معرفی و دانلود کتاب مردها آهسته می‌میرند + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب مردها آهسته می‌میرندsubscriptionAvailable

کتاب مردها آهسته می‌میرند

نوع کتاب
۲.۳ امتیاز(از ۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
آرش آسترکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مردها آهسته می‌میرند

«مردها آهسته می‌میرند» مجموعه داستان‌هایی با موضوعات گوناگون از جمله عشق، جنگ و ...و به قلم آرش آسترکی (-۱۳۵۱) است. بخشی از داستانی با نام «ببخشید شما؟» را می‌خوانید: عزیز می‌گفت: «رفتی سر کار جدید، هرکسی رو نمی‌شناختی به چیزی شبیهش کن، نترس. مهم اینه که تو دستت کوتاه نباشه تا برات حرف درست کنه و بگن خِنگه». خودش عادت داشت وسط اتاق می‌نشست و می‌گفت: «برو از اون بقالی خرید کن. تازه باز کرده. همون بقال سر کوچه که دهنش کجه و می‌شله». اگر می‌خواست از زن همسایه بگوید، یا اندامش را به رخ همه می‌کشید یا بلند و کوتاه بودن شوهرش را. پدر هم تنش به تنۀ عزیز خورده بود. اگر از کسی می‌گفت که نمی‌شناختی‌اش، بلند می‌گفت: «بابا همون مرتیکۀ ریغونۀ ریش‌بزی رو می‌گم». عادت کرده‌اند هروقت دلشان می‌خواهد بیایند و بروند. اداره نیست که، شده است نمایشگاه. یکی می‌خرد، یکی می‌فروشد. یکی دلالی می‌کند، یکی فسخ معامله می‌کند. هر کاری می‌کنند، جز کاری که باید بکنند. تک‌تک می‌آیند و جفت‌جفت می‌روند. مگر می‌شود شناختشان وقتی هر روز یک مدل هستند. راست می‌گفت عزیز. اگر به چیزی شبیهشان نکنی، نمی‌شناسی‌شان.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مردها آهسته می‌میرند و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابمردها آهسته می‌میرند
موضوعداستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسندهآرش آسترکی
انتشاراتانتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۶/۰۸/۰۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۷۲ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۰۳۰۵۵۴۳
تعداد صفحه‌ها۱۲۲ صفحه
قیمت کتاب۱۷۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵
نظری برای کتاب ثبت نشده است.

بریده‌هایی از کتاب

Hakime Zare
۰
اذان صبح با صدای ترمز ماشینی که درست روی خط عابر قفل شده بود بلند می‌شود. می‌رود سمت اتاق پدر. پدر را می‌بیند که روی عکس داریوش وسط جانماز خوابیده است. تکانش می‌دهد. صدایش می‌کند و پشت سر هم می‌گوید: «حاجی، خوبیت نداره سر جانماز. برو سر جات.»
Hakime Zare
۰
کبوترها هنوز سمت حوض نمی‌روند. گربۀ برج کناری هفتۀ قبل دوباره جوجۀ یکی‌شان را لب حوض خفه کرد. فقط خفه‌شان می‌کند، نمی‌خوردشان بی‌شرف. شکمش همیشه سیر است، از بس پس‌ماندۀ اهالی برج را خورده. نمی‌ترسد. چشم می‌دوزد به چشمت و دست آخر دمش را می‌مالد به باسنش و می‌رود. گربه‌های قدیم غیرت داشتند. ترس سرشان می‌شد. لنگۀ کفش و دستۀ جارو را می‌شناختند، اما حالا...
Hakime Zare
۰
حرف می‌شنود، اخم می‌بیند، چشم راستش که خون افتاده همه‌چیز را قرمز می‌بیند. سرش را بلند نمی‌کند. خجالت می‌کشد که به هم‌کلاسی‌هایش بگوید این همان سهمیه‌ای است که شما می‌گفتید؛
Hakime Zare
۰
تن علی زیر تو ماند و دستش شکست، همین. تو جنگیدی، اسیر شدی، شکنجه شدی، خرد و خمیر برگشتی، فقط همین. تو پانزده سال نبودی، فقط همین. بزرگ‌ترها مردند و بچه‌ها بزرگ شدند، فقط همین. حالا هرازگاهی سیلی می‌زنی. داد می‌زنی. مادر نباشد، خودت را هلاک می‌کنی. دیگران خیال برشان داشته تو برای سهم بیشتر رفتی، فقط همین.