جملات زیبای کتاب روزهای پیام بری | طاقچه
تصویر جلد کتاب روزهای پیام بری
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب روزهای پیام بری

روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان، پیام‌رسان و راننده پیکر شهدا

نوع کتاب
۴.۴(از ۱۷ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
روح الله شریفی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نازگول
۹
مولای درویشان فرمود خدا با عزیزانش کاری می‌کند که از این دنیا سیر شوند.
maryhzd
۲
تازه چشمم گرم شده بود که صدای شیون بلند شد. نفهمیدم چطور خودم را به اتاق پسرها رساندم. برق را که روشن کردم همه‌شان یک‌صدا گریه می‌کردند. هرچه پرسیدم چه شده هیچ نمی‌گفتند. هرچه از صبح دادوفریاد کرده بودند حالا بی‌آزار گریه می‌کردند. یک نفرشان خواب دیده بود. فقط گفته بود خواب باباش را دیده و بس. آقای شکیب هم آمد. نشستیم و تک‌تکشان را بوسیدیم. بر سرشان دست نوازش کشیدیم. زبان ما لال بود در برابر عظمت آن بچه‌های تخس که حالا در نیمۀ شب بعد از یک راه طولانی و خستگی، از غم خود دور نشده بودند و مثل شمع مچاله می‌شدند. به‌راستی چه چیزی در آن لحظه می‌توانست آن‌ها را آرام کند؟ دوچرخه؟ ماشین کوکی؟ بازی شاه و وزیر؟ سهمیۀ کنکور؟ بهترین مدرسه؟ فوتبال و استخر و شنا؟... کدام؟
saqqa
۲
خوراک اصلی ما سروکله زدن با منافقین و بقیۀ گروهک‌ها بود. از چهارراه خیام تا سه‌راه و به سمت سبزه‌میدان بساطشان پهن بود. هر روز چیزی را می‌شکستند و جایی را آتش می‌زدند. تعداد ما کمتر از آن‌ها بود؛ یعنی سپاه و کمیته و ما به اندازۀ آن‌ها نبودیم. آن‌ها واقعاً شرور بودند. تند و افراطی و بی‌کله. روز شهادت بهشتی شیرینی پخش کردند. زنگ می‌زدند به انقلابی‌ها و تبریک می‌گفتند. خیلی‌ها را تهدید به ترور می‌کردند. چندین بار زنگ زده بودند منزل آقای باریک‌بین و تهدید کرده بودند که خانه‌اش را آتش می‌زنند. یک بار گوشی را خانم حاج‌آقا برداشته بود. شیرزنی بود. گفته بود: «اگر مرد هستید بیایید. ما منتظرتان هستیم!»
مهناز کوشکی
۲
روز اعزام وقتی صدای آهنگران در حیاط معراج پخش می‌شد دل من پر از آشوب بود. رزمنده‌ها به رفتنشان فکر می‌کردند و من به برگشتنشان. به کار سخت بردن خبر شهادت آن قامت‌های در آغوش هم رفته. مادران و پدران را می‌دیدم. بچه‌های معصوم. طفل چندماهه و نوجوان‌هایی که تازه صدایشان خش افتاده بود. دختربچه‌ها. برادرها و خواهرها. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها. همه را می‌دیدم. وقتی قربان‌صدقۀ هم می‌رفتند.
نازگول
۱
ما با سپاه از جان گذشتگان طرف بودیم. آن‌ها که خالص بودند و در میان آن‌همه درد و زخم دم نمی‌زدند. یک‌دفعه بعد یک روز متوجه می‌شدیم فلان مجروح که گوشه‌ای افتاده و صدایش درنمی‌آمده از همه به مداوا و اتاق عمل محتاج‌تر بوده. اصلاً رفتارهایشان عجیب بود. اگر از کار رسیدگی به جسمشان همیشه عقب بودیم فاصله‌مان با روح آن‌ها چند سال نوری بود. روح‌های بزرگشان آدم را ناآرام می‌کرد. فکر می‌کردی مسئولیت بیشتری روی دوشت افتاده و باید از خواب و خوراکت بزنی شاید بتوانی درد را از چهرۀ خونینشان دور کنی.
سیدمحمدمهدی احمدی
۱
زهرا گریه می‌کرد و می‌گفت که محمد روزهای آخر وقتی عکس رنگی‌اش را توی طاقچه گذاشته و زل زده به عکس، چه شعرهایی خوانده: ای خوشا با فرق خونین در لقای یار رفتن سر جدا، پیکر جدا، در محفل دلدار رفتن
maryhzd
۰
انقلاب شده بود. همه احساس مسئولیت می‌کردیم. انقلاب بچۀ شیرین‌زبان همۀ ماها بود. در حقش برادری می‌کردیم. امنیت خیابان‌هایش، پمپ‌بنزین‌ها، رفع قحطی و کمبود نفت و اقلام دیگر همه مهم بود. هیچ‌کس دوست نداشت یک لک و خال روی صورت کودک انقلاب ببیند.
maryhzd
۰
اما این واگن مسافرانی را در خود جای داده بود. مهمانان عزیزی که اسم رمز من و مأمور ایستگاه قطار بودند. در همان ده دقیقه استراحت مسافران، واگن خنک، روبه‌روی «انبار توشه» می‌ایستاد و ما در تاریکی، جعبه‌های چوبی را می‌گذاشتیم توی آمبولانس. اولین بغض من در همان‌جا گل می‌کرد.
maryhzd
۰
سال داشت، مرد وارسته و پردلی بود. مثل یک پدر که بچه‌اش را در بغل بگیرد شهدا را می‌شست و غسل می‌داد. آن‌ها که در معرکه شهید نشده بودند غسل داشتند. می‌نشست زیر ناخن‌های دست و پای شهدا را با سوزن، تمیز می‌کرد و پاشنه‌هایشان را سنگ می‌کشید! روز تشییع شهدا را می‌آوردیم به معراج‌الشهدا. آقای فخار مسئول اصلی پرچم‌پیچی شهدا بود. مردی مهربان و صبور که علم انساب می‌دانست. پرچم ایران را روی تابوت منگنه می‌کرد و عکس شهید را می‌چسباند. عکس شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید باهنر را هم دورش تزئین می‌کرد تا آماده شود. این‌ها را گفتم که در همین اوایل کتاب شما خوانندۀ محترم بدانید من در کجا ایستاده‌ام. با چه کسانی کار می‌کنم و چه‌کار می‌کنم.
maryhzd
۰
هر روز می‌رفتم سردخانه و آن تکه پلاستیک را از کشو درمی‌آوردم و می‌نشستم های‌های گریه می‌کردم؛ اما سبک نمی‌شدم. چشمم باز شده بود. لشکر درد با همۀ قوا هجوم آورده بود. حال کسی را داشتم که تابه‌حال پشت دروازه بوده و حالا او را به درون باغ راه داده‌اند. حالا می‌توانستم ببینم خانوادۀ شهدا دقیقاً بعد از شنیدن پیام شهادت چه حالی پیدا می‌کنند و سرنوشتشان چه می‌شود. حالا درکم از مراسم شهدا و صباح مزار و شب سوم و هفتم عوض شده بود. احساس می‌کردم غریبه‌ای بوده‌ام در این همه مدت.
maryhzd
۰
حاج اسماعیل مرد تندمزاجی بود. از قدیم تو هیچ دعوایی کم نیاورده بود. مضاف بر اینکه اگر سوت می‌زد حداقل چند قلچماق مشتی از چهارگوشۀ علاف‌راسته یک‌دفعه از زیر و روی زمین و زمان می‌ریختند درِ دکان. قبل‌ترها چند باری معرکه گرفتنش را در بازار دیده بودم. از جلوی مغازه‌اش که رد می‌شدی کلی بروبیا داشت برای خودش. کلی خدم‌وحشم از قِبَلش نان می‌خوردند. چقدر آدم در بازار کشته‌مردۀ مرامش بودند و جان‌نثار کلامش. چطور می‌خواستم این خبر را به او برسانم. با یک قد کوچک در برابر آن مرد دیلاق چه می‌خواستم بکنم. نهایتش یک جوان خام بودم با قیافه‌ای که ته نگاهش مظلومیت بود در برابر مردی که چشمش، سبیلش، خط ابرویش... خدا خودش باید رحم می‌کرد.
maryhzd
۰
«ما دیگر با شهدا رفیق شده‌ایم. بهشان میوه تعارف می‌کنم. نارنگی پوست می‌کنم برایشان. می‌گویم بفرما انگور تاکستان، پستۀ بویین. بالاخره چرخ روزگار ما را با شما یک مسیر کرده. این شغل ما هم یک مقدار تنهایی دارد دیگر. آدم زنده هم اگر حرف نزند می‌ترکد. ما ظاهراً زنده شما هم واقعاً زنده. خدا هم که گفته شهدا زنده‌اند. از این مردم مردۀ متحرک صد بار بهترید. لااقل کارتان درست است.
maryhzd
۰
عبدالله زد به دیوارۀ آمبولانس و گفت: «غلامحسن! تو این خانۀ آخرتی که تو جاده‌ها سرگردان کردی مواظب خودت باش! چیزی نمانده. داری می‌رسی به آخرش.» گفتم: «به تنهایی من رحم کنید. کمرم شکست از غصه. آن دنیا چه جور جواب این همه حق‌الناس را بدهم. کم‌کم دارم از مردم کشیده می‌شوم. نفرت دارد وارد سینه‌ام می‌شود. حاجی، فکر می‌کنم شمرِ تعزیه شده‌ام. مردم واقعاً فکر می‌کنند سر امام حسین را من بریده‌ام. آن‌قدر فشار رویم هست که دوست دارم مردم سنگم بزنند. نمی‌زنند.» مرتضی گفت: «دیگر تمام شد. سفره را جمع کردند. چیزی نمانده از این پیام‌بری‌ات.»
نازگول
۰
هیچ‌کس رویش نمی‌شد بگوید از محمد فقط یک کیسه باقی مانده. گلولۀ توپ کنارش خورده و تمام. از گوشتی که منفجر شود چه می‌ماند؟ جز پاره‌پاره‌های درهم‌رفتۀ جزغاله‌شده و بوگرفته؟ چه باید به مادرم می‌گفتیم؟
نازگول
۰
گفت: «آدم چی بگوید به آن چشم‌ها که هنوز کورسویی از امید دارند؟ به آن دل‌ها که هنوز در برابر شکستن مقاومت می‌کنند.»
مهناز کوشکی
۰
من در زندگی‌ام به چند چیز حساسم. وقتی حواس پنجگانه‌ام یکی از این‌ها را درک کند در من قیامتی به پا می‌شود. شما وقتی یک بوی خوش به مشامتان می‌رسد یاد خاطراتی می‌افتید از گذشته. چیزی در شما زنده می‌شود. مثلاً یاد معشوق زیبایتان می‌افتید یا یاد سفر یا یک صبح خاطره‌انگیز یا یک غروب دردناک. من به صدای قطار حساسم. در من هزاران تصویر و صدا و بو را زنده می‌کند. یا صدای کلنگ، آژیر آمبولانس، صدای زنگ بلبلی خانه و... یکی دیگر از این صداها نوای «ای لشکر صاحب زمان» آهنگران است. ما به‌واسطۀ روز تشییع زیاد به معراج می‌رفتیم. این طبیعی بود
Fatemeh Akbarnejad24
۰
عبدالله می‌پرسید: «آقای حداد! شنیدم حرف پشت سرت زیاد شده.» و من می‌گفتم: «هر کی بهتر می‌تواند انجام بدهد بسم‌الله!» حلیمی می‌گفت: «بالاخره تاریخ دربارۀ شما قضاوت می‌کند. نگران نیستی؟!» می‌گفتم: «خدا باید قضاوت کند که از دل آدم‌ها خبر دارد.» در همین اثنای گفت‌وگوی من با عبدالله حلیمی شهیدی به صدا درمی‌آمد که: «بالاخره وقتی می‌روی، با مقدمه و جویده‌جویده بهشان بگو! از من به شما نصیحت. اگر گوش نکنی به مشکل برمی‌خوری. حداقل خبر را می‌دهی یک لحظه بمان و آن‌ها را دلداری بده. شاید باعث شود شب‌ها راحت‌تر بخوابی»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
