معرفی و دانلود کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا) + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)

کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)

۴.۸(از ۲۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
رضا مصطفوی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)

«نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)» نوشته رضا مصطفوی (-۱۳۵۲) همان‌گونه که از نامش پیدا است روایات و خاطراتی از جریان ناب معنویت در میان رزمندگان اسلام و توسل ایشان به اهل بیت پیامبر و ائمه معصوم را گردآوری کرده‌است. در مقدمه کتاب آمده‌است: با خیلی از بچه‌های رزمنده که می‌نشینی، هیچ‌کدام از لحظات زندگیشان برایشان شیرین‌تر از لحظات جبهه نیست. جوری صحبت می‌کنند که گویی تمام آن لحظات و رویدادها را خدا گذاشته بود توی بهترین سکانس از زندگی یک انسان و بقیه زندگی، همه طفیلی همان روزها و ماه‌ها و سال‌هاست! چرایی‌اش خیلی سخت نیست. آرمان‌شهر جبهه، شهری بود که انسان‌ها در آن می‌زیستند با این اندیشه که فردا نیستند و در جوار رحمت حق روزی‌خورند. آرمان‌شهری این‌چنین، از آدم‌های آن روزگار، مردانی ساخته‌بود سرشار از فضایل و صفات پسندیده الهی که در بسیاری موارد، نمونه این صفات را تنها می‌شد در عارفان و اصل تاریخ یافت. و از همین رو بود که بزرگ عارفان اعصار، حضرت روح الله، خطاب به عابدان عصر خود گفت: «این وصیت‌نامه‌هایی که این عزیزان می‌نویسند مطالعه‌کنید. پنجاه سال عبادت کردید، و خدا قبول کند، یک روز هم یکی از این وصیت‌نامه‌ها را بگیرید و مطالعه‌کنید و تفکرکنید.» جبهه، از آدم‌های معمولی شهر ما، انسان‌های عارفی ساخته‌بود که یک‌شبه، راه صد ساله را طی کرده‌بودند، و هنوز هم دل‌کندن از آن فضا برای کسانی که در آن تنفس کرده‌بودند، سخت و دشوار بوده و هست.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا) و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابنشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)
موضوعدفاع مقدس
نویسندهرضا مصطفوی
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۵/۰۷/۱۳
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۳۰.۰۴ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۸۲۰۰۰۷۹
تعداد صفحه‌ها۱۰۴ صفحه
قیمت کتاب۱۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

farez
۱۳۹۸/۱۰/۰۶

در کوله بار غربتم یک دل ، از روزهای واپسین مانده است عباس های تشنه لب رفتند، لب تشنه مشکی بر زمین مانده است مثل نسیم صبح نخلستان، سرشار از زخم و سکوت و صبر رفتید ، اما دردل هر چاه ، یک سینه آواز حزین مانده...بیشتر

۲
Dexter
۱۳۹۸/۰۹/۱۱

یه کتاب معنوی به تمام معنا که دیدم رو نسبت به شهدا بازتر کرد و اشکم در پاکی این شهدا جاری شد. خدا همشون رو با امام حسین (ع) محشور کنه و به ما هم توفیق شناخت بیشتر شهدا رو بده...بیشتر

۲
mh.ranjbari
۱۳۹۷/۰۳/۲۰

میان این همه دزد برای زمان،ارزش وقت با ارزشمان را دارد...

۱
آسمان
۱۳۹۸/۰۸/۰۶

فوق العاده پیشنهاد مطالعه واقعا ارزش وقت گذاشتن داره شهدا شرمنده ایم.... شادی روح شهدا صلوات

۱
Yasin Heidari
۱۳۹۸/۰۷/۰۴

بسیار زیبا خاطرات کوتاه اما عمیق و ساده! به شدت ارزش مطالعه داره

۰
زینب
۱۳۹۷/۱۲/۲۸

خیلی عالی بود، اشکمون جاری شد

۰
mohsen
۱۳۹۶/۰۷/۰۷

واقعا عالیه یکی از معدود کتاباییه که واقعا جذبش شدم

۱
ساجده
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۲۶

خیلی خوب و عالی بود ولی کاش با جزییات بیشتری روایت کرده بود .

۰
کتابخوان🤓
۱۳۹۸/۰۱/۱۰

عالیه حرف نداره پیشنهاد مطالعه

۰
reyhaneh1
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۲۲

بسیار عالی بود...

