جملات زیبا از متن کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا) | طاقچه
تصویر جلد کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)

کتاب نشانه (روایت‌هایی از معنویت و توسل در تفحص شهدا)

۴.۸(از ۲۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
رضا مصطفوی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
گوشه‌ی سنگر یک ساک نظرم را جلب کرد. به سختی از زیر خاک‌ها بیرونش کشیدم. زود پاره شد، اما داخل ساک تعدادی لباس، یک آینه و شانه‌ی کوچک، چند تا اسکناس صدریالی و مقداری پول خرد و یک تقویم جیبی و چند نامه بود که جز یکی از آنها، بقیه خوانا نبود. شروع کردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدری به فرزندش بود. نوشته بود: «سعید جان! این بار مادرت خیلی بی‌تابی می‌کند، زود برگرد...»
Dexter
۷۸
چیزی شبیه دکمه‌ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله‌ای رویش حک شده. خاک و گِل‌ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. روی عقیق نوشته بود: «به یاد شهدای گمنام».
سیّد جواد
۱۵
یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند. روی سیم‌خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم‌ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم می‌شناخت. مخصوصاً آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه‌ی شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان‌های جمجمه می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. اگر هم داشتم، آب براتون ضرر داشت!» ... مجید روضه‌خوان شده بود و ما گریه می‌کردیم.
سیّد جواد
۱۲
بچه‌های تفحص از میان این بچه‌های جنگ، چیز دیگری بودند؛ برای آنان گویی قطعنامه‌ی پایان جنگ، امتداد همان دنیایی بود که در آن زیسته بودند. برای‌شان سخت است نبودن کسانی که مشابه آنان را در دنیای وانفسای کنونی هرگز نمی‌توان یافت. برای بچه‌های تفحص، این‌که زندگی جور دیگری غیر از آنچه اندکی از آن چشیده‌اند رقم بخورد باورکردنی نیست.
িមተєကє .నមժមተ
۹
از دور شب‌ها می‌دیدیم که اینجاها آتش روشن است. فکر می‌کردیم عشایر منطقه آتش روشن کرده‌اند. پس از مدتی از عشایر منطقه پرسیدیم: چرا اینجا آتش روشن می‌کنید؟ استخبارات عراق را به اینجا حساس می‌کنید و برایمان مشکل درست می‌کنید! آنها هم با تعجب گفتند: ما تا حالا فکر می‌کردیم شما اینجا آتش روشن می‌کنید! تصمیم گرفتیم برویم ببینیم چه خبر است. آمدیم به سمت این خاکریز. دیدیم پیکری افتاده که هم پلاک ایرانی دارد و هم کارت شناسایی. روی کارت شناسایی‌اش نوشته بود: «سیدطعمه یاسری ـ اهواز». همین‌جا با ادب و آداب دفنش کردیم و حالا اینجا شده زیارت‌گاه و محل آرامش منطقه. نمی‌توانستیم نبش قبر کنیم و شهید را از منطقه ببریم. فقط عکسش را تحویل خانواده‌هایشان دادیم. هنوز هم آن مکان برای عراقی‌های منطقه مقدس است و حاجاتشان را از آن شهید می‌گیرند.
سیّد جواد
۸
چند عراقی ما را محاصره کرده و به سمت ما اسلحه کشیده بودند. خودمان را به بی‌خیالی زدیم و مشغول کارمان شدیم. عراقی‌ها جلز ولز می‌کردند که به ما حالی کنند ما را دستگیر کرده‌اند، اما ما آرام مشغول کارمان بودیم. محضر شهدا به ما چنان آرامشی داده بود که هیچ ترسی ازشان نداشتیم. ابهت عراقی‌ها شکست و آمدند کنار ما نشستند و صحنه‌ی کشف ابدان مطهر شهدا را تماشا کردند و بعد خداحافظی کردند و رفتند و گویی اصلاً نبودند.
