جملات زیبای کتاب کلاغ سفید | طاقچه
تصویر جلد کتاب کلاغ سفید
off

کتاب کلاغ سفید

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۵۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
فریبا خزائی
انتشارات: 
انتشارات آرنا
میرفندقی
۵۵
هر روزِ خدا آنقدر به در و دیوار چنگ‌خورده نگاه می‌کردم که برای تک‌تک خط‌های روی آن داستانی ساخته بودم.
badkarma:)
۴۳
هر روزِ خدا آنقدر به در و دیوار چنگ‌خورده نگاه می‌کردم که برای تک‌تک خط‌های روی آن داستانی ساخته بودم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۲۰
تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم فرار از سایه‌ام بود. می‌دویدم تا ببینم بالاخره کداممان جا می‌ماند. اما انگار فقط و فقط او بود که همیشه همراهم بود.
هدیهٔ دریا
۲۰
بچه‌ها زدند زیر خنده. خنده‌ای از عمق وجود که بزرگترها در بزرگی خود پیدایش نمی‌کنند.
Ojisama
۱۲
برای من، یک روز خسته‌کنندهٔ دیگر، یادآور ادامهٔ حیات ناخواسته‌ام است.
ساهی
۱۲
تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم فرار از سایه‌ام بود. می‌دویدم تا ببینم بالاخره کداممان جا می‌ماند. اما انگار فقط و فقط او بود که همیشه همراهم بود.
ساهی
۸
اعتقاد دارم این فکر است که آینده را می‌نویسد و زبان آن را تأیید می‌کند
کاربر ۵۳۰۰۶۹۸
۵
البته خداوند توانایی هرکاری را به انسان داده و کسانی که می‌توانند، اما نمی‌خواهند، معلول هستند. آن هم معلول به دست خود
moti2004
۴
آن جوجهٔ سفید را در خودم و خودم را در آن می‌دیدم.
nu.amin.mi
۴
فرش‌های دست‌بافت، کار دست کسانی که هیچ وقت شناخته نشده‌اند؛ اما دست‌رنجشان آوازه‌ایست در دنیا.
aa
۲
صدای پرواز کبوتر، گنجشک و کلاغ‌های زیادی از میان شاخ و برگ درخت کاج بلند میان حیاط و نزدیک پنجره، فضای اُتاق تو خالی‌ام را پُر می‌کند.
تخریب شده
۲
وقتی که توانایی انجام هیچ‌کاری و قدرت دفاع از خودشو و عقلی را برای تشخیص کار خوب و بد نداشته باشه، یعنی بچه‌ست؛ وگرنه بزرگی و کوچکی که ملاک فهم شعور نیست.
والریا
۲
در یک‌روز کلافه‌کنندهٔ دیگر، در کنار وجود سرد و بی‌روح دیوارهای طوسی رنگ‌پریده، بر روی تشکی سفت و تختی آهنی با ملحفه‌های آبی آسمانی و با روپوشی بر تن کرده از جنس و رنگ ملحفه‌ها، روزگارم را چه نا اُمیدانه و حقیرانه سر می‌کنم.
hosein nezhad
۱
او بهترین زندگی را برای خود رقم زد و در کنار مردی ضعیف که جان خودش برایش مهم نبود، چه برسد به جان دیگران زندگی نکرد. در کنار مردی که بدترین نوع مُردن را برای خود انتخاب کرد زندگی نکرد. در کنار مردی که آرامش را نمی‌توانست به خود بدهد، پس چگونه می‌خواست به دیگری آرامش بدهد؟ حالا او زندگی خودش را ادامه داده و راضی از آن زندگی‌اش است. اما تو چه شدی؟ یک روح سرگردان هستی یا این‌که ساختهٔ ذهن من، نمی‌دانم! اما خیلی باعث آزارام هستی.
hosein nezhad
۱
مانند کلاغ سفید پلاستیک‌های رنگی را جمع می‌کردم. درِ حیاطی باز بود. کنار حوضچه دستبندی نقره‌ای با سنگ‌های آبی فیروزه‌ای را دیدم که درخشش آن چشم آدم را کور می‌کرد. خوشحال شدم که چیزی را باب دل کلاغم پیدا کرده‌ام.
