کتاب صوتی کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب صوتی کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

دانلود و خرید کتاب صوتی کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

گوینده:بتول نجفی
دسته‌بندی:
امتیازبدون نظر

معرفی کتاب صوتی کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

کتاب صوتی کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم نوشته‌ی پائولو کوئلیو داستانی عاشقانه و سرشار از تأمل‌های معنوی است که نشر ماه‌آوا آن را با گویندگی بتول نجفی و ترجمه‌ی محمدحسین نعیمی‌پور منتشر کرده است. این کتاب صوتی روایت رابطه‌ای است که از دل خاطرات کودکی آغاز می‌شود و در بزرگسالی به رویارویی با عشق، ایمان، ترس و انتخاب‌های سرنوشت‌ساز می‌رسد. راوی، زنی به نام پیلار است که در آستانه‌ی سی‌سالگی، میان زندگی معمول و امن خود و عشقی که پس از سال‌ها دوباره به سراغش آمده، معلق مانده است. مردی که زمانی هم‌بازی دوران کودکی او بوده اکنون مبلغی مذهبی و سخنرانی شناخته‌شده است که از معجزه، ایمان و لحظه‌های جادویی زندگی حرف می‌زند و بازگشت او، همه‌ی نظم درونی پیلار را به هم می‌ریزد. این کتاب صوتی در مرز میان داستان عاشقانه و تأملات معنوی حرکت کرده است و شنونده را از سالن‌های سخنرانی و خیابان‌های مادرید تا شهرهای کوچک اسپانیا و روستاهای کوهستانی پیرنه و سپس به سوی مرز فرانسه و شهرک‌های مه‌آلود می‌برد. در این مسیر، گفت‌وگو درباره‌ی عشق، رنج، معجزه، الهه‌ی مادر، مریم مقدس و «کودک درون» به‌تدریج لایه‌های شخصیت‌ها را آشکار می‌کند. کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم با گویندگی آرام و احساسی بتول نجفی، فضای درونی و پر از کشمکش پیلار را به شنونده نزدیک کرده است و او را در دل مونولوگ‌ها، خاطره‌ها و اعتراف‌های این زن همراه می‌کند.

درباره کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم داستانی است که پائولو کوئلیو آن را بر محور سفر درونی یک زن و بازگشت ناگهانی عشق قدیمی‌اش بنا کرده است. روایت از یک افسانه‌ی کوتاه درباره‌ی سه کشیش بومی و مبلغی مذهبی آغاز می‌شود؛ افسانه‌ای که نشان می‌دهد خدا فراتر از آیین‌ها و کلمات رسمی است و معجزه می‌تواند در ساده‌ترین دل‌ها رخ دهد. این افسانه به‌عنوان پیش‌درآمد، فضای فکری کتاب را می‌سازد: جهانی پر از نشانه، معجزه و لحظه‌های سحرانگیز که انسان اغلب از کنار آن‌ها بی‌توجه عبور می‌کند. سپس صدای پیلار شنیده می‌شود که در ساحل رودخانه‌ی پیدرا، در سرمای زمستان، داستان خود را می‌نویسد تا غم جدایی، ترس‌ها و خاطراتش را به آب بسپارد و «سنگ» کند. او از کودکی در شهر کوچکی به نام ثریا، از دوستی و دلبستگی خاموشش به پسربچه‌ای رؤیابین، از رفتن او برای شناخت دنیا و از سال‌های بی‌خبری می‌گوید؛ تا روزی که نامه‌ها و کارت‌پستال‌ها از شهرها و کشورها می‌رسند و بعد خبر می‌رسد که آن پسر حالا در آستانه‌ی ورود به دیر و تحصیل الهیات است. در ادامه‌ی کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم، شنونده وارد روزهای دیدار دوباره‌ی پیلار و این مرد می‌شود؛ از سفر او به مادرید برای شرکت در یک سخنرانی مذهبی، تا شگفتی‌اش از دیدن جمعیت، گفت‌وگوهای کوتاه با زنانی که درباره‌ی «بازگرداندن مذهب» حرف می‌زنند و مواجهه‌ی او با مردی که دیگر آن پسرک ساده‌ی شهر کوچک نیست. ساختار کتاب بر پایه‌ی فصل‌های متعدد و تاریخ‌دار شکل گرفته است؛ هر فصل با ذکر روز و ماه (مثل شنبه ۴ دسامبر ۱۹۹۳، یکشنبه ۵ دسامبر و دوشنبه ۶ دسامبر) پیش می‌رود و شنونده را در یک بازه‌ی زمانی محدود اما فشرده همراه می‌کند. در این فصل‌ها، عنوان‌ها بیشتر در خود متن و تاریخ‌ها نهفته‌اند و مسیر از مادرید و بیلبائو تا دهکده‌های ناوار، کلیسای کوچک سن مارتن دوانکس، شهرک فرانسوی سنساون و در نهایت ساحل رودخانه‌ی پیدرا امتداد می‌یابد. در طول این مسیر، موضوعاتی مانند لحظه‌های جادویی زندگی، «دیگری در خود»، الهه‌ی مادر، مریم باکره، معجزات لورد، ترس از ریسک‌کردن، و نسبت عشق و رنج، در قالب گفت‌وگوهای پیلار با مرد، با زن جوانی به نام بریدا و با خودِ درونی‌اش باز می‌شود و شنونده را با فرازونشیب‌های احساسی این سفر آشنا می‌کند.

