
کتاب پریدن در سایه ها
معرفی کتاب پریدن در سایه ها
کتاب پریدن در سایهها نوشتۀ جی. ام فورستر با ترجمۀ فرشید معرفت خدایی و ویرایش مهتاب مرتضوی در انتشارات کتاب کوله پشتی به چاپ رسیده است. این کتاب ماجراجویی و معمایی مناسب برای ردۀ نوجوانان و دربارۀ پسری به نام جک فیلیپس است که به نور خورشید آلرژی دارد و محدود به سایهها است. تشدید بیماری، ماجراجویی او و دوستش را برای یافتن پدر دانشمندش در پی دارد.
درباره کتاب پریدن در سایه ها
این کتاب، داستانی ماجراجویی و معمایی دربارۀ پسری نوجوان به نام جک فیلیپس است که به نور خورشید آلرژی دارد و مجبور است در سایهها بماند تا در معرض سوختگی نباشد. پریدن روی پشتبامها هنگام غروب به او احساس زنده بودن میدهد.
کتاب پریدن در سایهها، روایتی جالب و غیرمعمول از دو نوجوان گوشهگیر و خجالتی است که بهطور غیرمنتظره با به اشتراک گذاشتن حس از دست دادن با هم متحد میشوند. جک برای پدر غایبش و بث برای پدر و مادر مرحومش. ماجراجویی آنها در کنار هم با پریدن و دویدن در پشتبامها همراه است، جایی که برای فرار از بقیۀ جهان که آنها را بسیار ناراضی کرده است، میروند؛ اما وضعیت جک ناگهان بدتر از همیشه میشود.
او میفهمد که تنها پدر دانشمند گمشدهاش میتواند نجاتش دهد. در حالی که جک و دوست جدیدش، بث، جستوجوی دیوانهوار خود را آغاز میکنند و بهدنبال سرنخهایی در گذشتۀ پدرش میگردند، آنها هیچ ایدهای ندارند که قرار است چه چیزی را کشف کنند. شایعات تکاندهنده و اسرار تاریک آنها را در هر مرحله بمباران میکند. جستوجوی آنها برای یافتن پدر گمشدۀ جک و درمانی برای وضعیت پوستی که بهتدریج بدتر میشود، هیجانانگیز و پرتنش است. نوشتههای توصیفی دربارۀ احساسات آنها بسیار تازه و هوشمندانه است و خواننده را متقاعد میکند که با آنها همدردی کند.
جک در پشتبامها شجاع است؛ اما آیا او میتواند شجاعت مواجهه با حقیقت را پیدا کند؟
خواندن کتاب پریدن در سایه ها را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
به همۀ دوستداران کتابهای نوجوانان، ماجراجویی و معمایی پیشنهاد میکنیم.
درباره جی. ام. فورستر
جی. ام. فورستر نویسندهٔ کتابهای کودک و نوجوان است. پریدن در سایهها اولین رمان او و برندهٔ مدال طلایی جایزهٔ The Wishing Shelf Book در ۲۰۱۴ (برای ردهٔ سنی ۹ تا ۱۲ سال) است. کتاب دوم او، Bad Hair Days، نیز نامزد نهایی جایزهٔ مذکور در ۲۰۱۷ شد.
بخشی از کتاب پریدن در سایهها
«جک سخت میکوشید که نمیرد. فقط با یک حرکت غلط ممکن بود روی پیادهرو بیفتد و پخش زمین شود یا زیر نور آفتاب حسابی بسوزد. او از اینها باخبر بود. اما فقط روی پشتبامها بود که میتوانست طعم حقیقی آزادی را بچشد.
خود را زیر سایهٔ دیوارهٔ بلند دودکشی جا کرد. دست لای موهای چربوچیلیاش کشید و آن تودهٔ کرممانند و مارپیچ را تکان داد. بعد کلاهِ هودیاش را بالا کشید. خورشید تقریباً غروب کرده بود اما هنوز گرمای سوزانش از لباس ضخیم او میگذشت و به پس سرش سیخونک میزد. یک قطرهٔ عرق راهش را به سمت چانهٔ او باز کرد. پیراهنش آغشته به روغن لزجی بود که به خود مالیده بود و برای همین به تنش میچسبید. لباسش را به جلو و عقب تکان میداد تا جریان هوا بدنش را که بهشدت میخارید خنک کند.
پشت دستش حسابی درد میکرد. متوجه شکاف زخم شد و سعی کرد قطرهٔ خون را با انگشت شست خود بپوشاند. وضعیت پوستش رفتهرفته بدتر میشد. چارهٔ کار در دستهای پدرش بود اما تا وقتی به خانه برگردد... خب، هر اتفاقی ممکن بود بیفتد.
معمولاً وقتی روی پشتبام بود چند ساعتی به پدرش فکر نمیکرد اما آن روز آنطور نبود. آهی عمیق کشید. از کِی زندگی آنقدر سخت شده بود؟ لعنت بهش؛ همیشه همینطور در زندگی به او سخت گذشته بود؛ غیبت پدرش مشکلی بود در کنار فهرست بلندبالای مشکلات دیگر.
دستش را مانند یک دیدهبان بالای چشمهایش گذاشت و به منظرهٔ روبهرویش خیره شد؛ هیچگاه از این کار خسته نمیشد. شیروانیهای خاکستریرنگِ دوران ویکتوریا را تا کلیسای جامع در قسمت شرقی شهر میدید. هرگاه نور آفتاب به آجرکاریهای طلایی برج شهر میتابید درخشانتر میشدند. پیش رویش در جایی نهچندان دور آپارتمانهای مکعبیشکل را میدید که خودش در یکی از آنها زندگی میکرد. رنگ خاکستریشان با دیگر ساختمانهای نامأنوس و کثیف محله درهم رفته بود. زیر پایش سروصدای ترافیک و بوق ماشینهای داخل خیابان درهم میپیچید. اما اصل صدا، صدای پرندگان بالای سرش بود که یکدیگر را با چرخش نرم و آرام خود صدا میزدند.»
حجم
۱۴۹٫۴ کیلوبایت
حجم
۱۴۹٫۴ کیلوبایت