کاربر ۵۲۹۳۸۳۸
۱
صد آزار مرا با خوشحالی‌شان از پشت پنجرهٔ اُتاقم
کاربر ۵۳۰۰۶۹۸
۱
البته خداوند توانایی هرکاری را به انسان داده و کسانی که می‌توانند، اما نمی‌خواهند، معلول هستند. آن هم معلول به دست خود.
کاربر ۵۳۰۰۶۹۸
۱
حالا دیگر فقط خودم بودم و پرستاری که از دور مرا می‌پایید. تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم فرار از سایه‌ام بود. می‌دویدم تا ببینم بالاخره کداممان جا می‌ماند. اما انگار فقط و فقط او بود که همیشه همراهم بود.
کاربر ۵۳۰۰۶۹۸
۱
حالا دیگر فقط خودم بودم و پرستاری که از دور مرا می‌پایید. تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم فرار از سایه‌ام بود. می‌دویدم تا ببینم بالاخره کداممان جا می‌ماند. اما انگار فقط و فقط او بود که همیشه همراهم بود.
nu.amin.mi
۱
دیگر از تنهای‌ام خسته نمی‌شدم هیچ؛ لذت هم می‌بردم.
nu.amin.mi
۱
بزرگی و کوچکی که ملاک فهم شعور نیست.
nu.amin.mi
۱
خداوند توانایی هرکاری را به انسان داده و کسانی که می‌توانند، اما نمی‌خواهند، معلول هستند. آن هم معلول به دست خود.
والریا
۱
روی دیوارها جای پنجه‌های خون بود و به جای‌جای روی دیوارها خون مالیده شده بود. کیسه‌های آشغال از دستم اُفتاد. به داخل رفتم و کلهٔ کنده شدهٔ کلاغ سفید را دیدم. با نخ سرخ فرش‌بافی از چراغ وسط اُتاق آویزان بود. روی زمین پرهای سفید ریخته بود. پیمان آمد و دم در اُتاق ایستاد. دستش را بالا گرفت و گفت: ـ می‌خوری؟ گوشت کباب شدهٔ کلاغه.
بانویِ خاکستری؛
۱
این سؤال که دلیل آفرینشم بر روی زمین چه بوده، جاخوش کرده‌است و جوابم جز این‌که آدم‌ها با دیدن من سلامتی خود و اطرافیانشان را شکرگذار باشند، چیز دیگری نیست.
بانویِ خاکستری؛
۱
وقتی که توانایی انجام هیچ‌کاری و قدرت دفاع از خودشو و عقلی را برای تشخیص کار خوب و بد نداشته باشه، یعنی بچه‌ست؛ وگرنه بزرگی و کوچکی که ملاک فهم شعور نیست. پسر با درک و فهمی بود. روزگار این‌گونه خواست. البته خداوند توانایی هرکاری را به انسان داده و کسانی که می‌توانند، اما نمی‌خواهند، معلول هستند. آن هم معلول به دست خود. همیشه از دست خدا شاکی هم هستند. نباید شاکی باشند. چرا که خدا آن‌ها را تکمیل ساخته، نه مثل پسر من یا شخصی که مادرزاد معلوله. اعتقاد دارم این فکر است که آینده را می‌نویسد و زبان آن را تأیید می‌کند.
بانویِ خاکستری؛
۱
این سؤال که دلیل آفرینشم بر روی زمین چه بوده، جاخوش کرده‌است و جوابم جز این‌که آدم‌ها با دیدن من سلامتی خود و اطرافیانشان را شکرگذار باشند، چیز دیگری نیست.
بانویِ خاکستری؛
۱
برداشتم از دیدن جسد در نگاه اول، سایه‌ای بود که آدمش وجود نداشت. سایه‌ای زنده، ولی منتظر حرکت.
Atena
۱
انگار او تنها جسمی بود که اتوماتیک قدم بر می‌داشت. نه احساسات داشت و نه پدرم بود. انگار او را نمی‌شناختم. از او ترسیدم.