خلاصه داستان کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

هشدار: این پاراگراف بخش‌هایی از داستان را فاش می‌کند! کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم با افسانه‌ی سه کشیش بومی و مبلغی که می‌خواهد «دعای درست» را به آن‌ها یاد بدهد آغاز می‌شود؛ افسانه‌ای که در پایان نشان می‌دهد آن کشیشان، با همان دعای ساده‌ی خود، بر آب راه می‌روند و مبلغ است که باید از غرور خود توبه کند. این افسانه، زمینه‌ی فکری داستان را می‌سازد: خدا در دل‌ها و عشق است نه فقط در آیین‌ها. پس از آن، پیلار در ساحل رودخانه‌ی پیدرا، در سرمای زمستان، شروع به نوشتن می‌کند. او می‌خواهد اشک‌ها، خاطرات و رنج‌هایش را به رودخانه بسپارد تا مانند هر چیزی که در این رود می‌افتد، به سنگ بدل شوند. از کودکی در شهر کوچک ثریا می‌گوید؛ از پسربچه‌ای که هم‌بازی او بوده، رؤیای شناخت دنیا را داشته و روزی شهر را ترک کرده است. سال‌ها بعد، نامه‌ها و کارت‌پستال‌ها از شهرهای مختلف می‌رسند و پیلار می‌فهمد که او به الهیات روی آورده و می‌خواهد زندگی‌اش را وقف عبادت کند. روایت اصلی از جایی اوج می‌گیرد که پیلار برای شنیدن سخنرانی او به مادرید می‌رود. در سالن شلوغ، مرد درباره‌ی لحظه‌های جادویی، معجزه‌ی زندگی، ریسک‌کردن و بدبختی کسانی که از ترس، هرگز دل به خطر نمی‌سپارند حرف می‌زند. پیلار در میان جمع، نگاه او را می‌بیند و پس از سخنرانی، دیداری کوتاه شکل می‌گیرد که به دعوتی برای همراهی در سفر بعدی منتهی می‌شود. او با تردید، اما در نهایت، تصمیم می‌گیرد با او تا بیلبائو برود. در این سفر، سکوت‌های سنگین، حسادت‌های پنهان، خاطرات کودکی و پرسش‌های پیلار درباره‌ی ایمان و هویت مذهبی مرد، فضای درونی داستان را می‌سازد. در بیلبائو، شبی پر از گفت‌وگو و خنده در جمع دوستان مرد می‌گذرد و او در کافه، مدالی را که پیلار در کودکی گم کرده بوده، پس می‌دهد و اعتراف می‌کند که سال‌ها پیش می‌خواسته همان‌جا به او بگوید «دوستت دارم» و نتوانسته است. از این نقطه، کشمکش اصلی پیلار آغاز می‌شود: عشق به مردی که اکنون چهره‌ای معنوی و کاریزماتیک دارد، در برابر ترس از از دست‌دادن زندگی امن و برنامه‌ریزی‌شده‌اش. او عشق را به مواد مخدر تشبیه می‌کند؛ چیزی که ابتدا کوتاه‌مدت و کنترل‌پذیر به نظر می‌رسد اما به‌تدریج همه‌ی ذهن و زمان را می‌گیرد. سفر آن‌ها از شهر به روستاهای ناوار و کلیسای کوچک سن مارتن دوانکس می‌رسد؛ جایی که پیلار و مرد، بی‌اعتنا به هشدار پیرمرد دربان، وارد کلیسا می‌شوند و مرد درباره‌ی آدم‌هایی حرف می‌زند که با واخورده‌گی خود، دیگران را وارد نمایشنامه‌ی زندگی‌شان می‌کنند. سپس مسیر به سوی مرز فرانسه و شهرک مه‌آلود سنساون ادامه پیدا می‌کند؛ جایی که آن‌ها در خانه‌ای قدیمی اتاقی می‌گیرند، کنار چاه می‌نشینند، از «دیگری در خود» حرف می‌زنند و مرد افسانه‌ی برنادت و ظهور بانو در لورد را برای پیلار تعریف می‌کند. در این بخش‌ها، مفهوم الهه‌ی مادر، مریم باکره به‌عنوان جلوه‌ای از فروغ مادرانه‌ی خدا، و آب به‌عنوان نماد قدرت زن و سرچشمه‌ی حیات، پررنگ می‌شود. مرد از باکره به‌عنوان مظهری الهی سخن می‌گوید که در همه‌ی ادیان با نام‌های مختلف حضور داشته است و پیلار میان شوخی، تردید و جذب‌شدن به این نگاه در نوسان است. هم‌زمان، «کودک درون» به‌عنوان بخشی از روح انسان که لحظه‌های جادویی را می‌شناسد و از ما می‌خواهد دوباره با معصومیت به زندگی نگاه کنیم، در مونولوگ‌های پیلار حضور دارد. او بارها میان رفتن و ماندن، میان بازگشت به ساراگوس و ماندن در کنار مرد، مردد می‌شود و هر بار صدای قلبش و ترس‌هایش با هم درگیر می‌شوند. داستان با رفت‌وآمد میان این سفر بیرونی و سفر درونی پیلار پیش می‌رود و رودخانه‌ی پیدرا، اشک‌ها و سنگ‌شدن خاطرات، به نمادی از رهاکردن رنج و عبور از ترس برای نزدیک‌شدن به عشق و تجربه‌ی «پاکی روح» بدل می‌شود؛ بی‌آنکه پایان این کشمکش به‌روشنی بازگو شود.

