
کتاب ما قاتل های خطرناکی شدیم
معرفی کتاب ما قاتل های خطرناکی شدیم
کتاب ما قاتلهای خطرناکی شدیم نوشتهی معصومه (سوسن) عابدین روایتی بلند و چندلایه از یک خانواده، ذهن آشفته، عشق فرسوده و خشمی است که بهتدریج شکل هیولا به خود میگیرد. نشر سنجاق آن را منتشر کرده است و متن پیش رو نسخهای است که کاملاً بر تجربهی خواندن در قالب کتاب الکترونیکی تکیه دارد؛ متنی پر از صحنههای طولانی، گفتوگوهای درونی و رفتوآمدهای مداوم میان گذشته و حال. در این کتاب، داستان از زاویهدیدی غیرمعمول و خلاقانه روایت شده است؛ راوی نه یک انسان، که «بوی عطر» میناست؛ عطری اساطیری که سالها همراه او، همسرش عماد، خواهرش مهسا، مادرش و دیگر اعضای خانواده بوده و حالا شاهد فروپاشی آرام و تدریجی تعادل روانی و عاطفی این زن است. متن با فصلهایی که نامشان از جهان سیگار و عطر میآید، مثل «سیگار اول»، «کام اول»، «پاف اول» و… پیش میرود و هر بار لایهای تازه از گذشته و حال شخصیتها را رو میکند؛ از روزهای عاشقانهی آغاز زندگی مینا و عماد تا سالهایی که فلسفه، عرفان، صداهای نادیده و «هیولا» وارد زندگی مینا میشوند. ما قاتلهای خطرناکی شدیم در مرز میان واقعیت روزمره، ذهنیت متلاطم و خاطرات پراکنده حرکت میکند و بهجای تمرکز بر حادثههای بیرونی، بیشتر درون شخصیتها را میکاود؛ جایی که عشق، رنج، حسادت، احساس گناه و میل به نابودی در هم تنیده شدهاند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب ما قاتل های خطرناکی شدیم
کتاب ما قاتلهای خطرناکی شدیم با تمرکز بر زندگی مینا، عماد، مهسا و مادرشان، تصویری از یک خانوادهی طبقهی متوسطِ شهری نشان میدهد که ریشههای اشرافی و «اصل و نسب» برایشان هنوز مهم است، اما سالهاست زیر فشار اشتباههای مالی، روابط پیچیده و نقشهای فرسودهی خانوادگی خم شدهاند. معصومه (سوسن) عابدین در این کتاب، روایت را به دست «عطر اساطیری» مینا میسپارد؛ عطری که از کودکی تا میانسالی همراه او بوده و حالا مثل دوربینی شناور، هم در فضا و هم در زمان حرکت میکند. این راوی نامعمول، هم در رگهای مینا جریان دارد، هم در هوای خانه، هم در باغ طالقان و هم در اتاق خواب، و از همین جایگاه سیال، شاهد شکلگیری و رشد «هیولا»ی درونی میناست؛ هیولایی که ابتدا کوچک و بیخطر است و بعد به اژدهایی خشمگین تبدیل میشود که میان او و مادر، خواهر، همسر و پسرش میایستد. کتاب ما قاتلهای خطرناکی شدیم در چند بخش بلند و پیوسته پیش میرود که هرکدام با نشانههایی مثل «سیگار اول»، «کام اول»، «کام دوم»، «کام سوم»، «کام چهارم»، «پاف اول» و «پاف دوم» از هم جدا شدهاند. در «سیگار اول» و «کامهای» بعدی، تمرکز بیشتر بر عماد است؛ مردی که از پشت فرمان ماشین در طالقان، با سیگار و طوفان و خاطرات، به عقب برمیگردد و سیر آشنایی، عشق، ازدواج و بعد تغییرات مینا را مرور میکند؛ از دختر پرحرف و مهربانی که همه دوستش دارند تا زنی که فلسفه و عرفان و مدیتیشن و صداهای نادیده، او را به مرزهای تازهای از آگاهی و آشفتگی میبرند. در بخشهای «بوی عطر خاطرهانگیز اساطیریات»، «پاف اول» و «پاف دوم»، زاویهدید کاملاً در اختیار عطر است؛ عطر، شب بیخوابی مینا را در آستانهی مراسم عقد مهسا دنبال میکند؛ شبی که در آن، مینا میان میل به قتل خواهرش، آموزههای فلسفی دربارهی نیکبودن سرشت انسان، توصیههای کتابهای خودیاری دربارهی بخشش، و خاطرات سفر طالقان و ایمیلهایش به «شراره» در نوسان است. در میانهی کتاب، صحنهی مهم دورهمی طالقان و گفتوگوهای تند مینا دربارهی تظاهر، تجملخواهی و بیمسئولیتی مالی مادر و مهسا، نقطهی عطفی میشود که هم رابطهی او با خانواده را عریان میکند و هم نشان میدهد چگونه «هیولا» درونش جرئت پیدا کرده است. در کنار اینها، شخصیتهایی مثل خانم فخاری، محمود، مهتاب و باباجلال، هرکدام با نگاه و قضاوت خود، لایهای تازه به تصویر این خانواده و تنشهای پنهانش اضافه میکنند.
