
کتاب عصیان
معرفی کتاب عصیان
کتاب عصیان نوشتهی ایزابل آلوارز دوتولدو، دوشس دومدنیا سیدونیا با ترجمهی ابراهیم صدقیانی روایتی مفصل از زندگی کارگران یک شهر کوچک اسپانیایی است که زیر سایهی فقر، بیکاری، استثمار و سرکوب سیاسی روزگار میگذرانند. انتشارات امیرکبیر آن را منتشر کرده است. داستان از دل محلههای فقیرنشین، میخانهها، تاکستانها و اسکلهی ماهیگیری میگذرد و از همان صفحات نخست با تصویر صبح زود خوان، کارگر جوانی که در لجنزار محله و میان بوی مرداب و زباله راهی کار میشود، فضای خشن و نابرابر شهر را نشان میدهد. در این کتاب، همزمان چند سطح از زندگی اجتماعی دیده میشود: کارگران بیکار یا کمکار که در میخانهها دور هم جمع میشوند و از دستمزد، تراکتور، بیکاری و «اربابها» حرف میزنند؛ ملاکین و ثروتمندانی که در کازینو و آتِنهئو دور هم مینشینند و دربارهی تاکستانها، قیمت شراب و نحوهی مهار اعتصاب تصمیم میگیرند؛ و در کنار آنها، کلیسا، گارد ملی، شهردار و قاضی که هرکدام بهنوعی در حفظ نظم موجود نقش دارند. عصیان با تمرکز بر جزئیات روزمره، از بیدارشدن یک کودک مدرسهای تا صف گرفتن زنان برای گرفتن پنیر و سیبزمینی، و از گفتوگوهای طولانی کارگران دربارهی گذشته تا جلسات پنهانی اربابها، تصویری چندوجهی از جامعهای میسازد که در آستانهی اعتراض و اعتصاب قرار گرفته است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب عصیان
کتاب عصیان داستانی بلند است که در چند بخش پیوسته، زندگی کارگران و فرودستان شهری بهنام سانلوکار را دنبال میکند؛ شهری که در آن محلهی فقیرنشین «لجنزار»، میدان شورا، میخانهی لارگو، اسکلهی ماهیگیری، تاکستانهای آلیخارییو و آمارگویییو و ساختمان شهرداری هرکدام صحنهی بخشی از ماجرا هستند. ایزابل آلوارز دوتولدو، دوشس دومدنیا سیدونیا در این کتاب با حوصلهی زیاد، از صبح زود یک روز کاری شروع کرده است: خوان از خواب بیدار میشود، در صندوق بطریهای خالی دنبال لباسش میگردد، از مرداب و الوارهای لرزان میگذرد، به میخانهی لارگو سر میزند و همراه دیگر کارگران منتظر شروع کار در تاکستانها میماند. در همین رفتوآمدهای ساده، نویسنده بهتدریج شبکهای از روابط را معرفی کرده است: پاکو پدرخواندهی خوان، پیرمردی بهنام چونگا که از «آنوقتها» و اربابهای قدیمی حرف میزند، النگرو که زبان تندتری دارد، مباشرها، شهردار، کشیش دمتریو، و مأموران گارد ملی. کتاب عصیان در چند فصل بلند و پیوسته پیش میرود و هر فصل روی نقطهای از این جامعه مکث کرده است: از گفتوگوهای طولانی کارگران در میخانهها دربارهی تراکتور، دستمزد، آفت تاکها و خاطرهی جنگ، تا صحنههای اسکله و حراج ماهی، و بعد جلسات پشتپردهی ملاکین در خانهی دون لئون و آتنئو. در میانهی کتاب، اعتصاب بهعنوان محور اصلی شکل میگیرد: ابتدا زمزمهی «هشتاد پزتا دستمزد» در حرفهای خوان و النگرو و کالرو شنیده میشود، بعد بخشی از کارگران دست از کار میکشند، کالرو بازداشت میشود و گارد ملی وارد صحنه میشود. در فصلهای بعدی، نویسنده نشان داده است که چگونه اربابها برای شکستن اعتصاب، از سندیکا، پلیس، شهردار و درنهایت از واسطههایی مثل المانیخرو برای آوردن کارگر از شهرهای دیگر استفاده میکنند. در کنار خط اصلی اعتصاب، خردهروایتهایی مثل ماجرای کتکخوردن لوییزییو و بردنش به بیمارستان، پیشنهاد کشیش به خوان برای ورود به مدرسهی مذهبی، رؤیای گاوبازشدن خوانیلو، و بحثهای خانوادگی پیری و خانم پاکا دربارهی فروش زمین، لایههای عاطفی و شخصی داستان را شکل داده است. این ساختار چندکانونی باعث شده است که کتاب عصیان نهتنها یک روایت از یک اعتصاب، بلکه تصویری گسترده از مناسبات قدرت، ترس، امید و خاطره در یک شهر کوچک باشد.
