کتاب باغ طوطی مسلم ناصری + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب باغ طوطی

کتاب باغ طوطی

نویسنده:مسلم ناصری
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۶از ۵۹ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب باغ طوطی

کتاب باغ طوطی نوشته مسلم ناصری داستانی ردباره زندگی میثم تمار، صحابی ایرانی و فداکار امام علی (ع) است. 

درباره کتاب باغ طوطی

مسلم ناصری در قالب رمانی جذاب و گویا و پراحساس زندگی میثم تمار صحبانی شجاع امیر را به تصویر کشیده است. همراه این کتاب با میثم در کوفه قدم خواهید زد و همنشین امیرالمومنین علی (ع) خواهید شد تا شهد شیرین این همنشینی را بچشید.

 مسلم ناصری با زبان و شیوه روایتش فضایی ملموس و آشنا برای خواننده رقم زده است و با تسلط بر تاریخ در این فضاسازی بسیار موفق عمل کرده است. 

مناسبات قبیله‌ای و نوع زندگی، خورد و خوراک مردمان کوفه، محل زندگی و خانه‌های آنها جزئیاتی است که نویسنده به آنها پرداخته و به سادگی از کنارشان رد نشده است.

ناصری در باغ طوطی از ابتدای ورود میثم تمار به کوفه به عنوان اسیر آغاز می‌کند و در بخش‌هایی از کتاب خاطراتی از دوران قبل از اسارت میثم در کودکی هم به صورت یادآوری‌های جسته و گریخته بازگو می‌کند تا خواننده تصویر کاملی از میثم داشته باشد.

 خواندن کتاب باغ طوطی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به رمان و دوست‌داران سرگذشت‌نامه‌های شخصیت‌های مذهبی و تاریخی را به خواندن این رمان جذاب دعوت می‌کنیم.

 درباره مسلم ناصری

مسلم ناصری متولد ۱۳۵۱ کاشمر است.او تحصیلات حوزوی و دانشگاهی در رشته تاریخ دارد. ناصری کتاب‌های داستانی متعددی نوشته است و سردبیر مجله‌ها و نشریاتی برای کودکان بوده است. او در روستای محل زندگی‌اش با نوشتن نمایشنامه و اجرای آن در دهه فجر و تابستان در مدرسه و مسجد محل زندگی، کار ادبی خود را شروع کرد و در دروه راهنمایی نمایشنامه‌های او در سطح شهرستان چندین بار مقام آورد. پس از ورود به قم ضمن همکاری با انحمن نمایش اداره ارشاد با بچه‌های مسجد نیز همکاری می‌کرد تا این‌که سال ١٣٧٢ وارد حیطه داستان‌نویسی شد. اولین داستان مذهبی‌اش به نام «غنچه‌های پاییزی» برگزیده کنگره شعر و قصه طلاب شده است.

 بخشی از کتاب باغ طوطی

اسمت چیست جوان؟

خلیفه روبه‌روی دکانش ایستاده بود. سالم جرئت نمی‌کرد سر بلند کرد. نگاه آن روزشان او را به فکر واداشته بود. نگاهی که او در پی یافتن دلیل آن بود که چرا برایش آشنا بود.

سالم سرورم!

- سالم؟

خلیفه قدمی جلوتر آمد. از میان سبدهای خرما گذشت و پا در دکان او گذاشت. نگاهی به سبدهای خرما کرد. سبدها مرتب و تمیز چیده شده بود. کار خلیفه این بود که هر روز قبل از نماز ظهر به بازار سر می‌زد و به مشکلات رسیدگی می‌کرد. برگشت و در آفتاب جلوی در ایستاد.

- اما از پیامبر خدا شنیدم که می‌گفت اسم تو میثم است.

سالم یک‌باره سر بلند کرد و به چهرهٔ خلیفه نگاه کرد. باور نمی‌کرد. میثم. یادش رفته بود که چه نامی داشته. سالم آن‌قدر تکرار شده بود که فراموش کرده بود مادر میثم صدایش می‌زده است. احساس کرد مادرش را از دوردست صدایش می‌زند. میثم... میثم...

کلمهٔ میثم از عمق وجودش می‌جوشید و همراه با خون در رگ‌هایش جاری می‌شد. طنین صدای خلیفه هنوز در دکانش بود. هیچ‌کس از این اسم خبر نداشت. او را خریده و نامی تازه برایش انتخاب کرده بودند. ولی حالا یک نفر ناآشنا، آن هم خلیفه پس از سال‌ها او را به اسم واقعی‌اش صدا می‌زد.

