در آینه‌ی آگاهی حل می‌شود. متن در فصل‌های متوالی، با ترکیب نثر و شعر، این سفر را تا لحظه‌ای پیش می‌برد که نور در دل تاریکی می‌شکفد، نورا «نورانور» می‌شود و در آغوش همزادش رها، معنای ملکه‌ای را می‌یابد که قلعه‌ای ندارد.

خلاصه داستان این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد

داستان این ملکه قلعه‌ای نمی‌خواهد با تصویری از فرسودگی کامل آغاز می‌شود؛ جایی که نورا دیگر نه عشق می‌خواهد، نه جواب و نه حتی آرامش. در کلبه‌ای متروک، خود را در آینه‌ای قدیمی می‌بیند و احساس می‌کند از حافظه‌ی دنیا پاک شده است. روی آینه نوشته شده: «برای یافتن تاج، باید اول لباس خاک را بپوشی!» و آینه در گوشش زمزمه می‌کند که «همه ملکه‌ها قلعه دارند». نورا اما در دلش می‌گوید قلعه نمی‌خواهد و همین نخواستن، او را شایسته‌ی دیدن «آن سوی آینه» می‌کند. با لمس شیشه، جهان کلبه محو می‌شود و او وارد مسیری نورانی می‌شود که در آن درختان با هر نوت باد «انا الحق» می‌خوانند. آن سوی آینه، دختری به نام رها، همزاد نورا، ظاهر می‌شود و او را به بیدارکردن پادشاهی درون دعوت می‌کند. در ادامه، نورا با پرنده‌ای آبی روبه‌رو می‌شود که قطره‌ای شفاف از نوکش می‌چکد و به کلیدی پرنقش تبدیل می‌شود؛ کلیدی برای رفتن به «خانه‌ی بدون دیوار» که راز آن خودِ نورا است. سپس پادشاه سرزمین عشق ظاهر می‌شود؛ پیرمردی بی‌تاج و تخت که به نورا می‌آموزد عشق خانه‌ای است که در دل تاریکی با خشت‌های تنهایی و دیوارهای صبر ساخته می‌شود. او نورا را به دو سفر می‌فرستد و نخستین سفر، عبور از تاریکی مطلق درون است؛ جایی که هر قدم، خاطره‌ای را فرو می‌ریزد و آینه‌ای ظاهر می‌شود که «راست‌ترین لحظه‌های بودن» را نشان می‌دهد. نورا در این مواجهه، دوری خود از خویشتن را می‌بیند و با زبانی شاعرانه، از میوه‌ی عشق، دانه‌ی نور و ریسمان ستاره‌ها سخن می‌گوید. پیر عشق به او می‌گوید دیدن تاریکی آغاز دیدن نور است و فقط عشق است که در دل شب ستاره می‌کارد. در مسیر دوم، نگهبانان آینه‌ی فطرت یکی‌یکی ظاهر می‌شوند. نگهبان صبر فانوسی قلب‌مانند به نورا می‌دهد که با اشک عشق روشن می‌ماند و او در پاسخ، شعری می‌سراید که از سوختن، ساختن و برخاستن می‌گوید. گرگ سپید به‌عنوان نگهبان غرایز، شجاعت خاموش را به او هدیه می‌دهد و از پیوند عزت نفس و شجاعت سخن می‌گوید. دخترک نیلوفرنشین، نگهبان یاد، آینه‌ی جیبی کوچکی به نورا می‌دهد تا همزادش را در پس چهره‌ی خود ببیند. سپس دالان سیاهی آغاز می‌شود؛ جایی که نورا با بخل، خودپسندی و قضاوت روبه‌رو می‌شود. بخل در هیئت پیرزنی ژنده‌پوش ظاهر می‌شود که او را از بخشش می‌ترساند، اما نورا با یادآوری شجاعت گرگ، او را می‌بخشد و پیرزن چون دود محو می‌شود. مرد آینه‌نما، خودپسند، فقط برتری نورا را بازتاب می‌دهد، اما نورا با یاد فانوس می‌گوید نمی‌خواهد دیده شود، فقط می‌خواهد ببیند و صورت آینه‌ای مرد می‌شکند. پیرسنگی قضاوت با ترازویی بی‌عدل ظاهر می‌شود و نورا با کمک آینه‌ی جیبی، چهره‌ی او را به خاک تبدیل می‌کند. پس از این مواجهه‌ها، نورا خسته و دل‌گرفته، شعری از دلواپسی و تکرار شب‌ها می‌خواند تا جایی که در دل تاریکی، نوری از چراغدان قلبش برمی‌خیزد؛ نوری که به آیه‌ی «نور علی نور» پیوند می‌خورد. او رو به قبله‌ی نور دعا می‌کند که پروردگار نورش را کامل کند و می‌پذیرد که هیچ نوری بی‌عبور از تاریکی نمی‌درخشد. در پایان سفر، زمین آینه می‌لرزد و رها، همزاد آینه‌ای‌اش، با گیسوان سپید و قلبی منتظر، به استقبالش می‌آید. نورا او را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید خدا را در چهره‌ی ملکه‌ای دیده است که قلعه‌ای ندارد؛ زنی تنها که رها در «نورای وجود» است. متن با یادکرد زن‌هایی پایان می‌یابد که در آینه به‌جای نقص، تجلی نور خدا را دیده‌اند و تأکید می‌کند که ایراد از غبار آینه نیست، غبار چشم‌ها را باید زدود.