خلاصه داستان عصیان
در عصیان، محور اصلی داستان زندگی خوان است؛ کارگری جوان که در محلهی فقیرنشین لجنزار با مادرش سالوادورا، برادرهایش فرناندو و لوییزییو و خواهرش خوانا زندگی میکند. داستان با یک صبح زود شروع میشود: خوان برای پیدا کردن لباسش با برادر کوچکش درگیر میشود، از مرداب و الوارهای لرزان میگذرد، در میخانهی لارگو قهوهی نسیه میگیرد و همراه دیگر کارگران دربارهی باران، سولفات، تراکتور و دستمزد حرف میزند. در همین گفتوگوهاست که مسئلهی اصلی کتاب شکل میگیرد: بیکاری طولانی، ترس از تراکتور که جای کارگر را میگیرد، و دستمزدی که با گرانی نان و نخود و سیبزمینی همخوان نیست. بهتدریج شخصیتهای دیگری وارد میشوند: چونگا که از گذشته و ارباب قدیمی، دون کلودیو، با حسرت حرف میزند؛ النگرو که صریحتر از بقیه از «بردگی» و «تقسیم ناعادلانه» میگوید؛ مأمور گارد ملی پرز که حضورش کافی است تا همه ساکت شوند؛ کشیش دمتریو که از سینما و «فساد اخلاقی» ناراحت است و درعینحال میکوشد خوان را به مدرسهی مذهبی بکشاند؛ و شهردار و ملاکینی مثل دون لئون، دون سزار و دون خوزه که در کازینو و آتنئو دربارهی تاکستانها و اعتصاب تصمیم میگیرند. در میانهی کتاب، زمزمهی اعتصاب جدیتر میشود. بحث «هشتاد پزتا دستمزد» در میخانهها بالا میگیرد. کالرو، که در سندیکا هم نقشی دارد، از نسیهی مغازهدارها برای دوام اعتصاب مطمئن میشود و کارگران را به متحدشدن فرامیخواند. بخشی از کارگران، ازجمله خوان، بین ترس از گارد ملی و شرم از رفقا مردد میمانند و ابتدا به کار میروند، اما وقتی کارگران کاسییا دست از کار میکشند، موج اعتصاب همهی تاکستانها را میگیرد. اربابها در خانهی دون لئون و بعد در آتنئو جمع میشوند، از سندیکا ناامیدند، از دخالت مستقیم پلیس میترسند و درنهایت با پیشنهاد دون آنتونیو به فکر آوردن کارگر از شهرهای دیگر میافتند. در این میان، خشونت پنهان هم دیده میشود: کالرو بهاتهام «تحریکات سیاسی» بازداشت و کتک میخورد؛ النگرو و چند نفر دیگر کارگرانی را که اعتصاب را میشکنند در راه میگیرند و گوشمالی میدهند؛ مأموران گارد ملی گزارش مینویسند و منتظر فرصتی برای دخالتاند. در سطح خانواده، ماجرای سیلی خوان به لوییزییو و بردن او به بیمارستان، صف زنان برای گرفتن پنیر و سیبزمینی، و بحث پیری و خانم پاکا دربارهی فروش زمین و ترس از تکرار کشتار کنار دیوار قبرستان، نشان میدهد که عصیان فقط در تاکستان و میدان شورا نیست، بلکه در خانهها، سفرهها و خاطرهی جنگ هم جریان دارد. کتاب در ادامه، با ورود واسطهای بهنام المانیخرو و چانهزنی او با دون آنتونیو برای آوردن کارگر از کوهستان، نشان میدهد که چگونه اعتصاب کارگران سانلوکار در برابر شبکهای از منافع و واسطهها قرار میگیرد و سرنوشت آن به تصمیمهایی گره میخورد که در میخانهها و اتاقهای دربسته گرفته میشود.
چرا باید کتاب عصیان را بخوانیم؟
عصیان تصویری جزئینگر از زندگی کارگران و فرودستان در یک شهر کوچک ارائه کرده است؛ تصویری که از سطح شعار و کلیگویی فاصله گرفته و در ریزترین صحنهها، مثل بیدارشدن یک کودک مدرسهای، لرزش الوارهای روی مرداب، یا صف زنان برای گرفتن پنیر، معنای فقر و نابرابری را نشان داده است. این کتاب برای کسانی که به شناخت سازوکار قدرت، رابطهی ارباب و کارگر، نقش سندیکا، کلیسا و گارد ملی در کنترل جامعه علاقهمندند، نمونهای روشن از درهمتنیدگی این نیروهاست. در عصیان، اعتصاب فقط یک رویداد سیاسی نیست، بلکه فرایندی است که از دل گفتوگوهای طولانی در میخانهها، خاطرهی جنگ، ترس از زندان، و امید به دستمزد بهتر بیرون آمده است. خوان، النگرو، کالرو، پیری و دیگران هرکدام نوعی از واکنش به بیعدالتی را نمایندگی میکنند: از سکوت و سازش تا خشونت و ریسکپذیری. در مقابل، دون لئون، دون سزار، شهردار و قاضی نشان میدهند که چگونه طبقهی مالک، حتی وقتی از پلیس و روزنامهها میترسد، باز هم میکوشد نظم موجود را حفظ کند و با ابزارهایی مثل سندیکای رسمی، واسطههای کارگری و تهدید گارد ملی، اعتراض را مهار کند. خواندن این کتاب بهویژه برای کسانی که به ادبیات اجتماعی، تاریخ جنبشهای کارگری، و روایتهای شهری علاقه دارند، فرصتی است برای دیدن یک جامعه در لحظهی تردید بین ترس و اعتراض؛ جامعهای که در آن خاطرهی کشتار کنار دیوار قبرستان هنوز زنده است، اما زمزمهی «هشتاد پزتا» هم خاموش نمیشود.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن عصیان به کسانی پیشنهاد میشود که به ادبیات اجتماعی، روایتهای کارگری، و تصویرشدن فقر، بیکاری و اعتصاب در قالب داستان علاقهمندند؛ به دانشجویان و پژوهشگران رشتههای علوم اجتماعی، تاریخ و مطالعات کار که میخواهند نمونهای روایی از مناسبات ارباب و کارگر، نقش سندیکا و پلیس و کلیسا ببینند؛ و به خوانندگانی که دنبال داستانی طولانی و پرشخصیت دربارهی زندگی روزمره در یک شهر کوچک و کشمکشهای پنهان و آشکار آن هستند.
بخشی از کتاب عصیان
«ابتدا برای شکایت پیش شهردار رفته بودند. پاکو، پدرخواندهٔ خوان، چندینبار تا شهرداری سگدو زده بود تا به شهردار حالی کند که «این مرداب منبع عفونت است.» ولی گوش شنوا کجا بود. فقط حرف تحویلش میدادند و وعدههای خشک و خالی. به مرور زمان بوی گند مرداب به زندگی روزمرهٔ محله پیوند خورد و دیگر از بوهای معمولی قابل تشخیص نبود. همسایهها چهار الوار وسط مرداب انداخته بودند و اسم محله را هم گذاشته بودند لجنزار. صورت گرد پاکا از لای یکی از پنجرههای طبقهٔ اول بیرون آمد. داد زد: ـ مواظب باش خیس نشی! خاکروبههای این خانه نیز توی لجنزار به زبالههای عمومی محله میپیوست. ـ مواظب باش که پاسبانها نبینندت... ـ این موقع صبح هنوز توی رختخوابند. تازه، بگذار هرقدر دلشان خواست جریمهام کنند. من که آه در بساط ندارم، خدا روزیشان را جای دیگر حواله کند. خوان با حرکت دست سلام داد. دستهٔ کارگرها با کلاههای حصیری و کفشهای چوبی و کمربندهای پهن که پهلوهایشان را تنگ میفشرد بهسوی میدان روان بودند. ـ سلام. در میخانهها، پیشخدمتهای خوابآلود اولین گیلاسها را برای مشتریهای خود میریختند. خوان وارد میخانهٔ لارگو شد. ـ یک فنجان قهوه بریز و بنویس به حسابم. پیشخدمت بهدنبال صورتحساب خوان گشت. ستون ارقام روی یک تخته با گچ ثبت شده بود. ـ حسابت از بیست دورو هم گذشته. خوان لبخندی زد. ـ هوا برگشته. ـ امروز صبح هنوز هم کمی ابری بود... ـ ابری یا غیرابری بالاخره باید کار را شروع کرد. ـ راستی؟... ـ آره بابا، کارها خیلی عقب افتاده... ـ چه عقب افتادنی! حساب بعضیها یک کوه شده.»
حجم
۲۵۰٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
حجم
۲۵۰٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه