کتاب این بار نجاتش نده معصومه «سوسن» عابدین + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب این بار نجاتش نده

کتاب این بار نجاتش نده

انتشارات:سنجاق
امتیازبدون نظر

معرفی کتاب این بار نجاتش نده

کتاب این‌بار نجاتش نده نوشته‌ی معصومه «سوسن» عابدین را نشر سنجاق منتشر کرده است. این کتاب مجموعه‌ای از چند روایت بلند و داستان‌گونه است که در هرکدام، زنی در نقطه‌ای حساس از زندگی‌اش ایستاده و با رابطه‌ها، ترس‌ها، خشم‌ها و انتخاب‌هایش دست‌وپنجه نرم می‌کند. متن کتاب از دل تجربه‌های روزمره و موقعیت‌های آشنا بیرون آمده است؛ از سفر جاده‌ای عاشقانه‌ای که با یک تصادف واژگون می‌شود تا اتوبوسی در جاده‌ی برفی، حیاط یک خانه‌ی قدیمی، اتاق زنی هشتادساله که از سه ازدواجش می‌گوید و خانه‌ی زوجی که میان عشق، سوءظن و «حقوق اجتماعی زنان» گیر کرده‌اند. در این کتاب، هر داستان با یک موقعیت پرتنش شروع می‌شود و به‌تدریج لایه‌های پنهان شخصیت‌ها و گذشته‌ی آن‌ها را رو می‌کند. ساختار تکرارشونده‌ی «حالا تو بنویس. دوست داشتی این داستان چطوری تمام شود؟» در پایان هر روایت، خواننده را در جایگاه تصمیم‌گیرنده قرار می‌دهد و مرز بین تماشاگر بودن و درگیرشدن را کم‌رنگ می‌کند. زبان اثر صمیمی، پرجزئیات و نزدیک به گفت‌وگوهای روزمره است و نویسنده با تکیه‌بر همین لحن، خشونت پنهان در روابط، سوءتفاهم‌های عاطفی، فشارهای خانوادگی و اجتماعی و فرسودگی زنان را نشان داده است. این‌بار نجاتش نده بیش از هرچیز به رابطه‌های زن و مرد، بدن و حافظه، شرم و خشم و لحظه‌هایی می‌پردازد که در آن‌ها «نجات‌دادن» دیگر راه‌حل نیست. نسخه‌ی الکترونیکی این اثر را می‌توانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.

درباره کتاب این بار نجاتش نده

کتاب این‌بار نجاتش نده مجموعه‌ای از روایت‌های پیوسته و درعین‌حال مستقل است که معصومه «سوسن» عابدین در آن به زندگی زنان در موقعیت‌های مختلف پرداخته است. هر روایت با یک دوگانه‌ی عنوانی شروع می‌شود؛ مثلاً «وقتی دو دوتاها می‌شوند پنج تا» یا «سیب حوا»، «همه خواب بودند» یا «عالم شدن چه مشکل، آدم شدن مشکل‌تر»، «حنظل سیاه و غازانکاری» یا «سه قبر، یک پند»، «حقوق اجتماعی زنان» یا «قبل از اینکه صبح برسد»، «بلور خانم» یا «هزارپاره‌ی یک شب»، «دو تا درخت، بیست و هشت سال، یک برگ» یا «روبه‌روی خانه، دو بار افتادیم». این دوگانه‌ها مثل دو مسیر احتمالی برای هر داستان عمل کرده‌اند و از همان ابتدا نشان می‌دهند که هر زندگی می‌تواند چند جور روایت و چند جور پایان داشته باشد. در کتاب این‌بار نجاتش نده، هر بخش با یک صحنه‌ی پرتنش آغاز می‌شود: تصادف جاده‌ای و معلق‌شدن ماشین در هوا، تعرض در اتوبوس شلوغ و برفی، اعتراف‌های پیرزنی که سه شوهرش را با «حنظل سیاه» به خاک سپرده، بازگشت مردی از شیفت شب و مواجهه با پیام‌های مشکوک روی گوشی همسرش، شلوغی نیمه‌شب حیاط یک خانه‌ی قدیمی بعد از دیدن سایه‌ی یک دزد، و گفت‌وگوی زنی میانسال با همسرش پیش از رفتن به یک دورهمی دوستانه. در هرکدام از این روایت‌ها، گذشته و حال درهم می‌آمیزند؛ شخصیت‌ها مدام بین خاطره و اکنون رفت‌وبرگشت دارند و همین رفت‌وبرگشت‌هاست که ریشه‌ی ترس‌ها، خشم‌ها و انتخاب‌های امروز آن‌ها را روشن می‌کند. کتاب این‌بار نجاتش نده از چند فصل/بخش تشکیل شده که هرکدام عنوانی دوگانه دارند و در پایان، با جمله‌ی تکرارشونده‌ی «حالا تو بنویس. دوست داشتی این داستان چطوری تمام شود؟» بسته می‌شوند. این ساختار، هم‌زمان هم روایت را کامل می‌کند و هم آن را ناتمام می‌گذارد تا خواننده در ذهن خود ادامه‌اش را بسازد. در متن، به فضاهایی مثل مدرسه، کانون پرورش فکری، جاده‌های جنوب، اتوبوس‌های بین‌شهری، کارگاه یخ‌سازی، حیاط‌های مشترک و خانه‌های امروزی اشاره شده است و از خلال همین مکان‌ها، دوره‌های مختلف زندگی شخصیت‌ها مرور شده است؛ از کودکی و نوجوانی تا میانسالی و پیری. نویسنده در این کتاب، هم به روابط عاشقانه پرداخته است، هم به خشونت خانگی، هم به فشارهای طبقاتی و جنسی، هم به رؤیای دانشگاه و مهاجرت، و هم به خستگی زنانی که میان مراقبت از دیگران و مراقبت از خود گیر کرده‌اند.

