
کتاب افسانه افسانه است
معرفی کتاب افسانه افسانه است
کتاب افسانه افسانه است نوشتهی ماریالنا لمبکه با تصویرگری سوبیله هاین و ترجمهی محمد همتی داستانی است دربارهی خودِ افسانهها، نویسندهها و شخصیتهایی که ناگهان میفهمند روی کاغذ زندگی میکنند. نشر هیرمند آن را منتشر کرده است. در این کتاب، یک خانوادهی سلطنتی در قصری افسانهای زندگی میکنند؛ پادشاه، شاهبانو و شاهدختی که در باغ رز قدم میزند و میان برجها و تالارها روز را شب میکند. همهچیز طبق قواعد آشنا و تکراری افسانههای کلاسیک پیش میرود تا این که یک روز، نویسنده دیگر جملهی بعدی را نمینویسد و قصه در نیمهراه متوقف میشود. از همینجا ماجرا آغاز میشود: خدمتکارها و ندیمهها بدون «دستور نویسنده» از جا تکان نمیخورند، باغ رز پژمرده میشود و خانوادهی سلطنتی کمکم میفهمند که سرنوشتشان به قلم نویسنده گره خورده است. افسانه افسانه است با زبانی سرزنده و پر از گفتوگو، شخصیتهای افسانهای را از قصر بیرون میآورد و به دل شهر، خیابانها، مغازهها و حتی زیرزمین تاریک کتابخانهای پر از قصههای ناتمام میفرستد. در کنار این سفر، نویسندهی جوانی دیده میشود که میان تنهایی، تردید و بیپولی، مدام از خودش میپرسد نوشتن چه فایدهای دارد و آیا کسی افسانههایش را میخواند یا نه. این اثر همزمان هم بازیگوش است هم جدی؛ هم به افسانههای کلاسیک ادای دین کرده است هم آنها را زیر سؤال برده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب افسانه افسانه است
کتاب افسانه افسانه است از همان صفحههای آغازین، خواننده را به دل قصری میبرد که همهچیزش شبیه افسانههای آشنا است: برجها، تالارهای رنگی، فرش بنفش با نقش اژدها، باغ رز و خانوادهای سلطنتی که در میان تصاویر سپیدبرفی، هفتبزغاله و پری کوچولوی دریایی زندگی میکنند. اما ماریالنا لمبکه در همین فضای آشنا، قاعدهی اصلی افسانهها را به هم میزند؛ نویسندهی جوانی که این جهان را ساخته ناگهان دست از نوشتن میکشد. خدمتکارها در همان جملهای که برایشان نوشته شده میمانند، باغ خشک میشود و پادشاه با صدای بلند میپرسد: «اصلا ما چه نیازی به نویسنده داریم؟ بیرون از این افسانه جایی برای زندگی ما هست؟» از اینجا به بعد، کتاب افسانه افسانه است بهجای تکرار الگوهای همیشگی، به خودِ افسانه و رابطهی نویسنده و شخصیتها میپردازد. شاهدختی که عادت کرده دیگران برایش مربا روی نان بمالند، کمکم باید یاد بگیرد خودش دست به کار شود؛ شاهبانو که شبها در تالارها پرسه میزند، به این فکر میافتد که نویسنده شاید برای ادامهی قصه مجبور باشد یکی از آنها را قربانی کند؛ و پادشاهی که حتی اسم مشخصی ندارد، تصمیم میگیرد سرنوشتش را خودش جلو ببرد. در ادامهی کتاب افسانه افسانه است، قصر و باغ رز جای خود را به خیابانهای شهر، کافهها، فروشگاههای لباس و کارخانهای میدهند که کارگرانش در اعتراض به بستهشدن آن شعار میدهند. خانوادهی سلطنتی درمییابند که مردم دنیای واقعی نه آنها را میبینند نه زبانشان را میفهمند و فقط گاهی، کسانی که خودشان از دل قصهها آمدهاند میتوانند با آنها گفتوگو کنند؛ مثل پسرک «صفحهی سیزده» که از قصهای دربارهی بچههای خیابانی خط خورده و دور انداخته شده است. ساختار کتاب در چند بخش پیوسته پیش میرود و در دل روایت اصلی، افسانههای دیگری هم بازگو میشود؛ از جمله بازگویی نسبتاً مفصل پری کوچولوی دریایی که شاهبانو برای شاهدخت تعریف کرده است تا به او نشان دهد آرزوی «هم آدم بودن و هم زندگی جاودانه داشتن» چه پیامدی دارد. در فصلهای بعدی، شخصیتها به زیرزمین کتابخانهای عظیم میرسند که دیوارهایش با هزاران صفحهی ناتمام و چرکنویس پوشیده شده است، با کنت خوشحافظه و اژدهای سهسرِ کتابسوز روبهرو میشوند و در کنار نویسنده، بهدنبال راهی برای نجات خود و بچههایی میگردند که از قصهها حذف شدهاند.
