
کتاب پریشانی هنگام غروب
معرفی کتاب پریشانی هنگام غروب
کتاب پریشانی هنگام غروب نوشتهی ماریکه لوکاسرینهفلت داستان خانوادهای روستایی در هلند است که زیر سایهی مرگ ناگهانی پسر بزرگتر، از هم میپاشد. روایت از زبان دختری دهساله شکل گرفته که در مزرعهای سرد و مذهبی، میان گاوها، برف، دعاها و ممنوعیتها، با احساس گناه و ترس بزرگ میشود. رعنا موقعی این اثر را به فارسی ترجمه کرده و نشر ستاک آن را در مجموعه کتابهای نارون منتشر کرده است. فضای کتاب سرشار از تصویرهای حسی، جزئیات بدن، حیوانات و آیینهای مذهبی است و بهتدریج جهان ذهنی کودکی را نشان میدهد که نمیتواند با سوگ و خشونت اطرافش کنار بیاید. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب پریشانی هنگام غروب
کتاب پریشانی هنگام غروب داستانی است که در مزرعهای دورافتاده در هلند میگذرد و ماریکه لوکاسرینهفلت آن را از زاویهدید دختری دهساله روایت کرده است. خانوادهای پروتستان، سختگیر و درگیر کار با گاوها، ناگهان با مرگ پسر نوجوانشان ماتیس در حادثهی اسکیت روی یخ روبهرو میشوند و از همان لحظه، همهچیز در خانه تغییر میکند؛ از دعاهای صبحگاهی و قوانین غذاخوردن تا نگاهشان به بدن، گناه و خدا. در کتاب پریشانی هنگام غروب، راوی کودک با زبانی سرشار از تصویر و تشبیههای بدنی و حیوانی، جهان را توضیح میدهد: روغن پستان گاو روی پوست، شیر ولرم، سوسیسهای پخته، خرگوش خانگی که ممکن است غذای کریسمس شود، طناب آویزان در زیرشیروانی، تلههای موشکور و تشک آبیِ پُر از آب والدین. این جزئیات روزمره بهتدریج به نشانههایی از خشونت پنهان، سرکوب جنسی، ترس از بدن و وسواس مذهبی تبدیل شدهاند. کتاب پریشانی هنگام غروب در فصلهای پیوسته پیش میرود و خواننده را از صبحی معمولی پیش از کریسمس، به خبر مرگ، برگزاری مراسم، حضور تابوت در اتاق نشیمن، و بعد زندگی پس از این فقدان میبرد؛ جایی که هر چیز کوچک، از دستمال سفرههای فرشتهدار تا برنامهی تلویزیونی لینگو، معنایی تازه پیدا میکند. رینهفلت در این کتاب نشان داده است چگونه ذهن یک کودک، مرگ، گناه، بدن و خدا را درهم میآمیزد و از دل مزرعهای سرد و مذهبی، جهانی پر از هراس، خیال و پرسش میسازد.
خلاصه داستان پریشانی هنگام غروب
کتاب پریشانی هنگام غروب روایت دختری دهساله است که در مزرعهی خانوادگیاش، زیر سلطهی مذهبی پدر و مادر، زندگی میکند. صبحی نزدیک کریسمس، برادرش ماتیس برای اسکیت روی دریاچه یخزده میرود و برنمیگردد؛ خبر مرگ او را دامپزشک میآورد. از اینجا به بعد، راوی با احساس گناهِ دعایی که کرده، جهان را از نو میبیند: خرگوش خانگیاش را قربانی احتمالی شام کریسمس تصور میکند، از طناب زیرشیروانی میترسد، به کرمها و موشکورها فکر میکند که در بدن مرده تونل میزنند و تابوت برادر را در اتاق نشیمن تماشا میکند. کتاب، از خلال صحنههای روزمرهی مزرعه، حمام، میز صبحانه، مزرعهی چغندر و کلیسا، فروپاشی آرام خانواده و پریشانی ذهن کودک را در غروب طولانی سوگ دنبال کرده است.
چرا باید کتاب پریشانی هنگام غروب را بخوانیم؟
پریشانی هنگام غروب تصویری نزدیک و بیپرده از سوگ در دل یک خانوادهی مذهبی روستایی ارائه کرده است؛ از زاویهدید کودکی که زبان و منطق خودش را برای فهم مرگ و گناه میسازد. این کتاب برای کسانی که به روایتهای پرجزئیات، فضاهای بستهی خانوادگی و ذهنیت کودکان در مواجهه با خشونت و فقدان علاقه دارند، تجربهای متفاوت و تکاندهنده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن پریشانی هنگام غروب به کسانی پیشنهاد میشود که به ادبیات جدی معاصر، داستانهای خانوادگی تیره، فضاهای روستایی اروپایی، و روایتهایی دربارهی سوگ، مذهب سختگیرانه و کودکی در محیطهای بسته علاقهمند هستند و از توصیفهای حسی و گاه خشن گریزی ندارند.
بخشی از کتاب پریشانی هنگام غروب
«من ده ساله بودم و کُتم را دیگر بیرون نمیآوردم. آن روز صبح، مادرم تک تک ما را با روغن پستان روغنمالی کرده بود تا از پوستمان در مقابل سرما محافظت کند. این روغن داخل قوطی زرد رنگِ کرم پوست بوگنا قرار داشت. معمولاً با این روغن نوک پستان گاوهای شیری را چرب میکردند تا پینه نبسته، ترک نخورند و تبدیل به تودههایی شبیه به گلکلم نشوند. درِ قوطی کرم بسیار چرب بود و فقط با پارچهٔ آشپزخانه که مخصوص خشک کردن ظروف بود میتوانستید آن را باز کنید. بوی پستان گاو دم کرده یا جوشانده شده میداد، تکههای کلفتی که گاهی اوقات میدیدم داخل ماهیتابه روی اجاقگازمان در حال پختن هستند و روی آنها نمک و فلفل پاشیدهاند. آنها درست مانند این روغن متعفنی که روی پوستم بود، وجود مرا سرشار از وحشت میکردند. مامان، انگشتان چاقش را روی صورت ما فشار میداد، مانند پنیرهای گِرد و گوشتالویی که آهسته لمس میکرد تا ببیند پوسته یا قشر بیرونی پنیر عمل آمده است یا نه. گونههای رنگ پریدهٔ ما زیر نور لامپ آشپزخانه که با روکشی از مدفوع حشرات احاطه شده بود برق میزدند. ... مادر دعای صبحگاهی را خواند و خدا را شکر کرد، «پروردگارا، تو را هم برای فقر و هم برای ثروت سپاس میگوییم، درحالیکه عدهٔ زیادی با جان کندن و زحمت زیاد نان بخور و نمیر درمیآورند و در مضیقه هستند، تو خوب و بهاندازه روزی ما را میرسانی.» بعد از دعا، ماتیس صندلیاش را به عقب هل داد، اسکیتهای چرمیِ سیاهش را دور گردنش آویخت و کارتهای کریسمس را داخل جیبش گذاشت، مادر از او خواسته بود کارتهای کریسمس را داخل صندوق پستی تعداد کمی از همسایهها بیندازد. او به سمت رودخانه میرفت تا با چند تن از دوستانش در مسابقهٔ اسکیتسواری محلی شرکت کند.»
حجم
۳۱۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۰۸ صفحه
حجم
۳۱۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۰۸ صفحه