
کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹
معرفی کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹
کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹ (زلزلهی رودبار، روایتی از یک بازمانده) نوشتهی بهزاد توران روایتی طولانی، پیوسته و چندفصلی از زندگی پسری به نام پیروز است که کودکیاش در روستایی حوالی رودبار میگذرد و سرنوشتش با زلزله، مهاجرت، فقر، عشق، اعتیاد و بازایستادن گره میخورد. نشر مون آن کتاب را منتشر کرده است و متن از دل تجربهی یک بازماندهی زلزلهی رودبار شکل گرفته؛ از همان ابتدا در «سخن نویسنده» روشن میشود که این روایت بهنوعی ادای دینی است به کودکانی که ناخواسته مجبور شدهاند «پیروز» باشند و در برابر ویرانیها بایستند. در فصلهای مختلف، زندگی پیروز از تابستان ۱۳۶۶ تا سالهای بعد در ترکیه و سپس بازگشتهای مکرر به ایران دنبال میشود؛ از روزهای شلوغ و پرهیاهوی خانهی هشتنفره، اولین اردو و مسابقهی فوتبال در چالوس، تا شب زلزله، بهزیستی قزوین، مهاجرت به استانبول، کار در دکهی یخ، بستنیفروشی و رستوران، و بعدتر دانشگاه، عشق به ترانه و سوگهای پیدرپی. این کتاب در عین روایتکردن حادثهی رودبار، به مهاجرت، تنهایی، خشونت، آزار، فقر، اعتیاد و تلاش برای معنا دادن دوباره به زندگی هم پرداخته است. لحن اثر صمیمی و رویدادمحور است؛ صحنهها با جزئیات روزمره، گفتوگوهای زندهی خانوادگی، بوها، صداها و مکانها ساخته شدهاند و خواننده قدمبهقدم با پیروز بزرگ میشود، میافتد، دوباره بلند میشود و مدام با پرسش «چرا باید اینهمه جنگید؟» روبهرو میشود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹
کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹ با فصل «تابستان ۱۳۶۶» آغاز میشود و بهزاد توران در آن کتاب ابتدا فضای یک خانوادهی پرجمعیت روستایی را تصویر کرده است؛ خانوادهای هشتنفره با پدر، مادر، چند برادر و خواهر که در حیاط، روی تخت چوبی، با نانوپنیر و چای شیرین روزشان را شروع میکنند. در همین فصل اول، پیروز هفتساله با اولین تجربهی «مرد شدن» روبهرو میشود: رفتن به اردو، سوار شدن بر اتوبوس، مسابقهی فوتبال رودبار و چالوس، ایستادن در دروازه، گل خوردن، گل زدن و درنهایت قهرمان شدن. این فصلها پر از جزئیات زندگی روزمره است؛ از جیشکردن بچهها روی تشک تا بوی رب گوجهی در حال جوشیدن در حیاط، مرگ بیبی و پرسشهای کودکانهی پیروز دربارهی خدا، مرگ و معنای عدالت. در ادامهی کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹ روایت بهتدریج تیرهتر و پیچیدهتر میشود. فصلهای بعدی به بهار ۱۳۷۴ و سالهای نوجوانی پیروز در ترکیه میرسند؛ جایی که او در دکهی یخفروشی داییاش، روی تختهی سرد، با یک پتو و بخاری برقی فکسنی میخوابد، عاشق مروه میشود، با نداری و تنهایی دستوپنجه نرم میکند و در پارک روی کارتن کنار سگها و گربهها شب را صبح میکند. سپس فصلهای پاییز ۱۳۸۷ و زمستان ۱۳۹۰ وارد میشوند؛ دوران دانشجویی، عشق عمیق به ترانه، سفرهای استانبول–رشت، تصادف مرگبار در جادهی منجیل، فروپاشی روحی، کار در کارخانهی گیربکس، الکل، ترامادول و تلاش خانوادهی ترانه و فرهاد برای نجات پیروز از اعتیاد. در میان این رفتوبرگشتهای زمانی، فصل پنجم دوباره به تابستان ۱۳۶۹ و زلزلهی رودبار برمیگردد؛ انتقال بچهها به قزوین، زندگی در خانهی بهزیستی، آزار جنسی مهدی جمالی، مقاومت پیروز و دوستانش، قتل مهدی بهدست علی و دروغی که برای نجات بچهها ساخته میشود. فصل ششم با نتایج دانشگاه و قبولی پیروز ادامه پیدا میکند و نشان میدهد این زندگی پر از فرازونشیب چگونه در مسیر تحصیل و ساختن آینده هم امتداد یافته است.
