با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
بلیط بخت آزمایی

دانلود و خرید کتاب بلیط بخت آزمایی

۴٫۱ از ۱۹۶ نظر
۴٫۱ از ۱۹۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بلیط بخت آزمایی  نوشته  آنتوان چخوف  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب بلیط بخت آزمایی

«بلیط بخت آزمایی» داستان کوتاهی از آنتوان چخوف(۱۹۰۴-۱۸۶۰)، نویسنده برجسته روس از مجموعه مطالعه در وقت اضافه است. زمان تقریبی مطالعه: ۹ دقیقه

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹۷)
سید هادی
۱۳۹۶/۰۱/۲۱

حقیقتِ زندگی‌مان را در مواقع جالبی متوجه می‌شویم.اگر حرفی از بلیط نبود ایوان به زندگی‌اش راضی بود. گاهی امید‌های کاذب به خود دادن باعث یأس و نا امیدی می‌شود.

سارا
۱۳۹۹/۰۴/۲۰

من همچین داستانی را مطالعه کرده بودم اما در هرحال جالب بود... کمی مانند داستان کوزه ی عسل بود. دوست داشتید بخوانید..👇 خلاصه داستان کوزه عسل 🍯 : اورده اند که در روزگاران قدیم،مرد فقیری همسایه ی ثروتمندی داشت.همسایه هر روز مقداری عسل

- بیشتر
جواد
۱۳۹۹/۰۶/۱۲

در کل پیام کتاب جالب بود، اینکه مادیات و تفکراتی دنیوی چطور رو تصمیمات و احساسات ما میتونه تاثیرگذار باشه، یه موضوع برام خیلی عجیبه، یه عده از دوستان توو این فضای ادبی وقتی نظر می نویسن حس میکنم از

- بیشتر
Saba Mirzahosseini
۱۳۹۷/۰۶/۲۸

عالی بود 😍

آسمان
۱۳۹۹/۰۴/۱۸

با توجه به داستان کوتاه بودنش بد نیست. اما خب از چخوف انتظار بیشتری داشتم.

خاموش
۱۳۹۹/۰۸/۳۰

گاهی برای همه ی ما یه همچین موقعیت هایی پیش می آید که خودمون را در یک قدمی پول دار شدن می بینیم و من دقیقا به چیزهایی فکر می کنم که چخوف آن را به تحریر در آورده است

- بیشتر
P.H
۱۳۹۶/۰۱/۱۹

خیلی خوب و جالب بود

zeynab_m91
۱۳۹۶/۱۰/۰۴

آدم میتونه با دارایی های کم خودش هم خوشبخت باشه تا اینکه فقط فکر کنه به چیزایی که نداره و آزار بده خودش رو..

yeganeh
۱۳۹۶/۱۲/۰۴

مصداق ضرب مثل خدا ...رو میشناخت بهش شاخ نمیداد همیشه ادما حتی خودم به خدا میگیم به ما ثروت زیاد بده ماهم بخشندگی میکنیم،اما چند درصد از ما میتومیم این کارو بکنیم؟! خیلی خیلی کم ،این داستان نشون میده کهچقدر باید

- بیشتر
Ariyana
۱۳۹۷/۰۵/۱۴

داستان مفهوم خوبی داشت ولی قسمت خیال پردازی ها کلافه کننده بود🙂

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۴)
ایوان دیمیتریچ که عصبی و ترشرو شده بود گفت: «معنی اینا چیه؟ هرجا پا می‌زاری تکه‌های کاغذ، خرده، پوسته زیر پاته. اتاق‌ها هیچوقت جاروکشیده نیستن. آدم مجبور میشه بره بیرون. لعنت به من! باید برم و رو اولین درخت خودمو دار بزنم!»
sara
یکم صبر کن. فرصت برای ناامید شدن زیاد داریم
|Emad¹¹⁸|
«یکم صبر کن. فرصت برای ناامید شدن زیاد داریم
*fatemeh masaf*
خود را به عذاب انداختن با امید ثروت احتمالی بسیار شیرین است، بسیار پرهیجان!
Arash Nik
ایوان دیمیتریچ هیچ اعتقادی به شانس بخت‌آزمایی نداشت و قاعدتاً حوصله نداشت به لیست شماره‌های برنده نگاه بیاندازد. اما الان از آنجایی که کار دیگری برای انجام دادن نداشت و روزنامه جلوی چشمش بود، انگشتش را در امتداد ستون شماره‌ها به سمت پایین حرکت داد و ناگهان در کمال ناباوری درست قبل از این که از خط دوم از بالا رد شود، چشمش به شماره ۹۴۹۹ افتاد. چیزی که دیده بود را باور نمی‌کرد. بدون نگاه کردن با عجله کاغذ را روی پای خود انداخت تا شماره بلیط را ببیند. درست انگار که یک ظرف آب سرد را سرش ریخته باشند، قند تو دلش آب شد؛ موی تنش سیخ شد، هولناک و شیرین بود! او با صدای آرومی گفت: «ماشا، اینجا زده ۹۴۹۹!»
💕Adrien💕
بلیط بخت‌آزمایی ایوان دیمیتریچ، مردی از طبقه متوسط که در کنار خانواده‌اش با درآمد ۱۲۰۰ تا در سال زندگی می‌کرد و از وضع خود کاملاً راضی بود، بعد از شام روی مبل نشست و شروع به خواندن روزنامه کرد. همسرش در حالی که میز را تمیز می‌کرد به او گفت: «امروز فراموش کردم به روزنامه نگاه بیاندازم. نگاه کن و ببین لیست اسمایی که دراومده اونجاست؟» ایوان دیمیتریچ گفت:«بله هست. اما مگه تاریخ بلیط تو نگذشته؟» «نه؛ سه شنبه تمدیدش کردم.» «شماره‌اش چنده؟» «سری ۹۴۹۹، شماره ۲۶» «باشه... نگاه می‌کنیم...۹۴۹۹ و ۲۶»
💕Adrien💕
همسرش به چهره شگفت‌زده و پرهراس ایوان نگاه کرد و فهمید که شوخی نمی‌کند. رنگ پریده و در حالی‌که رومیزی تاشده را روی میز می‌انداخت برگشت و گفت: «۹۴۹۹؟» «آره، آره...واقعاً اینجاست!» «و شماره بلیط؟» «اوه آره! شماره بلیط هم هست. اما وایسا...صبر کن. نه...من میگم! به هر حال، شماره سری ما اینجا هست! هرچی باشه، بلاخره می‌فهمی...» ایوان دیمیتریچ در حالی‌که به همسرش نگاه می‌کرد لبخندی به پهنای صورت و خالی از احساس تحویلش داد. مثل بچه‌ای که شی براقی نشانش داده باشند. همسرش هم لبخند زد؛ برای همسرش هم به اندازه ایوان لذت‌بخش بود که او فقط شماره سری را گفته
💕Adrien💕
بود و نخواست که شماره بلیط برنده را بفهمد. خود را به عذاب انداختن با امید ثروت احتمالی بسیار شیرین است، بسیار پرهیجان! ایوان دیمیتریچ بعد از یک سکوت طولانی گفت: «سری ماست، پس احتمال این هست که ما برنده شده باشیم. فقط یک احتماله ولی وجود داره!» «خب، حالا نگاه کن!» «یکم صبر کن. فرصت برای ناامید شدن زیاد داریم. دومین ردیف از بالاست پس جایزه هفتاد و پنج هزار تاست. این فقط پول نیست، قدرته، سرمایه! و یک دقیقه دیگه من به لیست نگاه می‌کنم، و اونجا...۲۶! هاه؟ میگم؟ اگه واقعاً برده باشیم چی؟» زن و شوهر شروع کردند به خندیدن
💕Adrien💕
هوای ابری و غم‌انگیزی در راه است. روز و شب می‌بارد. درختان برهنه می‌گریند. باد سرد و مطبوع است. سگ‌ها، اسب‌ها و مرغان همه خیس، افسرده و ویران‌اند. جایی برای قدم زدن نیست. برای روزها نمی‌شود بیرون رفت. باید بالا و پایین اتاق رفت و محزون به پنجره خاکستری خیره شد. افسرده‌کننده است!
kosar
. آدم‌های اسف‌بار و منفور! هرچیزی به آن‌ها داده شود، بیشترش را می‌خواهند؛ در عین حال اگر دست رد به سینه‌شان زده شود دشنام می‌گویند، تهمت می‌زنند و آن‌ها را نفرین به همه نوع بدبختی می‌کنند.
im lock