گوشهی سنگر یک ساک نظرم را جلب کرد. به سختی از زیر خاکها بیرونش کشیدم. زود پاره شد، اما داخل ساک تعدادی لباس، یک آینه و شانهی کوچک، چند تا اسکناس صدریالی و مقداری پول خرد و یک تقویم جیبی و چند نامه بود که جز یکی از آنها، بقیه خوانا نبود. شروع کردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدری به فرزندش بود. نوشته بود: «سعید جان! این بار مادرت خیلی بیتابی میکند، زود برگرد...»