- من دوست دارم با نام واقعی‌ات خوانده شوی.

بعض گلویش را گرفت. اشک در چشمانش حلقه زد. کلمه میثم او را به یاد پدرش می‌انداخت. خواهر کوچکش که با شیرین‌زبانی خودش را لوس می‌کرد و صدایش می‌زد: «میثم جان!» و می‌خواست که او را با خود به بازار پیش پدر ببرد. نوازش‌های مادرش در سپیده‌دم. روزگار کودکی. نمی‌توانست تکان بخورد. خاطره‌های گذشته یک‌باره فوران کرده بودند. دهانش خشک شده بود و اشکش بی‌صدا قل می‌خورد و بر گونه‌اش می‌چکید و در ریش انبوهش فرومی‌رفت.

- چرا گریه می‌کنی؟ خوشحال نیستی؟

سر تکان داد.

- من گریه نمی‌کنم.

خم شد تا دست خلیفه را ببوسد. اما دست استخوانی و ستبر او بالا آمد و بر شانه میثم نشست.

- ما هر دو بشر و انسان هستیم. فرقی با هم نداریم.

بعض میثم ترکید. زانو زد. گریه‌اش در دکان پیچید. علی بازوی او را گرفت و بلندش کرد. میثم دوست داشت سر بر شانه یک نفر بگذارد که خلیفه او را در آغوش گرفت. هق‌هق میثم بلند شد. شانه‌هایش تکان می‌خورد و بغض چندین ساله‌اش ترکیده بود. امیرالمؤمنین چند بار به شانهٔ او زد. نرم و آهسته که بیشتر شبیه نوازش بود. سنگینی دردی را که سالیان سال بر دلش مانده بود بیرون می‌ریخت و سبک می‌شد.





نظرات کاربران

افرا
۱۳۹۹/۰۳/۲۰

*مطالعه نسخه چاپی . جذب علی شدن علت زیادی نمی خواهد، یک نگاه، یک سلام. برا میثم تمار کافی بود که شیفته علی شود. محبت، در قلب می نشیند. با عقل نمی توان آن را بررسی کرد. این کتاب داستان زندگی میثم تمار فارسی

- بیشتر
آشیخ دکتر
۱۳۹۹/۰۴/۲۷

با عرض سلام؛ من کتاب رو به شکل چاپی مطالعه کردم. با وجود این که به عنوان داستان نوجوانان شناخته می شود ولی کتاب بسیار جذابی هستش و پیشنهاد می کنم با هر سنی حتما مطالعه کنید

میمْ؛ مثلِ مَنْ
۱۳۹۹/۰۱/۰۷

خیلی جذاب و خوندنی و پر کشش

کاربر ۱۶۶۴۳۸۶
۱۳۹۹/۰۴/۱۹

به نام خدا کتاب باغ طوطی کتابی بسیار زیبا در باره یکی از نزدیک ترین یاران امیر المومنین علیه السلام است که این موضوع فی النفس خواندن کتاب را برای مخاطب جذاب مینماید. متن روان و توصیف محیط اطراف و فضای سیاسی

- بیشتر
mohaddese
۱۳۹۹/۰۱/۱۸

جذاب،مفید،کوتاه! پیشنهاد میشه بخونید!

𝐑𝐄𝐙𝐀
۱۳۹۹/۰۱/۱۱

کتاب فوق العاده خوبیه حتما بخونیدش

Hanie mahmodoghli
۱۳۹۹/۰۲/۲۷

کتاب خوب در مورد زندگی میثم تمار که البته میتونست بهتر از این هم باشه یعنی اطلاعات بیشتر 👌

داود ماشینی
۱۳۹۹/۰۱/۲۳

توصیه حاج محمود عالی بود😉😉

کاربر ۱۲۷۳۶۷۵
۱۳۹۹/۰۱/۱۵

کتاب واقعا جالب و مفیدیه و ارزش خوندن داره.