خلاصه داستان این بار نجاتش نده

در این‌بار نجاتش نده، معصومه «سوسن» عابدین چند روایت را کنار هم گذاشته است که در ظاهر از هم جدا هستند اما در عمق، یک دغدغه‌ی مشترک دارند: زنانی که سال‌ها «نجات داده‌اند» و حالا در نقطه‌ای ایستاده‌اند که باید تصمیم بگیرند این‌بار چه‌کسی را نجات ندهند؛ معشوق، شوهر، پسر مزاحم، شوهر بیمار، معتاد آواره، یا حتی تصویر قربانی‌شده‌ی خودشان را. در روایت اول، زنی در میانه‌ی یک تصادف جاده‌ای، در چند ثانیه تمام زندگی‌اش را مرور می‌کند؛ از کودکی در کانون پرورش فکری و خجالت‌های نوجوانی تا رانندگی‌کردن کنار پدر، دعواهایش با مادر بر سر ازدواج با احسان، و رابطه‌ی پرتنش و پر از داد و فریاد با همین مردی که حالا پشت فرمان است. او خود را همیشه «مقصر» می‌بیند؛ از بستن‌نکردن کمربند تا آرام‌بودن بیش از حد در دعواها. بعد از واژگونی ماشین، روحش از بدن جدا می‌شود و خودش را خون‌آلود کنار جاده می‌بیند. روایت با این پرسش تمام می‌شود که این داستان چطور باید تمام شود؛ مرگ، نجات، یا چیزی بین این دو. در روایت اتوبوس، دختر جوانی در مسیر کرج به تهران، میان خواب و بیداری متوجه دستی می‌شود که از لای صندلی به رانش کشیده شده است. او در ذهنش صحنه‌ای را می‌سازد که در آن مردان مسافر و راننده، پسر مزاحم را کتک می‌زنند و بیرون می‌اندازند و خودش را به صندلی جلو دعوت می‌کنند؛ اما واقعیت این است که همه خود را به خواب می‌زنند و هیچ‌کس دخالت نمی‌کند. دختر در نهایت خودش بلند می‌شود، کنار راننده می‌نشیند و در ذهنش با این سؤال کلنجار می‌رود که اگر هم آن سناریوی قهرمانانه اتفاق می‌افتاد، چه دردی از او دوا می‌کرد. در بخش «حنظل سیاه و غازانکاری»، مادربزرگی هشتادساله برای نوه‌اش مهناز از سه ازدواجش می‌گوید؛ از شوهر اولی که اجاقش کور بود و می‌خواست سرش هوو بیاورد، از پدر مهناز که کارگر زحمتکش و مهربانی بود و از داربست افتاد، و از شوهر سومی که مردی بیمار و متجاوز بود. او قصه‌ی حنظل سیاه و روغن غازنکاری را تعریف کرده است؛ زنی در خانه‌ی ارباب حیدرخانی با همین ترکیب، مرد را کم‌کم از پا درآورده بود. پیرزن اعتراف می‌کند که هر سه شوهرش در سه ماه مرده‌اند و هیچ دکتری نفهمیده چرا. او حالا به نوه‌اش که با مردی «دستِ بزن» زندگی می‌کند می‌گوید یا طلاق بگیرد یا اگر نمی‌تواند دل بکند، نسخه‌ی حنظل سیاه را بلد است. در روایت «حقوق اجتماعی زنان»، هومن بعد از شیفت شب به خانه برمی‌گردد. همسرش سیما روی تخت خوابش برده، درحالی‌که کتاب‌های نظریه و فمینیسم و یادداشت‌هایش دوروبرش پخش است. هومن هم‌زمان هم شیفته‌ی هوش و فعالیت‌های اجتماعی سیماست و هم از این‌که او «زن خانه» به معنای دلخواهش نیست، دلخور است. در ذهنش دعواهای قبلی، بحث‌هایشان درباره‌ی بچه‌دارشدن، کلاس‌های سیما و مراجعه‌اش به روان‌شناس را مرور می‌کند. وقتی گوشی سیما چندبار با پیام‌های فردی با نام اختصاری M می‌لرزد، هومن میان کنجکاوی و احترام به حریم خصوصی گیر می‌کند. پیام‌ها را باز می‌کند و با جملاتی صمیمی روبه‌رو می‌شود که او را تا مرز خشم و خشونت می‌برد؛ اما یادداشتی روی یخچال، معنای دیگری به این پیام‌ها می‌دهد و تصویر ذهنی‌اش را زیرورو می‌کند. در «بلور خانم»، شبی در حیاط یک خانه‌ی قدیمی، سایه‌ی دزدی روی دیوار دیده می‌شود و همسایه‌ها تا نیمه‌شب در حیاط جمع می‌شوند و نظریه می‌دهند. راوی که با مادر بزرگش عزیز در همان حیاط زندگی می‌کند، علی شپشو را در زیرزمین پنهان کرده است؛ جوانی که روزی دانشجو و کتاب‌خوان بوده و بعد از بازداشت و شکنجه، به اعتیاد و آوارگی افتاده است. او می‌کوشد هم آبروی علی را حفظ کند، هم جماعت کنجکاو را آرام کند، هم در برابر وسوسه‌های بلور خانم که با عشوه و دعوت به کمک‌کردن برای پهن‌کردن فرش‌ها، مرزهای اخلاقی حیاط را می‌لرزاند، مقاومت کند. در روایت پایانی، زنی نزدیک پنجاه سال، بعد از بیست‌وهشت سال زندگی مشترک با عطا، برای رفتن به یک دورهمی ساده‌ی دوستانه باید از «جنگ جهانی سوم» عبور کند. عطا با جملات کنایه‌آمیز و مقایسه‌ی شادی او کنار دوستانش با بودن کنار خودش، فضای خانه را متشنج می‌کند. زن میان احساس گناه، خشم و نیاز به داشتن زندگی شخصی، در رفت‌وآمد است و مدام تلاش می‌کند هم خودش را قانع کند، هم عطا را آرام. این روایت هم مثل بقیه، در نقطه‌ای باز می‌ماند تا این سؤال را زنده نگه دارد که ادامه‌ی این زندگی باید چطور نوشته شود. در تمام این بخش‌ها، جمله‌ی «حالا تو بنویس. دوست داشتی این داستان چطوری تمام شود؟» مثل آینه‌ای روبه‌روی خواننده قرار گرفته است تا به این فکر کند که در موقعیت‌های مشابه، چه تصمیمی می‌گرفت و چه پایانی را برای خودش و دیگران می‌خواست.