Dexter
۸
«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا. هر کس که شود بیمار رضا، واللهِ شود دلدار خدا».
i_ihash
۸
باید وداع می‌کردیم و برمی‌گشتیم. بغض توی گلوی بچه‌ها ترکید و به گریه افتادند. چند لحظه بعد، فریاد غلامی که رفته بود شاخه‌ی شقایقی را برای معراج شهدا از ریشه دربیاورد، میخ‌کوبمان کرد. دویدیم طرفش... شقایق درست روی جمجمه‌ی شهیدی سبز شده بود! چه حالی شدیم در این غروب «نیمه‌ی شعبان»، وقتی دانستیم که نام این شهید، «مهدی منتظرالقائم» است!
دِلنشان
۶
آقا مجید که آثار جراحات زمان جنگ روی دستش بود، به عراقی‌ها می‌گفت دستم را سگ گاز گرفته و بساط خنده همیشه فراهم بود. عراقی‌ها هم منظور آقامجید را نمی‌فهمیدند.
دِلنشان
۵
یافتن هر پیکری، شاید درس عارفانه‌ای داشته باشد که باور داستانش، برای ماها که در هوای آلوده‌ی شهر تنفس می‌کنیم، راحت نیست.
کتابخوان🤓
۴
با خودم حرف می‌زدم: «خدایا من هم با اینها بودم، چی شد اینها را انتخاب کردی؟ مگه ما آدم بدا دل نداریم؟ خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی‌بهره بودیم؟» توی دهانه بیل مکانیک، یک تکه پارچه‌ی قرمزرنگ توجهم را جلب کرد. دویدم و برداشتمش. گل‌ها را از روی آن پاک کردم. جواب سؤالم بود؛ رویش نوشته بود: «عاشقان شهادت». آخر من هیچ‌وقت عاشق شهادت نبودم! محمد احمدیان
کتابخوان🤓
۴
از آسمان و زمین آتش می‌بارید و دست‌های من و مجید پازوکی تاول زده بود. تاول‌ها در هنگام کندن زمین می‌ترکید و با زمین شوره‌زار شلمچه برخورد می‌کرد و درد و سوزش شدید را تا مغز استخوان احساس می‌کردیم. دست‌هایمان پر از خون شده بود. وقتی دستان خونین و دردناک ما به جسم شهیدی می‌خورد، دست‌هایمان آرام می‌گرفت و اشک شادی، جای اشک درد را می‌گرفت. آن روز سه شهید را با همین وضعیت از زیر خاک بیرون کشیدیم. اشک شادی و اشک درد با هم آمیخته شده بود. محمد احمدیان
کتابخوان🤓
۴
آن روز توسل کرده بودیم به ام البنین، مادر بزرگوار حضرت ابالفضل(ع). یک نفربر سوخته را با بیل مکانیکی جابه‌جا کردیم. توی نفربر، یک شهید بود که در آتش سوخته بود. پیراهنش آتش گرفته و سوخته بود؛ تنها بخشی از پیراهنش که نسوخته بود یک جمله بود که نوشته بود: یا ابالفضل العباس!
کتابخوان🤓
۴
ستّار، افسر استخباراتی عراق، که بچه‌ها را در داخل خاک عراق همراهی می‌کرد، به نظر فرد بی‌اعتقادی بود. با شروع کار که از اول صبح شروع شد، به نقطه‌ای اشاره کرد و گفت: «از این مکان بوی عطر می‌آید و هر جا بوی عطر باشد، شهید ایرانی در آنجا پیدا می‌شود.»
Dexter
۴
دنیای بچه‌های تفحص، پر است از داستان‌ها و ماجراهای عارفانه و عاشقانه که با توحید و توسل و تبرک رقم می‌خورد.
کتابخوان🤓
۳
شقایق درست روی جمجمه‌ی شهیدی سبز شده بود! چه حالی شدیم در این غروب «نیمه‌ی شعبان»، وقتی دانستیم که نام این شهید، «مهدی منتظرالقائم» است!