۰
حورا
۱۳۹۸/۰۹/۱۶

خیلی ممنونم از نشر کتاب های بسیار خوبتون

۰
فرزانه
۱۳۹۸/۰۲/۱۲

عالی

۰
لیلا اردشیری
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۹/۰۶

حال خوبی از خواندن کتاب پیدا کردم. عالی بود

۰
قاصدک
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۲۰

واقعا شهدا زنده ان🥺🌹 داستاناش خیلی جالب بود

۰

بریده‌هایی از کتاب

گوشه‌ی سنگر یک ساک نظرم را جلب کرد. به سختی از زیر خاک‌ها بیرونش کشیدم. زود پاره شد، اما داخل ساک تعدادی لباس، یک آینه و شانه‌ی کوچک، چند تا اسکناس صدریالی و مقداری پول خرد و یک تقویم جیبی و چند نامه بود که جز یکی از آنها، بقیه خوانا نبود. شروع کردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدری به فرزندش بود. نوشته بود: «سعید جان! این بار مادرت خیلی بی‌تابی می‌کند، زود برگرد...»
Dexter
۷۸
چیزی شبیه دکمه‌ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله‌ای رویش حک شده. خاک و گِل‌ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. روی عقیق نوشته بود: «به یاد شهدای گمنام».
سیّد جواد
۱۵
یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند. روی سیم‌خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم‌ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم می‌شناخت. مخصوصاً آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه‌ی شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان‌های جمجمه می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. اگر هم داشتم، آب براتون ضرر داشت!» ... مجید روضه‌خوان شده بود و ما گریه می‌کردیم.
سیّد جواد
۱۲
بچه‌های تفحص از میان این بچه‌های جنگ، چیز دیگری بودند؛ برای آنان گویی قطعنامه‌ی پایان جنگ، امتداد همان دنیایی بود که در آن زیسته بودند. برای‌شان سخت است نبودن کسانی که مشابه آنان را در دنیای وانفسای کنونی هرگز نمی‌توان یافت. برای بچه‌های تفحص، این‌که زندگی جور دیگری غیر از آنچه اندکی از آن چشیده‌اند رقم بخورد باورکردنی نیست.
িមተєကє .నមժមተ
۹
از دور شب‌ها می‌دیدیم که اینجاها آتش روشن است. فکر می‌کردیم عشایر منطقه آتش روشن کرده‌اند. پس از مدتی از عشایر منطقه پرسیدیم: چرا اینجا آتش روشن می‌کنید؟ استخبارات عراق را به اینجا حساس می‌کنید و برایمان مشکل درست می‌کنید! آنها هم با تعجب گفتند: ما تا حالا فکر می‌کردیم شما اینجا آتش روشن می‌کنید! تصمیم گرفتیم برویم ببینیم چه خبر است. آمدیم به سمت این خاکریز. دیدیم پیکری افتاده که هم پلاک ایرانی دارد و هم کارت شناسایی. روی کارت شناسایی‌اش نوشته بود: «سیدطعمه یاسری ـ اهواز». همین‌جا با ادب و آداب دفنش کردیم و حالا اینجا شده زیارت‌گاه و محل آرامش منطقه. نمی‌توانستیم نبش قبر کنیم و شهید را از منطقه ببریم. فقط عکسش را تحویل خانواده‌هایشان دادیم. هنوز هم آن مکان برای عراقی‌های منطقه مقدس است و حاجاتشان را از آن شهید می‌گیرند.
سیّد جواد
۸
چند عراقی ما را محاصره کرده و به سمت ما اسلحه کشیده بودند. خودمان را به بی‌خیالی زدیم و مشغول کارمان شدیم. عراقی‌ها جلز ولز می‌کردند که به ما حالی کنند ما را دستگیر کرده‌اند، اما ما آرام مشغول کارمان بودیم. محضر شهدا به ما چنان آرامشی داده بود که هیچ ترسی ازشان نداشتیم. ابهت عراقی‌ها شکست و آمدند کنار ما نشستند و صحنه‌ی کشف ابدان مطهر شهدا را تماشا کردند و بعد خداحافظی کردند و رفتند و گویی اصلاً نبودند.
Dexter
۸
«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا. هر کس که شود بیمار رضا، واللهِ شود دلدار خدا».
i_ihash
۸
باید وداع می‌کردیم و برمی‌گشتیم. بغض توی گلوی بچه‌ها ترکید و به گریه افتادند. چند لحظه بعد، فریاد غلامی که رفته بود شاخه‌ی شقایقی را برای معراج شهدا از ریشه دربیاورد، میخ‌کوبمان کرد. دویدیم طرفش... شقایق درست روی جمجمه‌ی شهیدی سبز شده بود! چه حالی شدیم در این غروب «نیمه‌ی شعبان»، وقتی دانستیم که نام این شهید، «مهدی منتظرالقائم» است!
دِلنشان
۶
آقا مجید که آثار جراحات زمان جنگ روی دستش بود، به عراقی‌ها می‌گفت دستم را سگ گاز گرفته و بساط خنده همیشه فراهم بود. عراقی‌ها هم منظور آقامجید را نمی‌فهمیدند.
دِلنشان
۵
یافتن هر پیکری، شاید درس عارفانه‌ای داشته باشد که باور داستانش، برای ماها که در هوای آلوده‌ی شهر تنفس می‌کنیم، راحت نیست.
کتابخوان🤓
۴