خلاصه داستان ما قاتل های خطرناکی شدیم
ما قاتلهای خطرناکی شدیم بر محور ذهن و زندگی مینا ساخته شده است؛ زنی که سالها نقش «دختر خوب، همسر فداکار، مادر مهربان و معلم محبوب» را بازی کرده و حالا زیر بار همین نقشها، همراه با بحرانهای مالی خانواده و روابط پیچیده با مادر و خواهرش، در حال فروپاشی است. داستان از چند مسیر موازی جلو میرود: روایت عماد از گذشته، روایت عطر از حال و گذشته، و مونولوگهای درونی مینا در شبهای بیخوابی. در خط عماد، خواننده با عشق قدیمی او به مینا آشنا میشود؛ از روزهایی که مینا با پرحرفی و ظرافتش دل او را برده، تا سالهایی که بهخاطر عماد از دانشگاه صرفنظر کرده و بعد دوباره با پرسش «اگر بخواهم دانشگاه بروم چه بخوانم؟» به سمت فلسفه کشیده میشود. همین فلسفه، همراه با عرفان، مدیتیشن، کتابهای روانشناسی و تجربهی تدریس در دانشگاه، آرامآرام در مینا بینشی تازه میسازد؛ بینشی که دیگر با نقشهای سنتی و توقعات خانوادهاش جور درنمیآید. همزمان، صداهایی که فقط او میشنود، کابوسها، توهمات شنیداری و «دوست فرضی» به نام شراره، او را به مطب دکتر معظمی میکشاند و عماد را میان ترس از «دیوانه شدن» مینا و احساس مسئولیت در برابر او و پسرشان باربد معلق میگذارد. در خط عطر، کتاب وارد جزئیات ریز زندگی روزمره میشود؛ از شب عروسی مهسا و بیخوابی مینا، تا صبحی که باید برای مراسم عقد آماده شود و او در آشپزخانه، میان قهوه، بوی سفیدکننده، کفشهای جفتشده و لباسهای آویزان، در خاطرهی خرید لباس از «سالیان» گم میشود. عطر، همزمان شاهد حضور «هیولا»ست؛ موجودی اژدهاگونه که ابتدا در کنار مادر و مهسا و عماد فقط دُم میجنباند و بعد آنقدر بزرگ میشود که بین مینا و عماد در رختخواب میخوابد، اجازهی لمس نمیدهد، و هر بار که مینا میخواهد نزدیک شود، با زبانههای آتش، دل و رودهاش را میسوزاند. این هیولا، همان خشم و رنج انباشتهی سالهاست که حالا به شکل میل به قتل مهسا، نفرت از تظاهر و تجمل، و ناتوانی از بخشش خود را نشان میدهد. بخش طالقان، نقطهی تمرکز دیگری در کتاب است؛ باغی که از میراث جدِ نظامیِ خانوادهی آجودانی بهجا مانده و حالا صحنهی دورهمیای است که قرار است به وصلت مهسا و محمود ختم شود. در این فضا، مینا در حضور مادر، مهسا، عماد، خانم فخاری، محمود، مهتاب و باباجلال، دربارهی تظاهر، ولخرجی، بیتوجهی به تجربههای گذشته و نقش مادر و مهسا در به باد دادن داراییها حرف میزند و سکوت همیشگیاش را میشکند. این سخنرانی، هم هیولای درونش را آشکار میکند، هم ترس مادر و مهسا را از بههم خوردن وصلت نشان میدهد، و هم عماد را وادار میکند در گوشهی باغ، با لحنی قاطع از مینا بخواهد «همان مینای همیشگی» بماند و در کار مادر و خواهرش دخالت نکند. از اینجا به بعد، شکاف میان مینا و بقیه عمیقتر میشود؛ شبی که قرار بود شبِ شادی و آتش و چای ذغالی باشد، برای مینا به شبی از تردید، احساس خیانت، و گفتوگوهای طولانی با هیولا تبدیل میشود. در لایهای دیگر، کتاب به رابطهی مینا و مهسا برمیگردد؛ از کودکی مشترک تا امروز که مهسا با بازیهایش در شرکت محمود، سعی کرده تصویری تازه از خودش بسازد و حالا در اتاق طالقان، با