کتابخوان🤓
۳
بالای ارتفاعات ۱۷۵ شرهانی، چشم‌هایمان از گرما دیگر جایی را نمی‌دید. به التماس افتادیم که: «خدایا! تو را به دل‌شکسته‌ی مادران شهید...» در کف شیار چیزی برق زد؛ پلاک بود...
کتابخوان🤓
۳
اولین شهید بعد از چند دقیقه کشف شد و عیدمان را شادتر کرد. نام شهید هم روی کارت شناسایی و وصیت‌نامه‌ای که شب عملیات نوشته بود، حک شده بود: «شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمدباقر، گروهان حبیب. از کاشان.» بچه‌ها گفتند توسل دیشب و رمز حرکت امروز و نام این شهید، با هم یکی شده. نمی‌دانم چرا به زبانم جاری شد که اگر نام شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه‌ای از حرم آقاست. ... داشتم زمین را می‌کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه‌های سرباز، پریدند داخل گودال. از بیل مکانیک پیاده شدم. خیلی عجیب بود. یک دست شهید از مچ قطع شده بود. آبی زلال هم از حفره‌ی خاکریز بیرون می‌ریخت. گفتم حتماً آب از قمقمه‌ی شهید است؛ اما قمقمه‌ی شهید هم که کنار پیکرش بود، خشک خشک بود. نفهمیدم آب از کجا بود که با پیدا شدن پیکر، قطع شد. وقتی پلاک شهید را استعلام کردیم، دیگر دنبال آب نبودم. جوابم را گرفتم: «شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمدباقر(ع)، گروهان حبیب، از کاشان.» ... هرکجا نام تو آید به زبان‌ها حرم است.
کتابخوان🤓
۳
در طلاییه وقتی زمین را می‌شکافتیم، پیکر شهیدی نمایان شد که همراه او یک دفتر قطور اما کوچک بود؛ شبیه دفتری که بیشتر مداحان از آن استفاده می‌کنند. برگ‌های دفتر به دلیل گل‌گرفتگی به هم چسبیده بود و باز نمی‌شد. آن را پاک کردم. به سختی بازش کردم. بالای اولین صفحه‌اش نوشته بود: «عمّه بیا گم شده پیدا شده!»
کتابخوان🤓
۳
آنها می‌گفتند: «امام شما هم در هیچ کدام از فیلم‌ها و تصویرهایی که دیده‌ایم نمی‌خندد.» همان روز شهدا به کمکمان آمدند. یک شهید که عکس امام روی جیبش بود؛ امام داشت می‌خندید!
کتابخوان🤓
۳
یکی از غمگین‌ترین روزهای کاری بچه‌های تفحص بود. ۴۶ شهید غواص بودند که چشم و دست و پایشان با سیم‌های تلفن بسته شده بود و زنده‌به‌گورشان کرده بودند. همگی غواص بودند. بعثی‌ها پلاک‌هایشان را هم از آنها جدا کرده بودند تا شناسایی نشوند؛ توی این‌همه پیکر، دستی بود که انگشتر فیروزه به انگشت داشت. واقعا تماشایی بود. نشان از بی‌نشان‌هایی می‌داد که دستِ بسته مانع پرواز آنان به‌سوی آسمان لایتناهی و فیروزه‌ای نشده بود.
Dexter
۳
ما به شهدا بدهکاریم! وقتی من چند تا استخوان می‌آورم، خانواده‌ای خوشحال می‌شود؛ لااقل مادر شهیدی در وادی گلزارشهدا می‌نشیند و جایی برای درددل کردن پیدا می‌کند. وقتی در را می‌زنند و به این خانواده، خبر پیدا شدن فرزند مفقودشان را می‌دهند، خیلی خوشحال می‌شوند. هر جا برای خاطره‌گویی می‌روم، بیشتر مادرها می‌آیند تشکر می‌کنند. از طرفی خجالت می‌کشم و از طرفی هم خوشحال می‌شوم که مادران شهدا از من تشکر می‌کنند. وقتی این‌ها این‌جا تشکر می‌کنند، روز قیامت هم حتماً به دادم می‌رسند. این‌ها چیزهایی است که برایم ارزش دارد.
