معرفی و دانلود رایگان کتاب کفش‌های قرمز
تصویر جلد کتاب کفش‌های قرمز
off

کتاب کفش‌های قرمز

نوع کتاب
۲.۵(از ۱۶۶۷ امتیاز)

معرفی کتاب کفش‌های قرمز

«کفش‌های قرمز» داستان کوتاهی نوشته هانس کریستین اندرسون، نویسنده دانمارکی ادبیات کودک و نوجوان است. زمان تقریبی مطالعه: ۱۷ دقیقه

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب کفش‌های قرمز و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:کفش‌های قرمز
موضوع:داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:هانس کریستین اندرسن
مترجم:اسماعیل پورکاظم
انتشارات:خانه داستان چوک
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۱۴ مگابایت
تعداد صفحه‌ها:۱۲ صفحه
قیمت کتاب:رایگان
برچسب:مجموعه مطالعه در وقت اضافه، زمان مطالعه ۲۰ دقیقه تا ۳۰ دقیقه، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۸، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۹

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Clara
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۴

من این داستان رو وقتی بچه بودم خوندم و چقدر اون موقع ترسیده بودم 😂😑 داستان های هانس کریستن اندرسن و برادران گریم افسانه های فولکلوری هستند که در زمان های قدیم حانواده ها تعریف می کردن تا بچه ها و...بیشتر

۵۹
Anita Moghaddam💙💙
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۰۲/۱۶

از آقای هانس کریستین اندرسن ک بهترین نویسنده کودک و نوجوان محصوب میشود همچین کتابی انتظار نمیرفت.ترسناک بود و با خوندش حس بدی بهتون دست میده.من هم فقط ب خاطر این ک ببینم آخرش چی میشه خوندم چون خدا اونقدر ظالم...بیشتر

۲۷
kahat
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۱۱

این چی بود من خوندم؟ اصلا نفهمیدم چی تو ذهن نویسنده گذشته که اینو نوشته.

۰
کاربر ۲۴۰۸۲۹۲
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۰۲

اصلا کتاب خوبی نیست واقعا حتی در وقت اضافه هم اینو مطالعه نکنین چون بازم اتلاف وقت هست😑😑😑

۰
Gashin
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۱۷

اصلا قشنگ نبود،چه معنی داره واسه پوشیدن یه کفش و پوشیدن رنگ قرمز آدم انقد بدبختی بکشه؟اونم یه بچه!!! تازه خدا هم انقد انتقام جو باشه!!! فرشته هم نفرین کنه!!!!نفهمیدمش اصلا خیلی ضعیف بود

۱۰
Borujeny
۱۳۹۶/۱۰/۱۱

نهایت تاسف برای طرز تفکر قرون وسطی اروپا. و قرن حاضر خاور میانه

۶
i._.shayan
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۸/۰۸/۱۳

داستان بد، ترجمه افتضاح صد سال فکر نمی‌کردم نویسنده موردعلاقه‌ام تو بچگی که شبا با خوندن داستاناش میخوابیدم، داستانی به این شدت احمقانه در دفاع از مذهب و مخالفت با پوشش آزاد زنان بنویسه، بنظر من این داستان اصلا در نفی...بیشتر

۵
دختر خوب
توصیه نمی‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۲۳

بد بود حتی یه بار خوندنش هم خوب نیست

۵
draco malfoy
۱۳۹۹/۰۲/۱۶

من کتاب های زیادی از آقای هانس کریستین اندرسن نخونده بودم ولی با خوندن این کتاب احساس خیلی بدی نسبت به این نویسنده پیدا کردم به هیچ وجه نخونید

۰
radmehr
مطمئن نیستم.
۱۳۹۹/۰۸/۰۲

داستان استعاره ای بود از توجه و تمرکز بر امور دنیوی و ناشکری و بی توجهی به الطاف خداوند. به نظرم کمی بیرحمانه بود و اصلا مناسب کودک و نوجوان نیست.

