محمدرضا سرشار در کتاب «خوابهای خوش نوجوانی» رویاهای گروهی از نوجوانان سالهای پایان دبستان و اوایل دبیرستان را آورده است. او که سالها در زمینه ادبیات کودکان فعالیت کرده است، این کتاب را به منظور آشنایی بیشتر با دنیای درونی بچهها نگاشته است.
سرشار که در سال ۱۳۸۲ سردبیری «سروش نوجوان» را بر عهده گرفت طرحی را عملی کرد که در آن بچهها رویاهای خود را مینوشتند و برای سروش نوجوان ارسال میکردند که کتاب حاضر دربردارنده تعدادی از این رویاها به انتخاب سرشار است.
از آنجا که این کتاب تصویرهایی صادقانه از بخشی از خصوصیترین قسمتهای دنیایِ درونی نوجوانان ما دارد، میتواند منبع ارزشمندی برای مطالعهٔ پدران، مادران، مربیان، معلمان و دستاندرکاران علوم تربیتی و روانشناسی نوجوانان باشد.
یکی از این رویاها را بخوانید:
یک شب، مثل همیشه، خوابیدم و کمی که از خوابم گذشت، خود را در کنار پلی دیدم. چند نفر از اقوام هم که دقیقاً یادم نیست چه کسانی بودند، با من همراه بودند. روی پل، با اینکه محل عبور ماشین بود، هیچچیز نبود. اما زیر پل، مردم زیادی، یا نشسته بودند یا راه میرفتند و یا ... بالاخره همه زیر پل به سر میبردند. پل در محلی ساخته شده بود که اطراف آن، و درون آبها، سبزه روییده بود.
ناگهان صدایی عجیب (انگار از بلندگویی عجیب و قوی؛ که البته وجود نداشت) بلند شد که میگفت: «خانمها و آقایان باحجاب و خدادوست، توان فرار دارند. ولی افراد دیگر، زیر این پل گرفتار خواهند شد و نمیتوانند فرار کنند. یک ... دو ... سه ...» و صدایی بلند شد و پل ریخت. من و چند تن از همراهانم، قبل از شمارهٔ سه، فرار کردیم و به سبزهها پناه بردیم. اما بعد از اینکه شمارهٔ سه گفته شد، یکی از همراهانم را (که بردن نام او به نظر من الزامی نیست) دیدم که نمیتوانست بیرون بیاید و صدای «کمک ... کمک» او بلند شد. من بهسرعت به سوی او دویدم و نجاتش دادم. یکی دیگر از همراهانم زیر پل گرفتار شده بود و نمیشد او را نجات داد، و در آن سکوت بیپایان، تنها فریادهای او شنیده میشد. من و چند نفرِ رهاشده، از سبزهها و آبها گذشتیم. ولی به هیچجا نمیرسیدیم. در همین احوال، من از خواب پریدم و حس کردم که آنجا، چقدر شبیه روز قیامت بوده است!
«زینب مقیم»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب خواب های خوش نوجوانی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
مشخصات کتاب الکترونیکی
نام کتاب
خواب های خوش نوجوانی
عنوان دیگر
برای کلاسهای پنجم و ششم دبستان و اول و دوم دبیرستان
آن روزها، روزهای دلشوره بود. دلشوره های قبل از امتحان. یعنی چند روزی به شروع امتحانات مانده بود، و من، هر روز و هر شب دلشوره داشتم. اصلاً طوری شده بودم که انگار اولین بارم بود که میخواستم امتحان بدهم. حتی از اسم امتحان هم میترسیدم.
کمکم به وقت امتحانها نزدیک میشدیم و هر چه زمان امتحانها نزدیکتر میشد، دلشورZ من هم بیشتر میشد.
یک روز به امتحانات باقی مانده، شب، همه خوابیده بودند. ولی من هنوز بیدار بودم. دلپیچه داشتم و همهاش نگران بودم. میخواستم تا صبح بیدار باشم. ولی خواب امانم نداد. همینطور که دراز کشیده بودم، کمکم خواب به چشمهایم آمد.
یکدفعه دیدم توی کلاس هستم و خانم معلم برگهها را یکییکی جلو بچهها میگذارد و به من نزدیک و نزدیکتر میشود.
بالاخره انتظار پایان یافت و برگهٔ امتحانی، جلو چشمهای من قرار گرفت.
با عجله آن را برداشتم و به سؤالها نگاهی انداختم.
وقتی از بالا به پایین، تمام سؤالها را نگاه کردم، به خودم گفتم: «رقیه خانم، خاک بر سرت شد!» چون من هیچیک از سؤالها را بلد نبودم.
خیلی ناراحت بودم. زمان هم تندتند میگذشت. ولی من حتی جواب یک سؤال را هم ننوشته بودم. یعنی بلد نبودم بنویسم. خیلی میترسیدم. دستهایم میلرزید. اما سایر بچههای کلاس، مثل آب خوردن، جواب سؤالها را مینوشتند.
پارسا هژبری
۳
پرواز
در خواب دیدم برادرم مرا بالای قفسهٔ کتابخانه قرار داد و بعد، از من فاصله گرفت و دور شد. او از فاصلهٔ کمی دورتر، مرا صدا میزد و میگفت: بِپَر! بپر! تو میتوانی.
من از آن بالا پریدم. و بعد، به پرواز درآمدم. خیلی جالب و هیجانانگیز بود. من دستانم را بالا و پایین میبردم و پرواز میکردم و به قسمتهای مختلف خانه سر میزدم. از همان بالا، پدر و مادر و خانوادهام را میدیدم که با تعجب به من نگاه میکنند؛ و من با شوق، به آنها نگاه میکردم. وقتی به پنجرهٔ خانه نزدیک شدم تا آن را باز کنم و از خانه بیرون بروم، یکمرتبه از خواب پریدم.
ارمغان سیدحسینی؛ سیزدهساله؛ تهران
Book worm
۱
من و دوستانم در حیاط مدرسه صف بسته بودیم و به حرفهای ناظممان گوش میدادیم که ناگهان درِ حیاط باز شد و چند نفر با یک آقای نورانی وارد مدرسه شدند. آن آقا کسی نبود جز مقام معظم رهبری.
باورم نمیشد! همیشه دلم میخواست ایشان را از نزدیک ببینم. آقا روی سرِ تکتک بچهها دست کشیدند، و بالاخره نوبت به من رسید.
وقتی بر سرم دست کشیدند، بهشان گفتم: «میشود چفیهتان را به من بدهید؟»
لبخند شیرینی زدند، و با مهربانی، چفیهشان را به من دادند.
خیلی خوشحال شدم و چفیه را محکم در دستانم فشردم. اما اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد: مادرم مرا از خواب شیرینم بیدار کرد.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
جالب بود😊
من دوس داشتم
خیلی قشنگ بود واقعا احساسات من در خواب رو توصیف میکنه
عالی