با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
مطالعه زهر

دانلود کتاب مطالعه زهر

۴٫۱ از ۲۱۰ نظر
۴٫۱ از ۲۱۰ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب مطالعه زهر

«مطالعه زهر» نوشته ماریا وی اسنایدر و جلد اول از مجموعه تخیلی حماسه ایژیا است.

یلنا به جرم قتل عمد در شرف اعدام است اما فرصت فوق العاده‌ای به او پیشنهاد می‌شود. او بهترین غذاها را خواهد خورد، در اتاق‌های قصر زندگی خواهد کرد و باید ریسک کشته شدن به دست هر کسی که سعی دارد فرمانده ایژیا را بکشد، بپذیرد.

و اینگونه یلنا مزه سنج غذا‌های پادشاه می‌شود. اما رییس امنیت که هیچ چیز از دیدش مخفی نمی‌ماند، عمدا گرده پروانه به خورد او می‌دهد، و یلنا تنها با حضور برای دریافت پادزهر روزانه‌اش مرگی دردناک را به تعویق می‌اندازد.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

در میان تاریکی‌ای که مانند تابوت احاطه‌ام کرده بود، محبوس بودم. چیزی نداشتم که حواسم را از خاطراتم پرت کند. خاطرات روشن و واضح در انتظار بودند تا هر بار که ذهنم منحرفم می‌شد به من حمله کنند.

محصورشده در سیاهی، شعله‌های داغ و سفیدی که صورتم را می‌سوزاندند را به خاطر آوردم. باوجوداینکه دستانم به شکلی بسته‌شده بود که در کمرم فرورود، حمله را پس زدم. آتش درست قبل از اینکه پوستم تاول بزند کنار رفت، اما ابروها و مژه‌هایم مدت‌ها قبل از آن سوخته بودند.

صدای خشن مردی دستور داد: «شعله‌ها رو خاموش‌کن.» از میان لب‌های ترک برداشته‌ام به آتش دمیدم. رطوبت درون دهانم توسط آتش و ترس خشک‌شده و رفته بود و دندان‌هایم گویی که در اجاق پخته‌شده‌اند از حرارت می‌لرزیدند.

مرد فحش داد: «احمق. نه با دهنت. از ذهنت استفاده کن. شعله‌ها رو با ذهنت خاموش‌کن.»

درحالیکه چشمانم را می‌بستم، سعی کردم افکارم را روی ناپدید کردن جهنم متمرکز کنم. میل داشتم هر کاری انجام دهم، مهم نبود چقدر احمقانه تا مرد را وادار به توقف کنم.

«بیشتر تلاش کن.» یک‌بار دیگر گرما نزدیک صورتم تاب خورد، نور درخشان برای انتقام از پلک‌های بسته‌ام مرا کور کرد.

صدایی متفاوت راهنمایی کرد: «موی دختره رو بذار روی آتیش.» او جوان‌تر و مشتاق‌تر از مرد دیگر به نظر می‌رسید. «این کار باید ترغیبش کنه. حالا، پدر، به هم اجازه بده.»

Seyyed Ali H.J
۱۳۹۹/۰۸/۰۱

عالی بود فقط بعضی جاها یه نقته کم یا زیاد میشد مثلا"ر"میشد"ز"

رضا
۱۳۹۹/۰۷/۳۰

عالی 🏅🏅🏅🏅🏅جلد دوم و سوم را هم تو بینهایت بزارید لطفا

Nafiseh R
۱۳۹۹/۰۷/۲۸

انقدر کتاب خوندم که توی چند صفحه اول بفهمم کتاب خوبی هست یا نه . نمیخواستم ادامه بدم ولی گفتم شاید جالب بشه که نشد بنظرم ارزش خوندن نداره قبل از صد صفحه ولش کردم

mohammad
۱۳۹۹/۰۷/۲۰

کتاب خیلی خوبیه جلد دومش هم مطالعه‌ای جادو اومده خیلی هم خوبه ولی اگه می خواهید این کتاب رو بخوانید از اپلیکیشن کتابراه دانلود کنید اونجا رایگانه