۱
سپیده
۱۳۹۶/۱۰/۲۱

هانس کریستین آندرسن: - زندگی هر انسانی، قصه ای است ک با دستان خداوند نوشته شده است... - زندگی ب تنهایی زیباترین قصه است. - از زندگی لذت ببر، زمان زیادی برای مردن هست. - جایی ک کلمات ناکام بمانند، موسیقی سخن می گوید. -...بیشتر

۸
کاربر ۲۱۰۷۶۲۲
مطمئن نیستم.
۱۳۹۹/۰۵/۰۸

در داستان دیگر خبری از ملکه نشد و داستان قسمت های مثل دختر ملکه و توضیح در رابطه با آن داشت که اصلا احتیاج نبود ربطی به شخصیت اصلی داستان(کارین)نداشت

۰
Bahare
۱۳۹۷/۰۲/۳۰

حتی اگه با قسمت شست و شوی مغزی بچه ها کنار بیایم با این همه خشونت و قطع کردن پاها با تبر!!! نمیشه کنار اومد.

۱
morteza. p
۱۳۹۸/۰۳/۱۲

فکر نمی کنم خدا انقدر عقده ای باشه

۱
bita2003
۱۳۹۶/۱۰/۱۲

وقتم رو هدر دادم. خیلی مسخره بود. کفش های قرمز دخترک کنترل پاهایش رو در دست میگیرند و مدت ها مجبور است برقصد. اصلا عاقلانه نیست. و همه این بلا ها به این خاطر براش اتفاق میفته که تو کلیسا...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

rezvan
۶۵
«کارین» در جوابشان گفت: «خداوند مهربان و بخشنده است و به تمام انسان‌ها نظر لطف دارد».
Saba
۴۲
«کارین» کفش‌ها را دریافت کرد و آن‌ها را در اولین فرصت که مصادف با مراسم کفن و دفن مادرش بود، به پا نمود. کفش‌ها یقیناً برای مراسم سوگواری مناسب نبودند، امّا دخترک هیچ کفش دیگری نداشت. «کارین» به‌ناچار پاهای برهنه‌اش را در درون کفش‌های قرمز جا داد و متواضعانه به دنبال تابوت مادر رنج کشیده‌اش به راه افتاد.
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۳۷
«خداوند مهربان و بخشنده است و به تمام انسان‌ها نظر لطف دارد».
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۱۹
یک‌روز ملکه گذرش به آن قسمت از مملکت افتاد. ملکه یک دختر کوچک همسن «کارین» داشت که پرنسس کشور محسوب می‌‌شد و این زمان به همراهش آمده بود. تمامی مردم روستا از جمله «کارین» قصد داشتند تا برای دیدنش به قصر حکومتی بروند، لذا جملگی به‌صورت رودخانه‌ای مواج روانه قصر شدند. در آنجا پرنسس کوچک در یک لباس ابریشمی سفید جلوی پنجره‌ی قصر ایستاده بود و با تعجب به مردمی که برای دیدارش شتافته بودند، می‌‌نگریست. او لباس دنباله‌دارش را نپوشیده بود و تاجی از طلا بر سرش قرار نداشت، امّا مثل همیشه کفش‌های قرمز زیبا و مراکشی را به پا کرده بود. این کفش بسیار نرم‌تر از کفش‌هایی بودند که پیرزن کفاش روستایی برای «کارین» کوچولو دوخته بود. به‌راستی هیچ کفش دیگری در دنیا یافت نمی‌شد تا آن را بتوان با چنین کفش‌های قرمز بی‌نظیری مقایسه نمود. سال‌ها گذشتند. «کارین» اینک به اندازهی کافی بزرگ شده بود تا او را بالغ و مکلف بدانند. او از طرف بانوی سالخورده چندین لباس جدید و کفش نو دریافت داشت تا خود را آماده‌ی برگزاری مراسم غسل تعمید در کلیسا نماید. کفاش پیر اقدام به اندازه‌گیری پاهای کوچک دخترک در اتاق وی نمود
saniya
۱۵
سالن کلیسا به درون می‌‌تابید و دقیقاً محلی را که «کارین» نشسته بود، کاملاً روشن می‌‌ساخت. قلب «کارین» مملو از گرمای عشق و محبت شده بود. روح او از طریق پرتو آفتاب به پرواز درآمده و به آسمان می‌‌رفت. از آن پس، هیچ کس از «کارین» درباره‌ی کفش‌های قرمزش سؤال نکرد و او را شماتت ننمود. «کارین» به‌راستی از کاری که کرده بود، پشیمان گشته و خداوند نیز او را مشمول رحمات خویش قرار داده و بخشیده بود تا روحش آرامش یابد و بتواند به مردمان نیازمند خدمت کند.
samar
۹
قرمز در دوران‌های پیش از این دخترکی زیبا و ظریف زندگی می‌‌کرد. او در تابستان‌ها مجبور بود که با پاهای برهنه به همه جا برود، زیرا از یک خانواده‌ی فقیر و مسکین بود. دخترک در زمستان‌ها نیز کفش‌های بزرگ چوبی به‌پا می‌‌کرد آن ‌چنان‌که پُشت پاهایش کاملاً قرمز می‌‌شدند. در وسط دهکده یک پیرزن کفش‌فروش زندگی می‌‌کرد.
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۹
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستان‌های کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارترکردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگی‌ها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
Daruosh Daruosh
۸
کفش‌های قرمز در دوران‌های پیش از این دخترکی زیبا و ظریف زندگی می‌‌کرد. او در تابستان‌ها مجبور بود که با پاهای برهنه به همه جا برود، زیرا از یک خانواده‌ی فقیر و مسکین بود. دخترک در زمستان‌ها نیز کفش‌های بزرگ چوبی به‌پا می‌‌کرد آن ‌چنان‌که پُشت پاهایش کاملاً قرمز می‌‌شدند. در وسط دهکده یک پیرزن کفش‌فروش زندگی می‌‌کرد. او از دیدن این احوالات دلش به درد آمد و مدتی از اوقات بیکاری خود را صرف دوختن یک جفت کفش از تکه‌های یک لباس کهنه‌ی قرمز رنگ نمود. این قطعات خیلی بدترکیب و زمُخت بودند، اما
~آلْبا~☘️
۸
زمانی که «کارین» جلوی محراب کلیسا زانو زد تا به‌عنوان بخشی از مراسم تکه‌ای نان مقدس را بر دهان بگذارد و همچنین جرعه‌ای از جام طلایی بنوشد، هنوز هم تمامی فکر و ذکرش به کفش‌های قرمز رنگش بود. «کارین» آن چنان در افکار شیرین غرق شده بود که به نظرش رسید در حالی ‌که کفش‌های قرمز رنگش را به پا دارد، در حال شنا‌کردن است. او آن چنان مجذوب افکارش شده بود که خواندن سرود مذهبی را فراموش کرد و حتی از خاطرش رفت که خداوند را به‌واسطه‌ی نعمت‌هایش سپاس گوید.
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۸
کفش‌های قرمز در دوران‌های پیش از این دخترکی زیبا و ظریف زندگی می‌‌کرد. او در تابستان‌ها مجبور بود که با پاهای برهنه به همه جا برود، زیرا از یک خانواده‌ی فقیر و مسکین بود. دخترک در زمستان‌ها نیز کفش‌های بزرگ چوبی به‌پا می‌‌کرد آن ‌چنان‌که پُشت پاهایش کاملاً قرمز می‌‌شدند. در وسط دهکده یک پیرزن کفش‌فروش زندگی می‌‌کرد. او از دیدن این احوالات دلش به درد آمد و مدتی از اوقات بیکاری خود را صرف دوختن یک جفت کفش از تکه‌های یک لباس کهنه‌ی قرمز رنگ نمود. این قطعات خیلی بدترکیب و زمُخت بودند، اما پیرزن کفاش آن‌ها را با مهارت به همدیگر می‌‌دوخت. او قصد داشت تا این کفش را به همان دخترک فقیر که نامش «کارین» بود ببخشد. «کارین» کفش‌ها را دریافت کرد و آن‌ها را در اولین فرصت که مصادف با مراسم کفن و دفن مادرش بود، به پا نمود. کفش‌ها یقیناً برای مراسم سوگواری مناسب نبودند، امّا دخترک هیچ کفش دیگری نداشت. «کارین» به‌ناچار پاهای برهنه‌اش را در درون کفش‌های قرمز جا داد و متواضعانه به دنبال تابوت مادر رنج کشیده‌اش به راه افتاد. در این موقع، یک کالسکه‌ی بزرگ و قدیمی به کنارش آمد که در داخلش بانوی سالخورده‌ای نشسته بود. بانو نگاهی به دخترک مفلوک انداخت و از روی ترحم به کشیش گفت: «لطفاً به پیشنهاد من توجه نمایید. اگر شما آن دخترک را به من بسپارید، من به‌خوبی می‌‌توانم از او مراقبت نمایم».