این رمان، روایت شخصیتها و جریانهای در هم پیچیدهای است که پیوندگاه آنها به گونهای نویسنده در آغاز کتاب توضیح میدهد این است: «تنها حقیقت این رمان این است که تمام آدمهای آن، در همه بخشها، یک نفر است: من.»
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«در آپارتمان را باز گذاشته بود. رفتم تو. در را که بستم، صدایش از پشت در اتاقخواب گفت: «الان میآیم.»
نمیآمد. الان نمیآمد.
گفتم: «بعد از آن همه ماجراها اصلاً رویت میشود بیایی؟»
تمام این سالها پنهان شده بود. گاهی موهای روی شانهاش، دستهای نازک بیرعشهاش، نگاهش، نقاشی کردنش، حضور ناگهانیاش سرک کشیده بود اینجا و آنجا. اما خودش، تمام و کمال، هیچوقت، هیچ کجا، رو نشان نداده بود.
گفتم: «حالا میخواهی غربالی چیزی دست و پا کنم برایت؟»
سکوت کرد.
بعد گفت: «رویم که نمیشود. نه به جان تو، اما...»
ادامه نداد. بعد، از همان پشت در گفت: «اگر بمانی برایت غذای چینی میپزم.»
اگر بمانم؟ این همه راه، این همه سال آمده بودم که نمانم؟
گفتم: «طوری نیست بیا.»
گفت: «طوری هست. کمی صبر کن. اعتماد به نفس سابق را ندارم.»
نشستم. گفت: «قهوه برایت دم میکنم. مثل قهوههای همان کافه.»
مخده مبلهای حصیریاش کهربایی شده بودند.
گفتم: «نه. قهوه نمیخورم که.»
دستگیره تکانی خورد. دستش روی دستگیره بود. اما بازش نمیکرد.
گفت: «این وقت روز زود نیست؟»
روز؟
زود؟
همین را گفتم، طوری که بداند، نه روز است و نه زود.
گفت: «واقعا؟ فکر کردم کلی وقت داریم برای معاشرت.»
و بیرون آمد و بیآنکه نگاهم کند، رفت به آشپزخانه.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب آنها که ما نیستیم و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
این سینه جلو دادن که عرب و مغول و که و که آمدند و ما تغییر نکردیم و آنها را تغییر دادیم، بلاهت محض است. چطور تغییر نکردهایم. گیاهی بودهایم که در مسیر رُستن و سر از خاک بیرون آوردن مدام به مانع و سنگ خوردهایم. مُردیم یا اگر ماندیم در برابر هر سنگ، هر مانع، هر توسریخوردن تابی برداشتیم و شدیم این موجود پیچپیچ هزارتو که دیگر خودش هم نمیداند کیست و کدام است.
اِلی
۰
ژنهای ما برای عشق ورزیدن کسی را میخواهند. اما عشق به کسی که میخواهد کنترلمان کند، محال است. به همان اندازه که پایداری عشق با کسی که میخواهیم کنترلش کنیم، محال است.
ما وقتی احساس کنیم آزادیمان تهدید شده است، نگران میشویم، یا وقتی کسی از قدرتش به عنوان تهدیدی علیه ما استفاده میکند. نگرانیها البته با هم متفاوت است، چون ممکن است نیاز به آزادی در یکی نیاز اول باشد و در دیگری نیاز آخر.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
هنوز ده صفحه هم نتونستم بخونم واقعا گنگ و گیج کنندست. فکر میکنم قلم نویسنده خیلی روان نیست.
متوسط