چرا باید کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد را بخوانیم؟

خواندن این ملکه قلعه‌ای نمی‌خواهد به‌خاطر ترکیب خاصی از داستان، نماد و شعر اهمیت پیدا می‌کند. متن، سفری درونی را در قالب ماجرایی فانتزی و تمثیلی روایت کرده است؛ سفری که در آن هر شخصیت، بخشی از روان و تجربه‌ی انسانی را نمایندگی می‌کند: پرنده‌ی آبی به‌عنوان یادآور فراموش‌شده‌ها، پادشاه عشق به‌عنوان راهنمای شناخت، نگهبان صبر، گرگ شجاعت، دخترک نیلوفرنشینِ یاد، و چهره‌های تاریک بخل، خودپسندی و قضاوت. این چینش نمادین کمک می‌کند مفاهیمی مثل صبر، شجاعت، عزت نفس، بخشش و پذیرش تاریکی درونی، نه به‌صورت مستقیم و آموزشی، بلکه در قالب صحنه‌ها و گفت‌وگوها تجربه شود. در این کتاب، زبان نثر بارها به شعر نزدیک می‌شود و خودِ شعر نیز در دل روایت حضور دارد؛ از مناجات‌های شاعرانه‌ی نورا تا سرودن شعر در لحظه‌ی دریافت هدیه‌ی نگهبانان. این رفت‌وآمد میان نثر و شعر، حال‌وهوای متن را به تجربه‌ای احساسی و درونی تبدیل کرده است. از سوی دیگر، محور اصلی کتاب، عبور از خودفریبی و روبه‌رو شدن با لایه‌های ناخوشایند نفس است؛ از بخل و خودپسندی تا قضاوت‌گری. مواجهه‌ی نورا با این چهره‌ها، نوعی گفت‌وگو با خود است که می‌تواند برای خواننده بهانه‌ای برای تأمل در رفتارها و انگیزه‌های شخصی باشد. حضور ارجاعات قرآنی مانند آیه‌ی نور و دعای «ربنا اتمم لنا نورنا» نیز نشان می‌دهد که نویسنده سفر درونی نورا را در پیوند با مفاهیم معنوی و الهی دیده است. این پیوند میان داستان نمادین، زبان شاعرانه و تأمل معنوی، کتاب را به متنی تبدیل کرده است که هم برای لذت بردن از تصویرها و صحنه‌ها خوانده می‌شود و هم برای فکرکردن به معنای رهایی، نور و ملکه‌ای که قلعه‌ای نمی‌خواهد.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

خواندن این ملکه قلعه‌ای نمی‌خواهد به کسانی پیشنهاد می‌شود که به داستان‌های نمادین و فانتزی با لحن شاعرانه علاقه‌مند هستند، به جست‌وجوی درونی، خودشناسی و مفاهیم معنوی فکر می‌کنند، یا دوست دارند درباره‌ی ترس‌ها، غرایز، بخل، خودپسندی و قضاوت در قالب روایت و تصویر تأمل کنند. همچنین به مخاطبانی پیشنهاد می‌شود که از ترکیب نثر و شعر در یک متن داستانی لذت می‌برند و به موضوع زن، هویت و رهایی در قالبی استعاری حساسیت دارند.

بخشی از کتاب این‌ ملکه ‌قلعه ای‌ نمی خواهد

«دیگه نای جنگیدن نداشت. نه با خودش، نه با زندگی، نه حتی با بادهایی که هربار، گوشه‌ای از دلش را به بازی میگرفتند. نشست روی تخت بی پناه ترین غروب عمرش، دست‌ها را گذاشت روی زانو و برای اولین بار در تمام سال‌هایی که زندگی کرده بود، هیچ چیز نخواست... نه عشق، نه جواب و نه حتی آرامش. فقط سکوت ‌، فقط خودش... و آن لحظه‌ای که نمی‌دانست، نامش رها شدن است یا مردن همه چیز آغاز شد... در هزار توی تکرار و روزمرگی، میان تمام ترس‌های ناشی از نبودن ها، وجودی که دیگر وجود نداشت را در آینه نظاره کرد. به خودش گفت: اینجا در این خانهٔ متروکه، در وسط نا کجا آباد، انگار که از حافظهٔ دنیا پاک شدم. صدایش آرام بود اما در دل خانه پیچید، مثل زمزمه‌ای که فقط دیوارهای فراموش شده می‌فهمیدند. گرد و غبار بر شانه‌های آینهٔ قدیمی سنگینی می‌کرد. و انعکاس چهره‌اش در آن، شبیه رویایی محو بود، تصویری که بدون شک در هیچ جا جز در آینه باقی نمانده بود. از آینه آرام زمزمه‌ای برخواست: همه ملکه‌ها قلعه دارند!!! اما او تنها بود. بی تاج، بی سرزمین تر از باد... در دلش تنها آرزویی آرام تپید: من قلعه نمی خواهم، خشت و دیوار کلبهٔ متروک من، موجی کوچک از دریای قلعه است، خالی از روح و نور زندگی. کف پایش خاک سرد خانهٔ متروک را لمس می‌کرد ‌، از چیزی می‌گریخت که هنوز نمی دانست چیست و به مسیری نزدیک می‌شد که نشانی نداشت. بر غبار آینه نوشته شده بود: برای یافتن تاج، باید اول لباس خاک را بپوشی!»

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۱۹٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۴۶ صفحه

حجم

۱۹٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۴۶ صفحه

قیمت:
۲۰,۰۰۰
تومان