ما توقف کردیم. از میان چشمان چپم پلکانی را دیدم. در تلاش برای رساندن پایم به اولین پله، روی زنجیر تلوتلو خورده و لغزیدم. نگهبانها مرا بالا کشیدند. لبههای تیز پلههای سنگی در پوستم فرو رفت و پوست برهنهی بازوها و پاهایم را جدا کرد. بعدازاینکه از میان دو در کلفت فلزی کشیده شدم، روی زمین فروریختم. نور خورشید از میان چشمانم رد شد. درحالیکه اشکها روی صورتم جاری میشدند آنها را محکم بستم. بعد از فصلها این اولین باری بود که نور خورشید را میدیدم.