چشمانی پر از اشک و لحن ملتمسانه، مینا را قانع میکند که «دیگر آن آدم سابق نیست». مینا میان خاطرهی دروغهای قدیمی مهسا و نشانههای تغییر احتمالی او گیر میکند؛ نه میتواند کاملاً باور کند، نه میتواند کاملاً رد کند. این تعلیق، همراه با آموزههای فلسفی که در ذهنش رژه میروند، او را به جایی میرساند که همزمان خود را «گوسفند سیاه» صادق و «قاتل بالقوه» میبیند؛ کسی که اگرچه هنوز دست به قتل نزده، اما در ذهنش بارها خواهرش را خفه کرده است. در مجموع، ما قاتلهای خطرناکی شدیم داستان فرسایش تدریجی یک زن است؛ زنی که میان نقشهای تحمیلی، عشق، وفاداری، خشم، فلسفه، عرفان، دارو، صداهای نادیده و هیولای درون، در رفتوآمد است و هرچه بیشتر میبیند و میفهمد، بیشتر درد میکشد و از دیگران فاصله میگیرد.
چرا باید کتاب ما قاتل های خطرناکی شدیم را بخوانیم؟
ما قاتلهای خطرناکی شدیم از زاویهای متفاوت به موضوعاتی نزدیک شده است که در بسیاری از زندگیهای امروزی حضور دارند اما کمتر با این صراحت و جزئیات دیده میشوند؛ مثل فرسودگی نقشهای خانوادگی، فشارهای پنهان بر «دختر خوب» خانواده، رابطهی پیچیدهی خواهرها، و مرز باریک میان حساسیت، آگاهی و فروپاشی روانی. انتخاب «عطر» بهعنوان راوی، امکان دیدهشدن صحنهها از فاصلهای خاص را فراهم کرده است؛ فاصلهای که نه کاملاً بیرونی است و نه کاملاً درونی، و همین باعث میشود هم به ذهن مینا نزدیک شود و هم رفتار دیگران را از بیرون ببیند. این کتاب بهجای آنکه فقط روی بیماری یا تشخیص تمرکز کند، بر تجربهی زیستهی مینا و اطرافیانش تکیه کرده است؛ بر اینکه عماد چگونه میان عشق، خستگی و ترس از آینده گیر کرده، باربد چطور در آستانهی نوجوانی با تنشهای خانه روبهروست، و مادر و مهسا چگونه میان نیاز مالی، حفظ ظاهر و ترس از تنهایی دستوپا میزنند. در دل این روابط، پرسشهایی دربارهی بخشش، مسئولیت، صداقت، تظاهر، و معنای «خوب بودن» مطرح شده است؛ پرسشهایی که از دل گفتوگوهای درونی مینا با خودش، با هیولا و با آموزههای فلسفی بیرون میآید. خواندن ما قاتلهای خطرناکی شدیم برای کسانی که به روایتهای شخصیتمحور، مونولوگهای طولانی، و کاوش در ذهن و روان آدمها علاقه دارند، میتواند تجربهای درگیرکننده باشد. متن، با رفتوآمدهای زمانی، صحنههای طولانی و جزئینگری در احساسات و واکنشها، امکان همنشینی طولانی با شخصیتها را فراهم کرده است؛ همنشینیای که نهتنها داستان یک خانواده، بلکه سازوکار شکلگیری خشم، رنج و «هیولا»های درونی را بهتدریج آشکار میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن ما قاتلهای خطرناکی شدیم به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای شخصیتمحور و روانکاوانه علاقه دارند، به روابط خانوادگی پیچیده، به موضوعاتی مثل خواهر/برادری، مادر/دختری و فرسودگی نقشهای سنتی فکر میکنند، یا کنجکاوند ببینند تجربهی زیستهی کسی که با صداهای نادیده، توهمات و هیولای درونی دستوپنجه نرم میکند چگونه روایت شده است. همچنین به خوانندگانی پیشنهاد میشود که از زاویهدیدهای نامعمول و راویان غیرانسانی لذت میبرند و حوصلهی همراهی با متنهای بلند و پرجزئیات را دارند.
