
محمدحسین
۹
خدایا! عاشقم کن و دلی شکسته و چشمی اشکبار عنایت فرما
محمدحسین
۶
چند روز است که توجهم به این جلب شده که شهید در آخرین لحظات زندگی به چه میاندیشد؟
محمدحسین
۵
صحنههای عجیبی دیدیم. کنار جاده بدنهای تکهشده دیده میشد.
محمدحسین
۳
گفتم: «خدایا هنگام سختیها به ما ثبات قدم عطا بفرما.»
محمدحسین
۲
اوایل شام، برق قطع شد. هر کسی شعاری داد. حسابی شلوغ شده بود. زیباترین شعارها به نظرم این بود: الهی بشکند دستت سر صدام را
محمدحسین
۲
برادر جانمحمدی با چهره معصومش بیشتر از همه مرا تحت تأثیر قرار میدهد. مخصوصاً اینکه اثر جراحت شدیدی در سمت راست دهانش مشاهده میشود. در یکی از عملیاتها ترکش خورده و نیمی از دندانهایش ریخته. از گوشه لب تا بالای فک بخیه خورده. خوش به سعادتش! در دل تحسینش میکنم.
محمدحسین
۲
برادری که با یک پا در پیکار شرکت جسته و دو سنگر آنطرفتر نشسته به من روحیهای عجیب میبخشد.
محمدحسین
۲
آرپیجی آمد و درست به کمر یکی از بچهها خورد که حدود یک متر با من فاصله داشت. انگار شاخهٔ گلی را بشکنند به دو نیم گشت و بر زمین افتاده پرپر شد.