چرا باید کتاب این بار نجاتش نده را بخوانیم؟

این‌بار نجاتش نده کتابی است که چند تجربه‌ی به‌ظاهر پراکنده را کنار هم می‌گذارد تا تصویری از زندگی امروز زنان و مردان در خانواده‌ها، خیابان‌ها و رابطه‌ها بسازد. هر روایت، یک موقعیت آشنا را پیش می‌کشد: سفر عاشقانه‌ای که ناگهان به مرگ گره می‌خورد، تعرض در اتوبوس شلوغ، زندگی با مردی کنترل‌گر، پیرزنی که از دل سه ازدواج و سه مرگ حرف می‌زند، مردی که میان عشق و سوءظن به همسرش گیر کرده و جوانی که بعد از شکنجه و اعتیاد، به سایه‌ای در زیرزمین تبدیل شده است. خواندن این کتاب کمک می‌کند زاویه‌ی دیدهای مختلف در یک رابطه دیده شود؛ هم نگاه زن، هم نگاه مرد، هم نگاه نسل‌های قبلی. متن نشان می‌دهد خشونت و کنترل همیشه فریاد و کتک نیست و گاهی در سکوت، کنایه، احساس گناه و «نجات‌دادنِ» مداوم دیگران پنهان شده است. ساختار بازِ پایان‌ها، خواننده را وادار می‌کند به‌جای تماشای منفعل، درباره‌ی انتخاب‌ها و مسئولیت‌ها فکر کند؛ این‌که در هرکدام از این موقعیت‌ها، چه راهی ممکن است و چه بهایی دارد. اگرچه داستان‌ها در فضاهای متفاوتی می‌گذرند، اما همه‌شان به یک پرسش مشترک برمی‌گردند: تا کجا باید دیگران را نجات داد و از کجا به بعد، نجات‌ندادن، تنها راه نجات خود است. این کتاب برای کسانی که به روایت‌های شخصیت‌محور، گفت‌وگوهای زنده، جزئیات روزمره و طرح سؤالات اخلاقی و عاطفی علاقه‌مند هستند، می‌تواند تجربه‌ای درگیرکننده باشد.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

