آن روزها، روزهای دلشوره بود. دلشوره های قبل از امتحان. یعنی چند روزی به شروع امتحانات مانده بود، و من، هر روز و هر شب دلشوره داشتم. اصلاً طوری شده بودم که انگار اولین بارم بود که میخواستم امتحان بدهم. حتی از اسم امتحان هم میترسیدم.
کمکم به وقت امتحانها نزدیک میشدیم و هر چه زمان امتحانها نزدیکتر میشد، دلشورZ من هم بیشتر میشد.
یک روز به امتحانات باقی مانده، شب، همه خوابیده بودند. ولی من هنوز بیدار بودم. دلپیچه داشتم و همهاش نگران بودم. میخواستم تا صبح بیدار باشم. ولی خواب امانم نداد. همینطور که دراز کشیده بودم، کمکم خواب به چشمهایم آمد.
یکدفعه دیدم توی کلاس هستم و خانم معلم برگهها را یکییکی جلو بچهها میگذارد و به من نزدیک و نزدیکتر میشود.
بالاخره انتظار پایان یافت و برگهٔ امتحانی، جلو چشمهای من قرار گرفت.
با عجله آن را برداشتم و به سؤالها نگاهی انداختم.
وقتی از بالا به پایین، تمام سؤالها را نگاه کردم، به خودم گفتم: «رقیه خانم، خاک بر سرت شد!» چون من هیچیک از سؤالها را بلد نبودم.
خیلی ناراحت بودم. زمان هم تندتند میگذشت. ولی من حتی جواب یک سؤال را هم ننوشته بودم. یعنی بلد نبودم بنویسم. خیلی میترسیدم. دستهایم میلرزید. اما سایر بچههای کلاس، مثل آب خوردن، جواب سؤالها را مینوشتند.