چرا باید کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم را بشنویم؟

کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم شنونده را در دل یک داستان عاشقانه قرار می‌دهد که هم‌زمان میدان گفت‌وگو درباره‌ی ایمان، ترس، رنج و معنای زندگی است. این کتاب صوتی نه‌تنها روایت دلدادگی پیلار و مردی است که سال‌ها بعد به زندگی او بازگشته، بلکه سفری است به درون ذهن و قلب زنی که میان امنیت یک زندگی قابل پیش‌بینی و جذبه‌ی عشقی پرخطر گرفتار شده است. شنونده در طول کتاب با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌شود که پیلار مدام از خود می‌پرسد: چرا برای عشقی رنج برده که «به زحمتش نمی‌ارزید»؟ چرا از ریسک‌کردن می‌ترسد؟ و اگر به ندای قلب گوش ندهد، چه چیزی را در زندگی از دست می‌دهد؟ این کتاب صوتی به‌ویژه برای کسانی جذاب است که به پیوند میان عشق و معنویت علاقه‌مندند. در متن، عشق فقط احساس شخصی نیست؛ راهی برای تجربه‌ی «پاکی روح» و نزدیک‌شدن به خدا معرفی شده است. مرد از لحظه‌های جادویی، معجزه‌ی روزمره، الهه‌ی مادر، مریم باکره و آب به‌عنوان نماد حیات حرف زده است و پیلار با تردیدها و مقاومت‌هایش، این مفاهیم را به سطحی انسانی و ملموس می‌آورد. شنونده در گفت‌وگوهای آن‌ها با مفاهیمی مانند «دیگری در خود»، کودک درون، ترس از ناشناخته، و نقش رنج در شکل‌دادن به ایمان روبه‌رو می‌شود. از سوی دیگر، ساختار تاریخ‌دار و سفرمحور کتاب، حس همراهی با یک سفر واقعی را ایجاد کرده است. هر روز، تصمیمی تازه، مکالمه‌ای جدید و موقعیتی متفاوت پیش می‌آید که شنونده را با فرازونشیب‌های احساسی پیلار همراه می‌کند. گویندگی بتول نجفی نیز با تأکید بر لحن درونی و اعتراف‌گونه‌ی راوی، این تجربه را تقویت کرده است. کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم برای کسانی که درگیر انتخاب‌های عاطفی، تردید میان عقل و دل، یا جستجوی معنای شخصی ایمان هستند، می‌تواند مجالی برای هم‌ذات‌پنداری و بازاندیشی در زندگی خودشان فراهم کند.

شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

به شنیدن کتاب صوتی کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم به کسانی پیشنهاد می‌شود که: - به داستان‌های عاشقانه‌ی تأمل‌برانگیز و درون‌گرا علاقه‌مندند. - در زندگی عاطفی خود میان امنیت و ریسک‌کردن مردد هستند و با ترس از صدمه‌دیدن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. - به موضوعاتی مانند ایمان شخصی، معنویت، مریم مقدس، الهه‌ی مادر و معجزه‌های روزمره کنجکاوند. - به روان‌شناسی عشق، مفهوم کودک درون و رابطه‌ی عشق و رنج توجه دارند. - از کتاب‌های صوتی با روایت اول‌شخص و فضای احساسی و گفت‌وگومحور لذت می‌برند.

نظری برای کتاب ثبت نشده است

زمان

۶ ساعت و ۴۳ دقیقه

حجم

۳۶۹٫۵ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

قابلیت انتقال

ندارد

زمان

۶ ساعت و ۴۳ دقیقه

حجم

۳۶۹٫۵ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

قابلیت انتقال

ندارد

قیمت:
۲۸,۸۰۰
تومان