معرفی و دانلود کتاب روزهای پیام بری + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب روزهای پیام بری
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب روزهای پیام بری

روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان، پیام‌رسان و راننده پیکر شهدا

نوع کتاب
۴.۴(از ۱۷ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
روح الله شریفی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب روزهای پیام بری

کتاب روزهای پیام بری نوشتهٔ روح الله شریفی است و انتشارات سوره مهر آن را منتشر کرده است. این کتاب روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان، پیام‌رسان و رانندهٔ پیکر شهداست.

درباره کتاب روزهای پیام بری

این کتاب روایت زندگی غلامحسن حدادزادگان است؛ کارمند بنیاد شهید شهر قزوین، رانندۀ آمبولانس پیکر شهدا و پیام‌رسان شهادت تعدادی از شهدای قزوین به خانواده‌هایشان. عده‌ای می‌گویند که خبر شهادت هزار شهید را برده رسانده. عده‌ای دیگر می‌گویند بیش از صد خانواده نبوده. اما او یکی از سخت‌ترین کارهای ممکن در مواجهه با خانوادۀ شهدا را بر عهده گرفته.

برخی می‌گویند حدادزادگان آدم بامزه‌ای است. ماجراهای او و جنازه‌ها گاه وهمناک است و گاه خنده‌دار. معلوم نیست حدادزادگان چطور توانسته این تلخی را از خاطرات بگیرد و آن‌ها را به یک نحو شیرین و به‌یادماندنی برای دیگران تعریف کند.

نزدیک‌شدن به زندگی غلامحسن حدادزادگان کار سختی است. گذشتن از مشهورات رسانه‌ها و دریافت حقیقت زندگی این مرد زیرک و شوخ که سال‌ها پشت یک آمبولانس لجوج و سرتق نشسته و با میهمانان و مسافرانش رفیق شده حداقل دو سال طول کشید. کتاب روزهای پیام بری، نتیجهٔ گفت‌وگوی نویسنده با این شخصیت بزرگ است.

خواندن کتاب روزهای پیام بری را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران خواندن تاریخ شفاهی دفاع مقدس پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب روزهای پیام بری

«ماجرا شاید از پاییز ۱۳۶۰ شروع شد. از زندان چوبیندر که سه بند داشت و سیصد زندانی. بند سیاسی‌ها، بند تعزیری‌ها و بند معتادها. آن یک گُله جا پر بود از تنش و التهاب. آدم‌هایی آنجا بودند که در منتهای ناامیدی و خشم روزگار می‌گذراندند و تو باید سعی می‌کردی مثل یک سایه در میان آن‌ها باشی. سایه‌ای که نه تر می‌شود و نه اجازه دارد از داغی و سردی آن آدم‌های متحرک پشت دیوارهای بلند و میله‌های سرد، تأثیری بپذیرد. هیچ تأثیری! نه از دردهایشان نه از آرزوهایشان.

از همان روز اول قصه شروع شد. برای من اولین بحران روبه‌روشدن با بچه‌محل‌هایم بود. کسانی که سال‌ها در دوران کودکی و نوجوانی باهاشان بازی کرده بودم. آن‌ها حالا به جرم‌های مختلفی مثل حمل مواد مخدر، تصادف و قتل غیر عمد یا بدهکاری به زندان آمده بودند. وقتی با آن لباس‌های راه‌راه می‌دیدمشان یاد خاطرات دور می‌افتادم. روزهایی که مادرم با کنترلی شدید روی رفتارهای ما در محلۀ دباغان نظر داشت. هیچ بچه‌ای حق نداشت بعد از تاریکی مغرب به خانه برگردد. همه‌مان وقتی وارد می‌شدیم، مادرم بازرسی بدنی‌مان می‌کرد. باید ها می‌کردیم تا معلوم شود دهنمان بوی سیگار یا زهرماری ندهد. جملۀ تکراری مادرم که نوعی التماس در خودش پنهان کرده بود این بود: «ببم! من شما را با بدبختی بزرگ کردم.» این جمله مثل بذری در خاک ذهن و روح ما کاشته شده بود و روزبه‌روز رشد می‌کرد و ما را در قبال سرنوشتمان در آینده هشیار می‌کرد.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب روزهای پیام بری و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:روزهای پیام بری
عنوان دیگر:روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان، پیام‌رسان و راننده پیکر شهدا
موضوع:دفاع مقدس، خاطرات
نویسنده:روح الله شریفی
انتشارات:انتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۱/۰۸/۰۲
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۴۸.۱۴ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۰۳۵۲۵۵۴
تعداد صفحه‌ها:۳۳۲ صفحه
قیمت کتاب:۲۳۲۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه دفتر ادبیات و هنر مقاومت، مجموعه جنگ ایران و عراق، خاطرات