خلاصه داستان برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹
روایت برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹ از دل یک کودکی شلوغ و فقیر اما پرمحبت شروع میشود؛ پیروز در روستایی حوالی رودبار، در خانوادهای هشتنفره، میان تشکهای خیسشدهی شبانه، نانوپنیر صبحگاهی و مینیبوس روستا بهسوی شهر بزرگ میشود. اولین نقطهی عطف زندگیاش اردوی چالوس است؛ جایی که بهعنوان دروازهبان کوچک تیم رودبار، بین ترس و غرور، شکست و پیروزی، برای اولینبار طعم قهرمان شدن را میچشد و در همان زمین خاکی، بهقول راوی، «سفر قهرمانیاش را انتخاب و آغاز میکند». با مرگ بیبی، پیروز برای نخستینبار با مفهوم مرگ روبهرو میشود و در ذهنش خدا را با خودش مقایسه میکند؛ خدایی که مثل او مهرههای شطرنج را جابهجا میکند و تصمیم میگیرد چهکسی ببرد و چهکسی ببازد. این پرسشها بعدتر در زلزلهی رودبار و ویرانی خانه و خانواده، شکل عینیتری پیدا میکنند. پیروز بههمراه گروهی از کودکان زلزلهزده به قزوین و خانهای شبیه به بهزیستی منتقل میشود؛ جایی که در آن، پشت نظم و مقررات، روابط پنهان و آزارگرانهی مهدی جمالی و مهدیس جریان دارد. پیروز و علی و پژمان با دیدن رنج آرش، پسر هفتساله، تصمیم میگیرند از او محافظت کنند و درنهایت در شبی پرتنش، با چاقو و چوب و سنگ به مهدی حمله میکنند؛ حملهای که به مرگ او و فرار علی ختم میشود و بعد با روایتسازی خانم امینی، به شکلی دیگر در پرونده ثبت میشود. سالها بعد، در بهار ۱۳۷۴، پیروز در ترکیه است؛ نوجوانی چهاردهساله که در دکهی یخفروشی داییاش میخوابد، با مروه آشنا میشود، طعم راکی و آغوش را میچشد و بعد ناگهان با ناپدید شدن مروه، دوباره تنها میماند. او میان دکهی یخ، کارخانهی یخ، بستنیفروشی و رستورانهای اسکلهی بشیکتاش سرگردان است، شبها در پارک عباسآقا روی کارتن کنار سگها و گربهها میخوابد و در ذهنش با خدایی که «عادل و مهربان» معرفی شده، جدل میکند. در این میان، فرهاد و حلیمه و پارسا بهتدریج نقش خانوادهی جدید او را میگیرند. در فصلهای مربوط به پاییز ۱۳۸۷، پیروز دانشجوی حقوق در استانبول است و عاشق ترانه؛ دختری از رشت که شش سال کنار اوست، او را به خانوادهاش معرفی کرده و در تمام سختیها حامیاش بوده است. وقتی حال پدر ترانه بد میشود، ترانه شتابزده به ایران برمیگردد و پیروز و فرهاد هم با پرواز بعدی راهی میشوند. در جادهی منجیل، پیروز پژوی ۲۰۶ سفید ترانه را درهمکوبیده کنار صخره میبیند؛ صحنهای که به وداعی کوتاه و دردناک با ترانه و آغاز دورهای طولانی از سوگ، بیحسی و فروپاشی منجر میشود. زمستان ۱۳۹۰، پیروز در کارخانهی گیربکس کار میکند؛ از هفت صبح تا ده شب پیچ سفت میکند، شبها مشروب میخورد، بعد به ترامادول پناه میبرد و بهتدریج در اعتیاد و افسردگی فرو میرود. مرخصی سربازی و سفر به رشت برای دیدن مزار ترانه، نقطهی چرخش دیگری است؛ مامان زهرا، مادر ترانه، غزل و یاسر او را در آغوش میگیرند، یک هفته در اتاق ترانه حبسش میکنند، قرصها را از او میگیرند و با غذا، مراقبت و یادداشتهای ترانه، او را از خماری و وابستگی عبور میدهند. پیروز بعد از این دوره، دوباره کنار فرهاد به جادهی رودبار برمیگردد؛ جایی که فرهاد از او میخواهد «هر وقت هم باخت دوباره بلند شود و ادامه دهد» و پیروز همچنان با سؤال قدیمیاش تنها میماند: فلسفهی اینهمه سختی و جنگیدن چیست؟
چرا باید کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹ را بخوانیم؟
برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹ از زاویهی دید یک کودک و بعد نوجوان و جوان، تجربهی زلزلهی رودبار، بهزیستی، مهاجرت به ترکیه، کارگری، عشق، سوگ، اعتیاد و بازسازی را در یک خط زندگی واحد دنبال میکند؛ همین پیوستگی باعث میشود خواننده نهتنها با یک حادثه، بلکه با اثرات طولانیمدت آن بر روان و سرنوشت یک انسان روبهرو شود. این کتاب نشان میدهد زلزله فقط در چند ثانیه خانهها را خراب نمیکند، بلکه سالها بعد در شکلگیری روابط، اعتماد، ترسها و انتخابهای فردی هم حضور دارد. در این اثر، خشونت و آزار در محیطهای بهظاهر حمایتی، مثل خانهی بهزیستی قزوین، با جزئیات و از نگاه بچهها روایت شده است؛ از ترس آرش تا نقشهی پیروز، علی، پژمان، زیبا و مریم برای نجات او. این بخشها تصویری روشن از این میدهند که کودکان در موقعیتهای بحرانی چگونه ناچار میشوند نقش بزرگترها را برعهده بگیرند و برای بقا و حفظ کرامت خود و دیگران تصمیمهای سخت بگیرند. بخشهای مربوط به مهاجرت و زندگی در استانبول، از دکهی یخ تا پارک عباسآقا و رستورانهای بشیکتاش، تجربهی مهاجر بودن، بیخانمانی، کار کودک و تنهایی را ملموس کرده است. در کنار آن، رابطهی پیروز و ترانه، و بعد سوگ سنگین از دست دادن ترانه، لایهی عاطفی و عاشقانهی پررنگی به متن داده است؛ رابطهای که هم تکیهگاه پیروز است و هم نقطهی اوج فروپاشی او. این کتاب در عین روایت رنج، بر لحظههای همبستگی و حمایت هم مکث کرده است؛ از مهرداد و سارا در کودکی تا فرهاد، پارسا، مامان زهرا، یاسر و غزل در سالهای بعد. خواندن آن برای کسانی که به دنبال درک عمیقتری از پیامدهای حوادث طبیعی، مهاجرت، فقر، آزار و اعتیاد بر زندگی فردی هستند، میتواند تصویری زنده و چندبعدی فراهم کند و نشان دهد «پیروز شدن» در چنین مسیری چه معنایی پیدا میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
به کسانی پیشنهاد میشود که به روایتهای زندگیمحور دربارهی زلزلهی رودبار، کودکی در حاشیه، بهزیستی و آزار، مهاجرت به ترکیه، کارگری، اعتیاد و فرایند بازگشت از فروپاشی علاقهمند هستند. به دانشجویان و فعالان حوزههای مددکاری اجتماعی، روانشناسی، حقوق کودک و مهاجرت نیز پیشنهاد میشود که برای لمس نزدیکتر تجربهی زیستهی یک بازمانده و مشاهدهی اثرات طولانیمدت بحرانها بر زندگی فردی، آن را بخوانند.
بخشی از کتاب برزیل - اسکاتلند، ۱۳۶۹
«کف دکهٔ داییاش، روی تخته دراز کشید. بیرون باران میبارید. سردش بود. چیزی بیشتر از یک پتو و یک بخاری برقی فکسنی برای گرم کردن خودش نداشت. با صدای بلند گفت: «لعنت به این شانس. کاش من هم مرده بودم...» در دکه را زدند. بهسختی بلند شد و از سوراخ در نگاه کرد. مروه بود. در را باز کرد. مروه با صدای زمخت ولی آرامش گفت: «برای من هم جا هست؟» پیروز خندهاش گرفت. در را کامل باز کرد تا مروه بیاید داخل. مروه روی تشک روزنامهای او دراز کشید. پیروز به آغوشش رفت و لبانش را بوسید. خوشحال شد که هست و میتواند طعم شیرین لبهای او را بچشد. مروه دست در کیفش کرد و شیشهٔ راکی نصفهای را بیرون کشید و گفت: «با این گرم میشیم!» ساعتی در آغوش مروه گذشت. راکی آنها را حسابی سرخوش و گرم کرده بود. مروه گفت: «باید برم. بابام بیدار بشه ببینه نیستم بد میشه.» پیروز راهی جز قبول خواستهٔ او نداشت. درحال فحش دادن به زمینوزمان بود که زبان در دهان چرخاند و گفت: «مروه، بغلت خیلی خوبه. میشه نری؟» مروه کمی منومن کرد و انگار منتظر چنین جملهای بود گفت: «پیروز، من روزهاست که منتظرم تو همچین چیزی بگی، ولی هیچوقت نگفتی.» پیروز با استرس گفت: «فکر کردم نباید بگم. ترسیدم درست نباشه.» مروه خندید و گفت: «اگه تو نگی من از کجا بفهمم دلت میخواد؟» بعد دوباره دراز کشید. وقتی یخها را کنار دکه پیاده میکردند، مروه هم آمادهٔ رفتن شد. ساعت حدود پنج صبح بود. پیروز ناراحت از رفتن مروه و شروع کارش بود. مروه گونهٔ پیروز را بوسید و رفت. بعد از آن شب دیگر برنگشت... پیروز ساعتها، روزها، هفتهها و ماهها دنبال مروه گشت، اما مروه هرگز نیامد. پیروز به رفتن آدمها عادت کرده بود، به تنها ماندن، به تنها زندگی کردن.»
حجم
۹۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۱۲ صفحه
حجم
۹۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۱۲ صفحه