خلاصه داستان افسانه افسانه است
در افسانه افسانه است، نقطهی شروع یک وضعیت بهظاهر معمولی است: قصر، پادشاه، شاهبانو، شاهدخت، خدمتکارها و آشپزباشی که روی هفت اجاق غذا میپزد. اما با یک اختلال کوچک، همهچیز عوض میشود؛ نویسنده جملهی بعدی را نمینویسد. ماری، خدمتکار باوفا، در آستانهی در اتاق صبحانه میایستد و دیگر تکان نمیخورد چون «تا الان چیز دیگری به من ابلاغ نشده». باغ رز پژمرده میشود، گلها میریزند، پروانهها ناپدید میشوند و قصر کمکم به جایی سرد و خالی تبدیل میشود. پادشاه که مدام سؤال میپرسد، به این نتیجه میرسد که باید خودشان افسانه را جلو ببرند و اختیار زندگیشان را به دست بگیرند. شاهدخت رؤیای پیدا کردن شاهزاده و «زندگی واقعی» را در سر دارد و شاهبانو از این میگوید که نویسنده شاید برای ادامهی قصه مجبور باشد یکی از آنها را بکشد تا «اتفاقی» بیفتد. خانوادهی سلطنتی از قصر بیرون میآیند و وارد شهر میشوند؛ جایی که مردم لباسهای معمولی پوشیدهاند، در خیابانها رفتوآمد میکنند و به آنها هیچ توجهی ندارند. آنها راه را بلد نیستند، زبانشان برای مردم غریبه است و هر بار که میخواهند آدرس بپرسند، کسی جوابشان را نمیدهد. در این میان، پسرکی ژولیدهپوش سر راهشان سبز میشود که خودش را «صفحهی سیزده» معرفی میکند؛ شخصیتی که نویسندهاش او را از قصهی بچههای خیابانی خط زده و کاغذش را دور انداخته است. صفحهی سیزده تنها نیست؛ بچههای دیگری هم هستند که از قصهها حذف شدهاند، از جمله گروهی که شب کریسمس دور درخت کاج آرزو میکردند کسی آنها را به فرزندی قبول کند، یا دو پسربچه که منتظر حکم دادگاهاند. در سوی دیگر، نویسندهی جوان کنار دریاچه قدم میزند، از تنهایی و بیپولی گلایه دارد و با پیرمرد نوازندهای گفتوگو میکند که به او یادآوری کرده است افسانهها برای بعضی آدمها دری به دنیایی دیگر باز میکنند. ماجرا زمانی پیچیدهتر میشود که کنت خوشحافظه، اشرافزادهای کتابدوست، خانوادهی سلطنتی را به زیرزمین کتابخانهای میبرد که دیوارهایش با هزاران صفحهی ناتمام و چرکنویس پوشیده شده است. او آنها را به سالن افسانهها میکشاند؛ جایی که اژدهای سهسری با زنجیر بسته شده و مدام کاغذها را میبلعد و میسوزاند و زیر لب میغرد: «نه اول، نه آخر». شاهدخت حدس میزند که اژدها از این غمگین است که فقط تکههای بیسر و ته نصیبش میشود و هرگز نمیتواند قصهی کاملی بخواند. او از قفسه، کتاب قطوری برای اژدها میآورد تا بالاخره «اول و آخر» را ببیند و در همین فاصله، صفحهی سیزده با دنبالکردن رد دمپایی طلایی شاهدخت، خود را به آنها میرساند. در اتاقی دیگر، نویسنده بچههای خطخورده را جمع کرده، کنت را دستبسته روی صندلی نشانده و تصمیم گرفته است قصهای بنویسد که در آن، همهی آدمهایش در پایان جایی برای زندگی داشته باشند؛ از خانوادهی سلطنتی گرفته تا بچههای خیابانی و حتی جوانی که ورد جادویی را درست به زبان نمیآورد. دغدغهی اصلی کتاب این است که چه کسی حق دارد در قصه بماند، چه کسی حذف میشود و نویسنده در برابر شخصیتهایی که ساخته است چه مسئولیتی دارد.