کمند
۱۳۹۹/۰۷/۱۳

من داستان های اسرار آمیز دوست دارم . این از خیلی کتاب ها بهتر بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵۱)
حرکاتش به‌قدری با وقار بودند که از خودم پرسیدم آیا او یک رقاص بوده است، ولی کلماتش برایم افشا کردند که حرکاتش، حرکات یک قاتل تعلیم‌دیده هستند.
کتاب باز
«اعتماد کردن سخته. دونستن اینکه به کی اعتماد کنی، حتی سخت‌تر.»
لیلی نظری زاده
در میان تاریکی‌ای که مانند تابوت احاطه‌ام کرده بود، محبوس بودم. چیزی نداشتم که حواسم را از خاطراتم پرت کند. خاطرات روشن و واضح در انتظار بودند تا هر بار که ذهنم منحرفم می‌شد به من حمله کنند.
*Haniyeh*
باید یاد بگیری برای چیزی که می‌خوای وایستی و بجنگی.»
rezaat98
«اما تو به زیرپوستم لغزیدی، به خونم حمله کردی و مالک قلبم شدی.»
Yasaman
اما آرزو می‌کردم می‌توانستم کلمات را از هوا بردارم و دوباره در دهانم بچپانم.
Yasaman
«تمام کارکنان قلعه پول می‌گیرن؟» «آره.» «پیشمرگ هم پول میگیره؟» «نه.» «چرا نه؟» تا زمانی که والک اشاره نکرده بود در مورد دریافت دستمزد فکر نکرده بودم. «پیشمرگ دستمزدش رو از قبل می‌گیره. زندگیت چقدر ارزش داره؟»
شهید طوس
ما توقف کردیم. از میان چشمان چپم پلکانی را دیدم. در تلاش برای رساندن پایم به اولین پله، روی زنجیر تلوتلو خورده و لغزیدم. نگهبان‌ها مرا بالا کشیدند. لبه‌های تیز پله‌های سنگی در پوستم فرو رفت و پوست برهنه‌ی بازوها و پاهایم را جدا کرد. بعدازاینکه از میان دو در کلفت فلزی کشیده شدم، روی زمین فروریختم. نور خورشید از میان چشمانم رد شد. درحالیکه اشک‌ها روی صورتم جاری می‌شدند آنها را محکم بستم. بعد از فصل‌ها این اولین باری بود که نور خورشید را می‌دیدم.
کاربر
دانش، به هر شکلی، می‌توانست به‌اندازه یک سلاح مؤثر باشد.
لیلی نظری زاده
شوخی می‌کرد. شاید خودش را سرگرم می‌کرد. راه خوبی برای خندیدن بود. دیدن امید و شادی بر چهره زندانی، بعد خورد کردن آن با فرستادن متهم به‌سوی دار. در بازی مشارکت کردم: «یه احمق این رو رد میکنه.» این بار صدای گوش‌خراشم بلندتر بود. «خب، این یه موقعیت مادام العمره. تمرین میتونه کشنده باشه. بعد از این همه، اگه ندونی مزه زهرها چطوریه چطور میتونی اونا رو تو غذای فرمانده تشخیص بدی؟» او برگه‌ها را درون پوشه مرتب کرد. «تو یه اتاق توی قلعه برای خوابیدن می‌گیری، اما بیشتر روز با فرمانده خواهی بود. هیچ روزی مرخصی نمی‌گیری. شوهر یا بچه‌ای نباید داشته باشی. بعضی زندانی‌ها به جاش اعدام رو انتخاب می‌کردن. حداقل به‌جای این فکر که آیا مرگ قراره با لقمه بعدی بیاد دقیقاً می‌دونستن کی قراره
tiam -y-h-h-m-8

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۷۹ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۱/۰۳
تعداد صفحات۳۷۹صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۱/۰۳