کتاب «یادداشتهای ناتمام» چهار خاطره از: شهید علی سمندریان، کمال سپاهی، شهید سید محمد شکری، اصغر آبخضر دارد.
در مقدمه اثر میخوانید:
«این کتاب حاصل دست یافتن به چند دفترچه یادداشت است که به مرور زمان در کشوی میزمان جا خوش کردند.
«شب آتش» را از تقویم روزشمار اصغر آبخضر بیرون کشیدیم. گوشه کوچکی است از عملیات مسلم بن عقیل که یک شب پُرحادثه و پُرآتش را به ما نشان میدهد.
«در مهران» از نوشتههای شهید سید محمد شکری است. او که در کربلا به دنیا آمده بود به هنگام شهادت سال چهارم پزشکی دانشگاه تهران را پشت سر میگذاشت. از این شهید نوشتههای متعددی در دست ما است که در همسایگی یادداشتهای دیگر منتشر خواهند شد. در همین جا از سید حسن شکری که این یادداشتها و نیز دفترچههای متعدد و باارزش خود را کریمانه در اختیار دفتر ما گذاشت، قلباً سپاسگزاریم.
«یادداشتهای ناتمام» را از محمدحسین قدیمی قرض گرفتیم. قرار بود یادداشتهای ناتمام شهید علی سمندریان در لابهلای گزارش آقای قدمی بیاید که با نام «جشن حنابندان» نوشته شده است. قدمی و سمندریان رقیبِ هم در گزارشنویسی جبهه بودند. سمندریان شهید شد و برای همیشه این یادداشتها ناتمام ماند.
نام شلمچه و کربلای پنج به هم آمیخته است. نوشته «لحظه توسل» ساعتی از جنگ را در این دشت پُرحادثه برای ما مخابره میکند. کمال سپاهی، بیسیمچی گردان حبیب، این نوشته را به دست ما سپرده است.
ما در دفتر ادبیات و هنر مقاومت از اینکه توانستهایم محرم یادداشتهای بچههای پا به جبهه باشیم خوشحالیم و آرزو میکنیم که با دفتریادداشتهای خود خوشحالی ما را دامن بزنید.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب یادداشتهای ناتمام و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
خدایا! عاشقم کن و دلی شکسته و چشمی اشکبار عنایت فرما
محمدحسین
۶
چند روز است که توجهم به این جلب شده که شهید در آخرین لحظات زندگی به چه میاندیشد؟
محمدحسین
۵
صحنههای عجیبی دیدیم. کنار جاده بدنهای تکهشده دیده میشد.
محمدحسین
۳
گفتم: «خدایا هنگام سختیها به ما ثبات قدم عطا بفرما.»
محمدحسین
۲
اوایل شام، برق قطع شد. هر کسی شعاری داد. حسابی شلوغ شده بود. زیباترین شعارها به نظرم این بود: الهی بشکند دستت سر صدام را
محمدحسین
۲
برادر جانمحمدی با چهره معصومش بیشتر از همه مرا تحت تأثیر قرار میدهد. مخصوصاً اینکه اثر جراحت شدیدی در سمت راست دهانش مشاهده میشود. در یکی از عملیاتها ترکش خورده و نیمی از دندانهایش ریخته. از گوشه لب تا بالای فک بخیه خورده. خوش به سعادتش! در دل تحسینش میکنم.
محمدحسین
۲
برادری که با یک پا در پیکار شرکت جسته و دو سنگر آنطرفتر نشسته به من روحیهای عجیب میبخشد.
محمدحسین
۲
آرپیجی آمد و درست به کمر یکی از بچهها خورد که حدود یک متر با من فاصله داشت. انگار شاخهٔ گلی را بشکنند به دو نیم گشت و بر زمین افتاده پرپر شد.
الهه
۱
مسلماً تعدادی از این بچهها به شهادت خواهند رسید و دیگر به خانوادههایشان باز نخواهند گشت؛ شاید خود من هم. همانطور که دیگران رفتند و تعدادی از آنها بازنگشتند. راستی هرچه خدا خواست همان میشود.
الهه
۱
یا زهرا! یا زهرا! کلمهای که تنها بچههای بسیج آن را میشناسند. کلمهای که تا به حال هیچ مانعی نتوانسته در مقابل آن بایستد.
نظر شما دربارهٔ این کتاب