چرا باید کتاب افسانه افسانه است را بخوانیم؟
افسانه افسانه است چند لایهی جذاب را روی هم قرار داده است. در سطح اول، قصهای سرراست از یک خانوادهی سلطنتی، قصر، باغ رز، اژدها و جادوگر دیده میشود؛ همان عناصری که در افسانههای کلاسیک حضور دارند. اما در لایهی بعدی، ماریالنا لمبکه این عناصر را بهانهای کرده است تا دربارهی خودِ قصهگویی حرف بزند؛ این که شخصیتها چقدر به نویسنده وابستهاند، اگر نویسنده دست از نوشتن بکشد چه بر سر جهان داستان میآید و آیا شخصیتها میتوانند سرنوشت خود را از دست او پس بگیرند یا نه. گفتوگوهای پادشاه، شاهبانو و شاهدخت دربارهی «نیاز داشتن یا نداشتن به نویسنده»، «امکان زندگی بیرون از افسانه» و «قیمت واقعی انسانشدن» این کتاب را از یک ماجرای صرفاً سرگرمکننده فراتر برده است. در کنار این نگاه، افسانه افسانه است به سرنوشت کسانی میپردازد که در قصهها جایی پیدا نمیکنند یا در میانهی راه خط میخورند؛ مثل صفحهی سیزده و بچههای خیابانی. حضور زیرزمین افسانههای ناتمام، اژدهای کتابسوز و کنت خوشحافظه که از نابودکردن دستنوشتهها لذت میبرد، تصویری از دنیای متنها و ایدههایی میسازد که هرگز به کتاب تبدیل نمیشوند. این کتاب بهنوعی گفتوگویی است میان افسانههای قدیمی (برادران گریم، آندرسن و دیگران) و دنیای امروز؛ جایی که شاهدخت در ویترین فروشگاهها لباس میبیند، از مد روز حرف میزند و در تظاهرات کارگران کارخانه حاضر میشود. برای کسانی که به پشتصحنهی نوشتن، سرنوشت شخصیتها و بازی با کلیشههای افسانهای علاقه دارند، این اثر میتواند تجربهای متفاوت باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
افسانه افسانه است به کسانی پیشنهاد میشود که به افسانههای کلاسیک علاقه دارند و در عین حال از دیدن وارونهشدن قواعد آنها لذت میبرند. به نوجوانان و بزرگسالانی پیشنهاد میشود که کنجکاوند بدانند شخصیتهای قصه اگر از «نویسنده» ناراضی شوند چه میکنند و به خوانندگانی که دغدغهی نوشتن، خلق شخصیت و سرنوشت متنهای ناتمام را دارند نیز پیشنهاد میشود.
حجم
۱٫۳ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۱۸ صفحه
حجم
۱٫۳ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۱۸ صفحه