Dexter
۳
درست می‌گفت؛ دست بود، اما یک دست مصنوعی. با تمام وجود افتادیم به جان زمین که شاید صاحب دست را پیدا کنیم. پیدا شد. مجید پازوکی گفت: «کاش این صحنه را همه‌ی دنیا می‌دیدند و می‌فهمیدند با چه ملتی روبه‌رو شدند و دوستانمان بیشتر به عظمت این بچه‌ها و سنگینی بار امانت واقف می‌شدند. خیلی مردانگی می‌خواهد... با یک دست، اینجا به عمق دشمن زدن.»
i_ihash
۳
دنیای بیابان‌های تفحص هم دنیای خاص خودش را دارد. شب‌های پرستاره‌ی سقف آسمان و میدان‌های مین و موانع سرسخت خورشیدی و سنگرهای قدیمی و باصفای منطقه، واقعا تجربه‌ی گران‌بهایی است
کتابخوان🤓
۲
مجید بعضی از آنها را به اسم می‌شناخت. مخصوصاً آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه‌ی شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان‌های جمجمه می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. اگر هم داشتم، آب براتون ضرر داشت!» ... مجید روضه‌خوان شده بود و ما گریه می‌کردیم.
ftmz_hd
۲
گفتم: «علی‌آقا! هوا خیلی گرم است. نمی‌شود تکان خورد.» گفت: «وقتی هوا گرم است و تو می‌سوزی، مادر شهیدی که در این بیابان افتاده، دلش می‌شکند و می‌گوید: خدایا! بچه‌ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل‌شکستگی به تو کمک می‌کند تا به شهید برسی.»
کتابخوان🤓
۱
«خدایا من هم با اینها بودم، چی شد اینها را انتخاب کردی؟ مگه ما آدم بدا دل نداریم؟ خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی‌بهره بودیم؟» توی دهانه بیل مکانیک، یک تکه پارچه‌ی قرمزرنگ توجهم را جلب کرد. دویدم و برداشتمش. گل‌ها را از روی آن پاک کردم. جواب سؤالم بود؛ رویش نوشته بود: «عاشقان شهادت». آخر من هیچ‌وقت عاشق شهادت نبودم!
Neda.R.R
۱
ندارم. از آن روز به بعد راه رفتن با شهید در میدان مین، برایم بسیار آسان شده است. هیچ انفجاری رخ نخواهد داد مگر اینکه خدا بخواهد!
M.Z.K
۱
نشسته بودیم که جلوی‌مان نبشی‌هایی بود و سیم‌خاردار کشیده بود. یک پرنده آمد نشست. فهمیدیم با لهجه و صدای خودش دارد می‌گوید: حاج علی، بیا، حاج علی بیا، حاج علی بیا. هر سه تای‌مان بلند شدیم و رفتیم دنبال پرنده. همین‌طور می‌رفت تا جایی که نشست زمین و نوکش را زد زمین. وسایل آوردیم و کندیم و پنج تا شهید پیدا کردیم! من رفتم جلو گفتم: طیب‌الله.
M.Z.K
۱
هر روز وقتی برمی‌گشتیم، بطری آب من خالی بود، اما بطری مجید پازوکی پر بود. توی این هُرم آفتاب، لب به آب نمی‌زد. همه‌اش دنبال یک جای خاص می‌گشت. نزدیک ظهر، روی یک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بودیم و منطقه را با دقت دید می‌زدیم که مجید بلند شد. حالش خیلی عجیب شده بود. تا حالا این طور ندیده بودمش. هی می‌گفت پیدا کردم. این همون بلدوزره، این همون خاکریزه!
مرئوف خدا
۰