بخشی از کتاب ما قاتل های خطرناکی شدیم
«دلم میخواد بمیری یا خودم بکشمت؟! آخه این دو تا خیلی با هم فرق داره. میتونه پایت بلغزه و از اون پلههای بلند محل کارت پرت بشی و ضربه مغزی! میتونه توی یه خیابون خلوت و یه تصادف ساده باشه. یکی مرحمت کنه و بزنه و در بره. میتونه توی یکی از این سفرهای شمال لعنتیات، حواست پرت بشه و بری توی دره، یا یکی توی خیابون، توی این شبهای تاریک، چاقویی بهت بزنه و تو بیوفتی و اونقدر خونریزی کنی تا... یا رمانتیکتر، اونطوری که میدونم تو بیشتر دوست داری، یه خفاش شب بگیردت و تیکه تیکهات کنه... اما وقتی قرار باشه من بکشمت نه چاقو، نه ماشین، نه نقشه، نه مهلت و نه فکر، به هیچ کدامشون نیاز ندارم. فقط دلم میخواد خیلی سریع و بیسروصدا فقط و فقط با دستام خفهات کنم. جوری که با چشمام ببینم، چشمات داره از حدقه درمیاد، خرخر میکنی، کبود و سیاه میشی، بال بال میزنی درست مثل مرغ سرکنده که بعدش میخواهی راهی پیدا کنی اما دیگه راهی نیست... و بعد از تکونهای زلزلهوار تو، که آروم آروم با جهشهای نامنظم، بدنت توی دستام آروم میگیره، اونوقت میتونم، ببینم که ... دیگه نیستی... دیگه روی زمین، توی خانواده، توی مغز لعنتی من، اصلاً هیچ کجا، دیگه نیستی. دیگه نیستی. دیگه نیستی ... خلاص. آی آی مهسای لعنتی... فقط تو... فقط تو میتونستی منو یه قاتل بکنی و بری پی کارت. میفهمی!!!» من درست نزدیک نبض گردنش شاهد این افکار پلید هستم. حتی حس شرمندگی از این افکار در لرزشِ گوشهٔ لبانش پیداست. در آخر، خسته از این نقشهها، با دهان باز مانده و خشک شده، نفس عمیقی میگیرد. به پهلوی راستش میچرخد، چشمانش را محکم میبندد و جنینوار پاها را در شکم جمع میکند. با همان چشمان بسته جملات سقراط در برابرش رژه میرود: «تحمل ظلم از ارتکاب آن بهتر است.» حالا نیمی از من پراکنده در اتاق و نیمِ دیگرم در مسیر مغز و ذهنش در سَیَلان میشود. افکارش را به وضوح میبینم که پیچ و تاب میخورند و خودشان را به در و دیوارهٔ مغزش میکوبند. خسته و کلافه پتو را میکشد تا زیر گلویش. جمله ای در مغزش تکرار میشود «سرشت انسان در اصل نیکوست» و جمله به سرعت محو میشود یا محوش میکند. انعکاس صدایش را در کلاسهای بزرگ دانشگاه میشنود که روی سکویی ایستاده و به دانشجویانش میگوید: «این کتابهایی که معرفی کردم، مهمترین متنهای درسی نئو کنفوسیانیسم بود و شالودهٔ اصلیاش اینه که»: «سرشت انسان در اصل نیکوست» و بعد با تأکید و طمأنینه ادامه میدهد: «این نکته یکی از اساسیترین اندیشههای فلسفه منسیوسه.»
حجم
۱۲۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۶ صفحه
حجم
۱۲۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۶ صفحه
نظرات کاربران
درود این کتاب را من خواندم و بسیار زیبا نثر روان و خوب بوده پیشنهاد من کتاب مجموعه داستان سوسن عابدین هم حتما بخوانید و لذتش را ببرید😍😍😍😍😍😍😍