«بالهایی برای پرواز» نوشتهی نوربرت لشلایتنر است. این کتاب شامل ۱۰۰ داستان حکیمانه است که انسان را هر روز کمی خوشبختتر میکنند.
استادان خردمند قدیم میدانستند که انسان فقط باید از مردم بیاموزد. آنان برای اینکه شناخت خود را از یک زندگی خوشبخت و منصفانه به ما منتقل کنند، دانش خود را به شکل داستانهایی نقل میکردند. داستانهایی که حکایت سرنوشت انسانهاست و به همین دلیل ما را در محک زدن و در صورت لزوم تغییر عقاید خود یاری میدهد.
سر منشأ بسیاری از این داستانهای حکیمانه در هند است. البته بعدها داستانهای تازهای هم به آنها اضافه شدند و از آنجا که تمامشان روحی معنوی دارند، به سرعت در تمام جهان پخش شدند. سپس با کمک فرهنگ، مذهب و تجربیات ملل دیگر، غنیتر گشت. اما از آنجا که هر انسانی باید شخصآ به واقعیت خود دست یابد، قدرت تأثیر و حکمت این داستانها جاودانه میماند.
این داستانهای حکیمانه قادر هستند، قوه ادراک ما را ـ که برایمان کاملا عادی شده استـ تغییر دهند. در حالت ناامیدی راهحلهایی پیش پای ما میگذارند. میتوانند لبخندی به ما هدیه کنند. ما را یاری میدهند و درمان میکنند. داستانهای حکیمانه، بالهایی هستند که روح را به پرواز درمیآورند.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب بالهایی برای پرواز و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
«اگر توانستی تا اینجا بیایی، باقی راه را هم تحمل خواهی کرد.»
کاربر غمگین
۰
دو دوست عهد کرده بودند که در طول سفر طولانی خود، در تمام خطرات و مشکلات همراه یکدیگر باشند. در راه بوی آنان به مشام خرس بزرگی رسید و آن دو را تعقیب کرد.
یکی از آن دو نفر فورآ تمام عهد و پیمانهای یاری و کمک به یکدیگر فراموش کرد. به طرف درختی دوید، روی اولین شاخه آن پرید، خود را بالا کشید و به مکان مطمئنی رسید.
دیگری شنیده بود که خرسها هرگز به یک انسان مرده، حمله نمیکنند. بنابراین خود را روی زمین انداخت و تظاهر به مردن کرد.
کاربر غمگین
۰
خرس نزدیک شد و آن مرد به ظاهر مرده را بویید، اما بعد جسم بی جان او را رها کرد و به آرامی از آن مکان دور شد.
همسفر او از درخت پایین آمد، دوست خود را تکان داد و خندهکنان از او پرسید: «خرس به تو چه گفت؟ من دقیقآ دیدم که پوزهاش را درست به کنار گوش تو آورده بود.»
«او به من توصیه ارزشمندی کرد. به من گفت، هرگز به کسانی که با بروز اولین علائم خطر، فرار میکنند و دوستان خود را تنها میگذارند، اطمینان نکنم.»
نظر شما دربارهٔ این کتاب