این‌بار نجاتش نده به کسانی پیشنهاد می‌شود که به داستان‌های معاصر شهری و روایت‌هایی درباره‌ی روابط زن و مرد، خشونت پنهان، فشارهای خانوادگی و تجربه‌های زیسته‌ی زنان علاقه‌مند هستند. به خوانندگانی که در حوزه‌های روان‌شناسی، مطالعات زنان، مشاوره‌ی خانواده یا مددکاری اجتماعی فعال‌اند و می‌خواهند نمونه‌های روایی و ملموس از موقعیت‌های پیچیده‌ی عاطفی و خانوادگی ببینند نیز می‌توان این کتاب را پیشنهاد کرد. همچنین به کسانی که دوست دارند پایان‌های باز و چنداحتمالی را تجربه کنند و از خود بپرسند «اگر جای این شخصیت بودم چه می‌کردم؟» خواندن این اثر توصیه می‌شود.

بخشی از کتاب این بار نجاتش نده

«وقتی ماشین داشت روی هوا دورِ خودش می‌چرخید، نمی‌دانم چرخش دوم یا سوم یا چهارم... یا چندم بود که به خودم گفتم «ای وای این یعنی تصادف؟!... یعنی الان تصادف کردیم، یعنی الان که ماشین بیاد پایین، می‌میریم؟!» هنوز داشت این کلمات توی مغزم چرخ می‌خورد که نفهمیدم گردنبند صدفی‌ای که از آیینه شیشه آویزان بود خورد به صورتم یا صورت من رفت توی آیینه و گردنبند...! فکر کنم احتمال دوم درست باشد. چون وقتی شیشه‌خرده‌ها مثل ترکش رفتند توی صورتم حتی فرصت نکردم چشم‌هایم را ببندم. فقط یک سوزش کوچولو حس کردم و تمام. البته تمامِ تمام هم که نبود. تا تمام بشود یک سری اتفاقات پشت سرهم افتاد. مثل اینکه خیلی بامزه پریدم توی هفت سالگی‌ام و دیدم نشسته‌ام روی صندلی‌های کانون پرورش فکری و خانم اسدی مثل یه غول، بالاسرِ هیکل کوچولوی من ایستاده و با یه لبخند گنده داشت کتاب داستان روی میزم را ورق می‌زد. از همین پایین که به صورتش نگاه می‌کردم می‌توانستم سوراخ‌های گشاد دماغش را ببینم و با دقت به اون تونل تاریک خیره بودم. دلم می‌خواست بدانم بعد از آن تاریکی چی هستش! اما بیشتر از آن دوست داشتم آن خال گوشتی رو از کنار سوراخ‌های گشاد دماغش بردارم. همیشه فکر می‌کردم مثل یک تکه خرده‌نان کنار دهن، می‌شود با دستم خال را بردارم. اما خیلی خجالتی‌تر از این حرف‌ها بودم که دستم را دراز کنم به طرف صورتش. خانم اسدی با صدای کشدار و ناز و عشوه گفت: «و دختر قصه‌ی ما مثل شما که این‌قدر خانومی، گوش به حرف مامانش داد و رفت و اسباب‌بازی‌هایش را تمیز و مرتب جمع کرد...» پشت‌بند این جمله‌ی خانوم اسدی دیدم دوازده یا سیزده سالمه و دارم یواشکی از لای کتاب‌های قفسه‌های کتابخانه‌ی کانون به پسرهایی که روزنامه‌دیواری درست می‌کنند، نگاه می‌کنم. سرگروه مثل همیشه سهراب بود. زل زده بودم به موهای قهوه‌ای و پوست سفیدش. هم‌سن بودیم اما آشغال عوضی خیلی خوشگل بود. همیشه به موهایش ژل می‌زد که این‌طوری صاف و مرتب روی هم خوابیده بودند و تا ساعت آخری که توی کانون بود، به هم نمی‌خورد. همیشه هم یک بوی خوبی می‌داد که نگو. معلوم بود که از ادکن‌های بابایش کش می‌رفته. بوی مردها را می‌داد نه پسرها.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۹۵٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۲۲ صفحه

حجم

۹۵٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۲۲ صفحه

قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان