معرفی و دانلود رایگان کتاب کلاغ سفید
تصویر جلد کتاب کلاغ سفید
off

کتاب کلاغ سفید

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۵۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
فریبا خزائی
انتشارات: 
انتشارات آرنا

معرفی کتاب کلاغ سفید

کتاب کلاغ سفید نوشته فریبا خزائی است. این کتاب روایتی جذاب از فضایی متفاوت است که تجربه‌ای خاص برای مخاطب می‌سازد.

درباره کتاب کلاغ سفید

رمان کلاغ سفید روایتگر داستان زندگی جوانی است که به علت مشکلات روانی در یک آسایشگاه روانی بستری شده است.

در ابتدای داستان، شخصیت اصلی که از پشت پنجره آسایشگاه نظاره‌گر بیرون است با دیدن منظره‌ای، خاطرات آنچه بر او گذشته است را به خاطر می‌آورد. او به بیرون نگاه می‌کند و لانه کلاغی را می‌بیند که یک جوجه کلاغ سفید در آن است. مادر به جوجه غذا نمی‌دهد و جوجه‌های دیگر هم او را طرد کرده‌اند. در همین زمان کلاغ دیگری به سراغ لانه می‌آید و جوجه را با منقارش می‌کشد و جنازه‌اش را می‌برد. همین اتفاق تصاویری را در ذهن راوی می‌آورد. خاطراتی که از کودکی تا همان لحظه را شامل می‌شود. بخش عمده رمان نیز به همین ماجراهای زندگی او از ابتدای کودکی تا رسیدنش به آسایشگاه روانی اشاره دارد. او به همراه برادر و مادرش در یک روستا زندگی می‌کردند. پدر چوپان و بوده زندگی را با همین شغل می‌گذراندند اما زندگی مسیر دیگری جز آرامش برای آن‌ها رقم زده بوده. 

خواندن کتاب کلاغ سفید را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب کلاغ سفید

پنجشنبه‌شب و زمان حنابندان فرا رسیده بود. مادرم نیمچه بشکه‌ای را پُر از آب کرد و هیزم فراوانی زیرش روشن کرد. آب گرم آن‌را از داخل حیاط با قابلمه به حمام برد. حمامی که پدرم به تازگی در اُتاق کوچک آن‌را درست کرده بود. حمام در نداشت و مادرم سفرهٔ قدیمی‌اش را بجای درِ حمام به دیوار کوبیده‌بود.

همگی حمام کردیم. لباس‌های نو که نمی‌گویم، اما لباس‌های تمیز و کمی نوتر از بقیهٔ لباس‌ها را پوشیدیم و هر کسی به یک نحوی آماده شد.

مادرم را می‌دیدم که جلوی آینه با لچگی که بر سر داشت به چشمان مشکی‌اش سرمه می‌کشید. مژه‌های پُرپشت سیاه، چشم‌های کشیده درشت و گلاره‌های بزرگ سیاه که در صورت همچون ماهش می‌درخشید. مادرم چشمانی زیبا و بی‌نظیر داشت. بینی باریک با پره‌های نازک. لبانی قلوه‌ای و سرخ. چهره‌ای بسیار زیبا و قدی متوسط و اندامی ظریف داشت. 

پدرم هم مشغول بستن دکمه‌های پیراهنی آبی بود که خط‌های سفید باریکی داشت. پدر شانهٔ جیبی‌اش را چند بار روی موهایش کشید. همگی آماده شده بودیم. خورشید دیگر داشت غروب می‌کرد که به راه اُفتادیم. درِ حیاط را چفت کردیم و چند قدمی راه رفتیم که خاله‌بهناز آمد و از مادرم سرمه درخواست کرد. به همین خاطر چند لحظه‌ای هم صبر کردیم تا مادرم بیاید. چند دقیقه بعد، مادر با خاله‌بهناز که چشمانش را سرمه کشیده‌بود، آمدند. خاله به خانهٔ خودشان رفت و ما هم به راهمان ادامه دادیم.

محل زندگی ما روستای کوچکی بود که میان دره‌ای قرار گرفته‌بود. کوه‌های بلند دو طرف آبادی تا فلک سر کشیده بودند. کوه‌های پوشیده از بلوط همراه با رودی که با درختان بید پنهان شده بود.

کم‌کم صدای ساز و دهل آبادی را پُر می‌کرد. تا خانهٔ پدر داماد که مجلس را در آنجا گرفته بودند راهی نبود. در میان حیاط به آن بزرگی رقصنده‌ای پیدا نبود. هنوز مجلس آنچنان گرم نشده بود.

پیمان آنقدر سرخوش بود که با بشکنی به رقص درمی‌آمد و با این‌که کسی هنوز نمی‌رقصید، نتوانست جلوی خودش را لحظه‌ای بگیرد. دست پسرخاله‌ام امین، که هم‌سن و سال خودش بود را گرفت. سپس دستمالی را از جیبش درآورد و با هم شروع به رقص سماع کردند. آنقدر بالا پائین پریدند که عرق از شقیقه‌هایشان پائین می‌آمد.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب کلاغ سفید و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابکلاغ سفید
موضوعرمان، داستان ایرانی
نویسندهفریبا خزائی
انتشاراتانتشارات آرنا
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۴۰۰/۰۹/۱۰
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۹۱ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۲۹۱۰۸۲۲
تعداد صفحه‌ها۱۴۰ صفحه
قیمت کتابرایگان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

lima
۱۴۰۰/۱۰/۲۴

روایت داستانی خوبی داشت و موضوعش هم جالب بود.داستان خیلی تلخ بود البته و نمیدونم باید به کسی توصیه کنم بخونه یا نه. در مورد شخصیت پیمان هم به نظرم اغراق شده بود و چرا آدم انقد بدجنس باید باشه.در مورد...بیشتر

۱
هدیهٔ دریا
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۲/۰۳

توصیفات جز به جز و زیبای نویسنده باعث شده است خواننده کتاب بتواند هر بخش کتاب را فضاسازی کرده و در ذهن خود تجسم کند. زندگی در روستا و رسم های موجود در آن در قالب داستانی زیبا آورده شده است...بیشتر

۰
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۱۴۰۰/۱۰/۰۶

نویسنده در شخصیت‌‌پردازی و بیان احساسات شخصیت‌های داستان، خوب عمل کرده است.

۰
𝐚𝐮𝐧𝐭 𝐠𝐡𝐚𝐳𝐢
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۲۷

داستان درباره پسریه که توی روستا با پدرو مادرش و برادرش که پیمان نام داره زندگی میکنه اتفاقات توی روستا موجب میشه که ایمان شخصیت اصلی رمان آسیب ببینه مردم مسخرش میکنن واون رو دزد خطاب میکنن پدر ایمان بخاطر...بیشتر

۰
مآه
۱۴۰۱/۰۱/۰۸

داستان جذابی بود ولی درعین حال غم انگیز، پایان نسبتا تلخی داشت.

۰
کاربر ۳۹۵۴۶۸۳
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۲۶

عالی بهترین کتابی که خوندم خیلی باحال بود

۰
شقایق
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۲/۱۲

خیلی خیلی حس بدی بهم داد این کتاب و اینکه نظر شخصی من اینه ک توصیه نمیکنم. هم ترس داشت هم غم زیاد و اینکه اگ کسی تا این حد علاقه داره ب رمان غمگین اینو بخونه

۰
zhra
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۰۷

داستان خیلی خوبی بود متفاوت بود و غم انگیز

۰
کتابخوار
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۲۴

داستانش قشنگ بود. نویسنده تو داستان پردازی و بیان احساسات خوب عمل کرده. کل داستان روایت وقایع زندگی یه پسر بیست و چند ساله ست که از زبان خودش هم گفته میشه. توصیفات خوبی داخل متن هست و باعث میشه...بیشتر

۰
nasim
۱۴۰۱/۱۱/۰۸

۲۳* یه بخش کوتاه از سرگذشت تلخ زندگی ایمان، توصیفات ابتدای کتاب از زندگی روستایی و دوران کودکی، قشنگ بود.

۰
بهاره
۱۴۰۱/۰۷/۲۱

خوب و قشنگ بود اما به نظرم می تونست جالب تر باشه.. نویسنده خوب عمل کرده بود. ولی یه چیزی که داشت این بود که کاش بالاو پایینی داستان را جذاب تر بیان می کردند،یعنی گاهی احساس می کردم با...بیشتر

۰
کاربر ۴۶۸۵۶۹۴
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۵/۱۰

خیلی دردناک بود ولی کشش داستان ادمو مجبور به خواندن میکرد

۰
جندی‌البرهان
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۳/۳۰

شاید این کتاب تلنگری باشه که به اطرافیانمون بیشتر اهمین بدیم ولی درکل اخر داستان هیچ چیزی به نتیجه خاصی نرسید و سرنوشت همه شخصیت های داستان یه پایان تلخ و بی دلیل بود

۰
آرامش
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۱/۲۰

زیبا بود درود حالتون چطوره این کتاب رو چند ماه پیش خوندم و دوست داشتم ولی همش تقصیر اون مردی بود که خودشو آتیش زد کل زندگی شخصیت اصلی داستان بهم خورد آخرش هم دلم خنک شد که همچین بلایی سر...بیشتر

۰
والریا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۰۳

کسایی که روحیه حساسی دارن نخونن بهتره چون ژانر غمگینی داره

۰

بریده‌هایی از کتاب

میرفندقی
۵۵
هر روزِ خدا آنقدر به در و دیوار چنگ‌خورده نگاه می‌کردم که برای تک‌تک خط‌های روی آن داستانی ساخته بودم.
badkarma:)
۴۳
هر روزِ خدا آنقدر به در و دیوار چنگ‌خورده نگاه می‌کردم که برای تک‌تک خط‌های روی آن داستانی ساخته بودم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۲۰
تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم فرار از سایه‌ام بود. می‌دویدم تا ببینم بالاخره کداممان جا می‌ماند. اما انگار فقط و فقط او بود که همیشه همراهم بود.
هدیهٔ دریا
۲۰
بچه‌ها زدند زیر خنده. خنده‌ای از عمق وجود که بزرگترها در بزرگی خود پیدایش نمی‌کنند.
Ojisama
۱۲
برای من، یک روز خسته‌کنندهٔ دیگر، یادآور ادامهٔ حیات ناخواسته‌ام است.
ساهی
۱۲
تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم فرار از سایه‌ام بود. می‌دویدم تا ببینم بالاخره کداممان جا می‌ماند. اما انگار فقط و فقط او بود که همیشه همراهم بود.
ساهی
۸
اعتقاد دارم این فکر است که آینده را می‌نویسد و زبان آن را تأیید می‌کند
کاربر ۵۳۰۰۶۹۸
۵
البته خداوند توانایی هرکاری را به انسان داده و کسانی که می‌توانند، اما نمی‌خواهند، معلول هستند. آن هم معلول به دست خود
moti2004
۴
آن جوجهٔ سفید را در خودم و خودم را در آن می‌دیدم.
nu.amin.mi
۴
فرش‌های دست‌بافت، کار دست کسانی که هیچ وقت شناخته نشده‌اند؛ اما دست‌رنجشان آوازه‌ایست در دنیا.