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاربر ۷۰۲۲
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۲۷

قطعا موقع خواندن این کتاب گریه خواهید کرد

۰
hadiizadi
۱۴۰۱/۱۰/۰۳

زاویه ی متفاوت و خواندنی سال‌های دفاع مقدس

۰
کاربر ۵۹۱۶۸۹۱
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۱۴

لطفا بزاریدش تو بی نهایت خیلی دوست دارم بخونمش

۰
Seyed_hadi62
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۲۰

بسیار عالی

۰
علی علی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۹

چه غمی داره این کتاب!

۰
ایلیا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۱/۰۸

همیشه اسم جنگ که میاد آدم یاد شهید و خانواده شهید می افته در صورتی که جنگ همه آدما رو درگیر خودش کرده بود در هر جایی و در هر مکانی جنگ مثل یه فیلم میمونه شهدا و خانوادشون بازیگر...بیشتر

۰
fatememoradiam
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۲/۲۴

خیلی خوب بود. هم نگارش و هم تدوین.

۰
محمد شاهرخ آبادی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۶/۱۶

نسخه چاپی رو خوندم خیلی شیرین.. این روزها که حوصله کتاب خواندن ندارم و یا کتاب رو تا آخر نمیخونم ولی این کتاب جذاب بود. از دستش ندین. خیلی قشنگ. چه مردمان نجیبی داریم...

۰
ریحانه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۹/۱۹

تمام خاطرات دفاع مقدس یک طرف، این کتاب طرف دیگر نخوانید ضرر کرده‌اید ادبیات عالی است، روایت بی نظیر است، شخصیت قهرمان کتاب ملموس است. یادمان می‌دهد بدهکار شهدا بمانیم ...