سررسید را باز کردم و نوشتم: «مدت‌هاست حس می‌کنم چند نفر دارند من را تعقیب می‌کنند. چند مادر شهید و یک بچۀ سه‌ساله. چند زن جوان و یک پدر پیر و یک مرد میان‌سال بلورفروش. یک پسربچه که من را عموحسن صدا می‌زند. شده عین بازی قایم‌باشک. سعی می‌کنم بی‌تفاوت باشم؛ اما نمی‌شود. پسربچه به من گل می‌دهد. زن‌های جوان مویه می‌کنند. مادرهای شهدا چادر به دهان گرفته‌اند. پدرها شکسته‌تر شده‌اند. می‌روم با آن‌ها حرف بزنم. یک نفر می‌گوید تو دیگر حق حرف زدن نداری. حرف‌هایت را باید روز خبررسانی می‌زدی. الآن دیگر دیر شده. نفسم بند می‌آید.»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
مدتی بود همه گیر داده بودیم که باید زن بگیرد. او هم جواب معروف همۀ رزمنده‌ها را می‌داد. من ازدواج کرده‌ام. مدت‌هاست! با یک مه‌لقا که قول داده من را می‌برد وسط بهشت! می‌خواهید عکسش را ببینید؟ توی آلبوم هست! همه تعجب می‌کردند. فاطمه می‌رفت آلبوم را می‌آورد. محمد آلبوم را باحوصله باز می‌کرد. همه سرک می‌کشیدند توی آلبوم. همۀ عکس‌ها پس‌زمینه‌ای از خاک داشتند. چند عکس سرسبز از سیستان بود فقط. مادرم هول کرد که نکند پسرش عاشق دختری از جنوب شرق شده. محمد باحوصله با دل همه بازی می‌کرد: فقط یک مقدار از من قدش کوتاه‌تر است. تا می‌رسید به یک عکس عمودی ۹ در ۱۶ که راست ایستاده و سلاحش را محکم در آغوش گرفته بود: «من با این عقدی بسته‌ام که نمی‌توانم طلاقش بدهم!»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
گفتم: «حاجی جان چشم! لازم به این‌همه آیه و حدیث نیست. سعی می‌کنم مراعات خانوادۀ شهدا را بکنم.» گفت: «من این‌همه خانوادۀ شهید را آوردم اینجا جلوی چشمت باهاشان حرف زدم و نم‌نم به خوردشان دادم که بچه‌شان شهید شده. یاد نگرفتی که! حداقل ببر بخوان برای روز مبادا.» جواب دادم: «آن را هم که بساطش را از بنیاد جمع کردی حاج‌آقا. یادت رفته خانوادۀ شهدا گریه و زاری می‌کردند و نظم اداره و کار بقیۀ ارباب‌رجوع‌ها به هم می‌ریخت! گفتی دیگر اینجا نیاورید...» داشتم با درافشان کل‌کل می‌کردم بدون اینکه متوجه باشم. برای لحظه‌ای ساکت شد. نگاهم افتاد به چشم‌های رنگی‌اش. دیدم بغض کرد و گفت: «راست می‌گویی پسرجان! آدم تا از خودشان نباشد نه آن‌ها را درک می‌کند و نه این‌ها او را محرم اسرار می‌دانند!» گفتم: «حاج‌آقا بروم آب قند بیاورم؟ مثل اینکه حالتان خوش نیست.» گفت: «نه ببم! ممّدتان شهید شده!»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
اصغر با یک پسر نوجوان گونی‌به‌دست آمدند. داشت توی جمعیت دنبال من می‌گشت. از بالای سکو دست تکان دادم. مرا دید و آمد جلو. هنوز یکی از پدران شهدا داشت حرف می‌زد. کفترها توی گونی تکان می‌خوردند. شهروش گفت: «حاج اصغر ما را شرمنده کردی! این فاکتورش را بیار برای ما.» اصغر گفت: «اختیار دارید. ما که برای جنگ کاری نکردیم. دل ما را نشکن بگذار این کبوترهای ما به عشق شهدا یک پر بزنند. به قول غلامحسن کفتره و پر زدنش!»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
انگار خبر شهادت برادر خودم را ۱۲۰ بار به مادرم رسانده باشم. به راستی که هر بار همین حس را داشتم. بعد از شهادت محمد هر خبر شهادتی که می‌بردم کوچه خلوت بود و آشنا. گویی مادر خودم منتظر بود و پدرم دست به پیشانی‌اش می‌کشید. مش قاسم سراغ محمد را می‌گرفت. محتشم روضه می‌خواند و من کیسۀ پیکر برادرم را از کشوی سردخانه بیرون می‌کشیدم و اشک می‌ریختم.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
مش نصرت گفت چند روز است که دوباره جان گرفته است. صادق به خوابش آمده بود. خوش‌تیپ با لباس مجلسی؛ اما دلخور و ابرو گره‌خورده. پرسیدم: «از چی ناراحت بود؟» جواب داد: «به من گفت پدر من، آدم خوش‌ترین خبری که در زندگی‌اش می‌شنود خبر شهادت است. چرا به کسی که خبر شهادت من را آورده انعام ندادی؟ اینجا مشتلق ندهی کجا باید بدهی؟»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
گفتم: «ممنونم ازت جوانمرد. اگر نبودی با قصه‌هام دفن شده بودم زیر این کولاک.» هم را بغل کردیم. رفت به‌طرف رانندۀ تراکتور. پرید بالا. رانندۀ تراکتور گفت: «دیوانه بود؟» مرد پشمالو گفت: «قصۀ دیوانه‌ها را باید شنید!» با صدای معصومه از خواب پریدم. تنم خیس عرق بود. اتاق گرمای کورۀ پدرم را داشت. معصومه گفت: «تو چرا تب کردی؟ حالا چه وقت لرزیدن است.» گفتم: «سررسیدم را ندیدی؟»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
مهدی رفت توی اتاق و در را بست. باید صحنۀ آخر برگشتن بابا را می‌کشید. هیچ‌وقت تصورش از آن صحنه این نبود که اتفاق افتاد. می‌خواست بابا را با رنگ لباس خاکی بکشد. به بسیجی بودن باباش افتخار می‌کرد؛ اما حالا بابا آسمانی شده و به بالا رفته بود. اول بابا را با آبی کمرنگ کشید؛ یعنی دارد محو می‌شود؛ یعنی دیگر بینشان نیست. به عکس باباش نگاه کرد. بغض کرد. گفت: «اگر به خوابم بیایی این آبی رو پررنگ می‌کنم! خیلی پررنگ. پررنگ‌تر از معمول.» بعد مداد قرمز را برداشت و پررنگ زیر نقاشی باباش نوشت: شهید احمد عباسی.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
حالا برای خودش کسی شده. با خیلی از خواننده‌ها و بازیگرها عکس گرفته؛ اما هرکجا که باشد ۱۵ تیر سر خاک باباش می‌نشیند و می‌گوید: «تو قهرمان زندگی منی. من دوست دارم مثل تو باشم. سر هر چیزی شک کنم به مردانگی تو شک نمی‌کنم.»
سیدمحمدمهدی احمدی
۰
آن روزها تیز بودن فضیلت بود. این را در گروه حزب‌الله یاد گرفته بودم. انقلاب همۀ ما را به‌سرعت در کارها وامی‌داشت. احساس عقب ماندن، روح زمانۀ ما بود. تلاش می‌کردیم بدویم. بیشتر بدویم تا همۀ عقب‌ماندگی‌ها را در سال‌هایی نه‌چندان زیاد جبران کنیم.
سیدمحمدمهدی احمدی
۰
به شهدا می‌گفتم: «از وضع کارم در بنیاد شهید راضی‌ام؛ یعنی یک مقدار شل از کارم راضی هستم! شما که شاهدید من چه‌کاری را قبول کرده‌ام. این کار فقط فحش و نفرین دارد. بعید است کسی برای من دعا کند!» شهدا می‌پرسیدند چرا؟ جواب می‌دادم: «بالاخره آدم توی زندگی بدترین خبری که می‌شنود خبر مرگ عزیزترین کس اوست. نباید توقع داشته باشی بهت دسته‌گلی چیزی هدیه بدهند یا جایزه بگیری بابت این کار.»
سیدمحمدمهدی احمدی
۰
من به صدای قطار حساسم. در من هزاران تصویر و صدا و بو را زنده می‌کند. یا صدای کلنگ، آژیر آمبولانس، صدای زنگ بلبلی خانه و... یکی دیگر از این صداها نوای «ای لشکر صاحب زمان» آهنگران است.
سیدمحمدمهدی احمدی
۰
روز اعزام وقتی صدای آهنگران در حیاط معراج پخش می‌شد دل من پر از آشوب بود. رزمنده‌ها به رفتنشان فکر می‌کردند و من به برگشتنشان. به کار سخت بردن خبر شهادت آن قامت‌های در آغوش هم رفته.