امیر امیری
۱۳۹۹/۰۱/۲۱

سلام من نسخه چاپی رو خوندم خیلی قشنگه

بریده‌هایی از کتاب

چه می‌گویی مرد؟ دلم برای دیدن خنده‌های علی تنگ شده. اگر این روزها خنده بر لب‌هایش دیده شود!
Erfan Behrouz
پس از سال‌ها زندگی در کوفه حالا حس غریبی و ناآشنایی می‌کرد. حسی که به او می‌گفت این شهر چقدر مرموز است و هنگامی که نیاز داری تنهایت می‌گذارد.
Erfan Behrouz
سرانجام در گوشه نخلستان پیکر علی را دیده بود و بعد گریهٔ او میخکوبش کرده بود. او را دیده بود که سر در حفره‌ای کرده و شیون و زاری می‌کند و می‌نالد. باور نکرده بود. خلیفهٔ مسلمین اندوه دلش را به زمین می‌گفت. از مردم کوفه می‌نالید و از خدا می‌خواست که او را پیش خود ببرد.
Erfan Behrouz
گریه میثم تمام‌شدنی نبود. مثل بچه‌ای که مادرش را گم کرده باشد. دست علی شانه او را می‌مالید و منتظر بود که آرام شود. کمی که آرام شد از پس پرده اشک خلیفه را دید که لبخندی ملیح بر چهره داشت و می‌گفت که باید به محله بنی‌اسد بروند. پچ‌پچ کسانی که بیرون بودند بازار را پر کرده بود. - امیرالمؤمنین علی می‌خواهد میثم را بخرد و آزاد کند.
گدای فاطمه
احساس می‌کرد فقط بخشی از زندگی‌اش وزن داشته. همان چهار سال و اندکی که امیرالمؤمنین پا به کوفه گذاشته بود. احساس می‌کرد زندگی‌اش شبیه ترازویی است که دو کفه‌اش خالی است و او میانهٔ آن روی تکیه‌گاه ایستاده. لحظه‌های با علی بودن فراموش‌ناشدنی بود.
Erfan Behrouz
خم شد تا دست خلیفه را ببوسد. اما دست استخوانی و ستبر او بالا آمد و بر شانه میثم نشست. - ما هر دو بشر و انسان هستیم. فرقی با هم نداریم. بعض میثم ترکید. زانو زد. گریه‌اش در دکان پیچید. علی بازوی او را گرفت و بلندش کرد. میثم دوست داشت سر بر شانه یک نفر بگذارد که خلیفه او را در آغوش گرفت. هق‌هق میثم بلند شد. شانه‌هایش تکان می‌خورد و بغض چندین ساله‌اش ترکیده بود. امیرالمؤمنین چند بار به شانهٔ او زد. نرم و آهسته که بیشتر شبیه نوازش بود. سنگینی دردی را که سالیان سال بر دلش مانده بود بیرون می‌ریخت و سبک می‌شد. خجالت می‌کشید و سعی می‌کرد گریه‌اش را فروخورد ولی هر کاری می‌کرد نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد
گدای فاطمه
لحظه‌های با علی بودن فراموش‌ناشدنی بود.
گدای فاطمه
- ما را به که می‌سپاری؟ میثم لبخندی زد. - خدا!
گدای فاطمه
ای مردم بیایید آنچه را نشنیده‌اید به شما بگویم. بگویم که مولایم علی دربارهٔ این دودمان چه‌ها در سینه داشت و چه اندوهی قلبش را زجر می‌داد. او که شما را به جنگ آن پلید ستمگر و سرکش فراخواند و شما را ترساند از روزی که بیاید و با تیغهٔ تیز شمشیر رگ‌های گردن شما را نشانه بگیرد و شبانه شما را از آغوش همسرانتان بیرون بکشد. اگر آن روز گوش‌های خود را نگرفته بودید و به کنج تاریک خانه‌هایتان نخزیده بودید، امروز بیچاره و بدبخت نبودید که کوفیان را به چشم دشمنانی ببینند که نسلشان باید از روی زمین پاک شود.
Husain Gh
امیرالمؤمنین دوست دارند که میثم آزاد باشد، مادر! - من او را خریده‌ام ولی هرگز برده نگاهش نکرده‌ام. علی با محبت به ماجدهٔ پیر نگاه کرد. به‌سوی میثم برگشت که هنوز جای قطره‌های اشک بر گونه‌اش دیده می‌شد.
گدای فاطمه

حجم

۱۳۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۲۳۴ صفحه

حجم

۱۳۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۲۳۴ صفحه

قیمت:
۳۳,۰۰۰
تومان