۰

بریده‌هایی از کتاب

نازگول
۹
مولای درویشان فرمود خدا با عزیزانش کاری می‌کند که از این دنیا سیر شوند.
maryhzd
۲
تازه چشمم گرم شده بود که صدای شیون بلند شد. نفهمیدم چطور خودم را به اتاق پسرها رساندم. برق را که روشن کردم همه‌شان یک‌صدا گریه می‌کردند. هرچه پرسیدم چه شده هیچ نمی‌گفتند. هرچه از صبح دادوفریاد کرده بودند حالا بی‌آزار گریه می‌کردند. یک نفرشان خواب دیده بود. فقط گفته بود خواب باباش را دیده و بس. آقای شکیب هم آمد. نشستیم و تک‌تکشان را بوسیدیم. بر سرشان دست نوازش کشیدیم. زبان ما لال بود در برابر عظمت آن بچه‌های تخس که حالا در نیمۀ شب بعد از یک راه طولانی و خستگی، از غم خود دور نشده بودند و مثل شمع مچاله می‌شدند. به‌راستی چه چیزی در آن لحظه می‌توانست آن‌ها را آرام کند؟ دوچرخه؟ ماشین کوکی؟ بازی شاه و وزیر؟ سهمیۀ کنکور؟ بهترین مدرسه؟ فوتبال و استخر و شنا؟... کدام؟
saqqa
۲
خوراک اصلی ما سروکله زدن با منافقین و بقیۀ گروهک‌ها بود. از چهارراه خیام تا سه‌راه و به سمت سبزه‌میدان بساطشان پهن بود. هر روز چیزی را می‌شکستند و جایی را آتش می‌زدند. تعداد ما کمتر از آن‌ها بود؛ یعنی سپاه و کمیته و ما به اندازۀ آن‌ها نبودیم. آن‌ها واقعاً شرور بودند. تند و افراطی و بی‌کله. روز شهادت بهشتی شیرینی پخش کردند. زنگ می‌زدند به انقلابی‌ها و تبریک می‌گفتند. خیلی‌ها را تهدید به ترور می‌کردند. چندین بار زنگ زده بودند منزل آقای باریک‌بین و تهدید کرده بودند که خانه‌اش را آتش می‌زنند. یک بار گوشی را خانم حاج‌آقا برداشته بود. شیرزنی بود. گفته بود: «اگر مرد هستید بیایید. ما منتظرتان هستیم!»
مهناز کوشکی
۲
روز اعزام وقتی صدای آهنگران در حیاط معراج پخش می‌شد دل من پر از آشوب بود. رزمنده‌ها به رفتنشان فکر می‌کردند و من به برگشتنشان. به کار سخت بردن خبر شهادت آن قامت‌های در آغوش هم رفته. مادران و پدران را می‌دیدم. بچه‌های معصوم. طفل چندماهه و نوجوان‌هایی که تازه صدایشان خش افتاده بود. دختربچه‌ها. برادرها و خواهرها. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها. همه را می‌دیدم. وقتی قربان‌صدقۀ هم می‌رفتند.
نازگول
۱
ما با سپاه از جان گذشتگان طرف بودیم. آن‌ها که خالص بودند و در میان آن‌همه درد و زخم دم نمی‌زدند. یک‌دفعه بعد یک روز متوجه می‌شدیم فلان مجروح که گوشه‌ای افتاده و صدایش درنمی‌آمده از همه به مداوا و اتاق عمل محتاج‌تر بوده. اصلاً رفتارهایشان عجیب بود. اگر از کار رسیدگی به جسمشان همیشه عقب بودیم فاصله‌مان با روح آن‌ها چند سال نوری بود. روح‌های بزرگشان آدم را ناآرام می‌کرد. فکر می‌کردی مسئولیت بیشتری روی دوشت افتاده و باید از خواب و خوراکت بزنی شاید بتوانی درد را از چهرۀ خونینشان دور کنی.
سیدمحمدمهدی احمدی
۱
زهرا گریه می‌کرد و می‌گفت که محمد روزهای آخر وقتی عکس رنگی‌اش را توی طاقچه گذاشته و زل زده به عکس، چه شعرهایی خوانده: ای خوشا با فرق خونین در لقای یار رفتن سر جدا، پیکر جدا، در محفل دلدار رفتن
maryhzd
۰
انقلاب شده بود. همه احساس مسئولیت می‌کردیم. انقلاب بچۀ شیرین‌زبان همۀ ماها بود. در حقش برادری می‌کردیم. امنیت خیابان‌هایش، پمپ‌بنزین‌ها، رفع قحطی و کمبود نفت و اقلام دیگر همه مهم بود. هیچ‌کس دوست نداشت یک لک و خال روی صورت کودک انقلاب ببیند.
maryhzd
۰
اما این واگن مسافرانی را در خود جای داده بود. مهمانان عزیزی که اسم رمز من و مأمور ایستگاه قطار بودند. در همان ده دقیقه استراحت مسافران، واگن خنک، روبه‌روی «انبار توشه» می‌ایستاد و ما در تاریکی، جعبه‌های چوبی را می‌گذاشتیم توی آمبولانس. اولین بغض من در همان‌جا گل می‌کرد.
maryhzd
۰
سال داشت، مرد وارسته و پردلی بود. مثل یک پدر که بچه‌اش را در بغل بگیرد شهدا را می‌شست و غسل می‌داد. آن‌ها که در معرکه شهید نشده بودند غسل داشتند. می‌نشست زیر ناخن‌های دست و پای شهدا را با سوزن، تمیز می‌کرد و پاشنه‌هایشان را سنگ می‌کشید! روز تشییع شهدا را می‌آوردیم به معراج‌الشهدا. آقای فخار مسئول اصلی پرچم‌پیچی شهدا بود. مردی مهربان و صبور که علم انساب می‌دانست. پرچم ایران را روی تابوت منگنه می‌کرد و عکس شهید را می‌چسباند. عکس شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید باهنر را هم دورش تزئین می‌کرد تا آماده شود. این‌ها را گفتم که در همین اوایل کتاب شما خوانندۀ محترم بدانید من در کجا ایستاده‌ام. با چه کسانی کار می‌کنم و چه‌کار می‌کنم.
maryhzd
۰
هر روز می‌رفتم سردخانه و آن تکه پلاستیک را از کشو درمی‌آوردم و می‌نشستم های‌های گریه می‌کردم؛ اما سبک نمی‌شدم. چشمم باز شده بود. لشکر درد با همۀ قوا هجوم آورده بود. حال کسی را داشتم که تابه‌حال پشت دروازه بوده و حالا او را به درون باغ راه داده‌اند. حالا می‌توانستم ببینم خانوادۀ شهدا دقیقاً بعد از شنیدن پیام شهادت چه حالی پیدا می‌کنند و سرنوشتشان چه می‌شود. حالا درکم از مراسم شهدا و صباح مزار و شب سوم و هفتم عوض شده بود. احساس می‌کردم غریبه‌ای بوده‌ام در این همه مدت.