معرفی و دانلود کتاب یخ در بهشت + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب یخ در بهشت

کتاب یخ در بهشت

نوع کتاب
۳.۶(از ۷ امتیاز)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب یخ در بهشت

مجموعه «یخ در بهشت» روایت مادرانی است که خودشان از قهرمانی دیگران قصه‌ها گفته‌اند و حال خودشان قهرمانانی شده‌اند که از آن‌ها قصه‌ها باید گفت. خواهران، مادران و دخترانی که سال‌ها پیش از جنگ با تربیت رزمندگان سهم سترگی در جبهه‌ها داشتند و در حین جنگ با جانفشانی و دلسوزی، و پشت خط جبهه با صبوری و مدارا، از جنگ حماسه‌ای به وسعت روحشان ساختند:

نه اینکه خوشم بیاید از ایرانی‌ها؛ نه! اما نمی‌توانستم. نه اینکه بدم بیاید از آنها؛ اصلاً کاری نداشتم به کارشان. می‌دانستم ایران کشوری است همین نزدیکی‌ها. نه این‌قدر نزدیک که همسایه باشد و نه آن‌قدر دور که نشناسمش. ایران برای من سؤال معلممان بود توی مدرسه؛ وقتی که پرسید ایران در کجای کُرهٔ زمین است و من گفتم جایی همین نزدیکی‌ها، معلم و بچه‌ها خندیدند.

اسم ایران همیشه مرا یاد آن روز می‌انداخت. حتی وقت‌هایی که کمال، خسته از کار سنگین آزمایشگاه و درس و دانشگاه، دست می‌برد و دکمه تلویزیون کوچک رنگی را فشار می‌داد و مثل هر شب می‌نشست پای اخبار جنگ، من دوباره بچه می‌شدم و می‌رفتم توی کلاس درس.

اخم‌های کمال می‌رفت توی هم از اخبار جنگ. دست می‌برد به بسته سیگار و اتاق کوچک پر می‌شد از بوی دود. به سرفه می‌افتادم. پنجره کوچک اتاق را باز می‌کردم و هوای خنک شب‌های پاریس هجوم می‌آورد توی اتاق و دست دودهای خاکستری را می‌گرفت و با خودش می‌برد. بعد تلویزیون را خاموش می‌کردم و می‌گفتم، نمی‌خواهم اخبار این جنگ لعنتی را بشنوم و کمال، ته‌ماندهٔ سیگارش را له می‌کرد توی زیرسیگاری کریستالی که هر شب وقت اخبار پر می‌شد.

چشم‌هایم را که باز می‌کنم، چیزی جز سقف بلند نمی‌بینم. اینجا کجاست؟ نمی‌دانم. آخرین چیزی که هجوم می‌آورد به ذهن دست‌وپابسته‌ام، ساختمان آن هتل است توی بغداد؛ توی یکی از زیباترین خیابان‌هایش.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب یخ در بهشت و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:یخ در بهشت
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:سمیه حسینی، معصومه میرابوطالبی، رقیه کریمی
انتشارات:انتشارات کتاب جمکران
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۸/۰۴/۱۶
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲.۸۵ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۹۷۳۶۱۹۸
تعداد صفحه‌ها:۱۳۶ صفحه
قیمت کتاب:۲۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

zsmirghasmy
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۱۸

روایتی از زنان در دفاع مقدس یکم کلیشه‌اییه ولی تلاشم شده از کلیشه‌ها دوری کنه و به چیزای مختلفی فکر کنه...

۰
zoha
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۰۲

خیلی عالی بود و میتونم بگم یه سری از داستاناش جذاب تر از بقیه بودند من نسخه چاپی ش رو خوندم جلدش قشنگ تر این بود و داستان پردازی خوبی داشت ومتن روان من دوست داشتم امیدوارم شما هم خوشتون...بیشتر

۰
کاظمی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۲۱

کتابی بسیار عالی از خاطرات جنگ البته خاطرات تلخ ولی بسیار روان نوشته شده

۰
s.latifi
۱۳۹۸/۰۸/۰۱

داستان های قشنگ و غمناکی داشت

۰

بریده‌هایی از کتاب

سپیده دم اندیشه
۴
«همه می‌میریم... می‌میریم. می‌فهمید؟»
سپیده دم اندیشه
۴
مسیحی، شیعه، سنّی، دروزی؛ یعنی چند سال همدیگر را توی کوچه‌های بیروت کشتیم؟
zsmirghasmy
۳
سردخونه دیگه جا نداشت. خو ماشینم نیست که ببردشون. تو ئی گرما... بچه‌ها تا صبح ملافه خیس کردن، بالا سرشون باد زدن...» پشت ساختمان، زمین خاکی بزرگی بود. روی زمین، ردیف به ردیف، کنار هم جنازه‌چیده بودند. خانم ساکی دیگر انگار با خودش حرف می‌زد: «خو نمی‌خوایم بو بگیرن... شاید مادره بخواد پیشونی بچه‌شه ببوسه.»
momen313
۰
نمی‌دانم چند روز بی‌وقفه در میانه‌شان دست به دست شدم، با هر تماس دست‌های کثیفشان فریاد زدم و ضربه‌های تازیانه و مشت و لگد بر سر و تنم فرود آمد؛ اما روزی را که با ماشین دستی به سراغم آمدند خوب به خاطر دارم. چهار نفر دست‌ها و پاهایم را بستند. یکی از آن‌ها که جوان‌تر و تنومندتر بود، روسری‌ام را از سرم برداشت. موهای بلند و سیاهم روی شانه‌هایم ریخت. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. فریاد زدم: «خدا لعنتتان کند! چه می‌خواهید از جانم؟ تف به صورتتان! دست از سرم بردارید! این یکی دیگر نه!»
momen313
۰
شکسته بودم. برداشتن روسری از سر ننگی بود که تاب‌وتوانش را نداشتم. ولم کنید! دست از سرم بردارید. الهی ناموس‌هایتان به عزایتان بنشینند! باد در گوشم زمزمه کرد: «آیا این عدالت است که زنان و کنیزان تو در پرده بمانند و دختران رسول خدا آواره؟»
momen313
۰
یک نفر از پشت سر شانه‌هایم را گرفت و دیگری سرم را. همان که روسری از سرم کشیده بود، ماشین اصلاح را در میان موهایم فرو برد. گردنم گرفته و چانه‌ام قفل شده بود. موهای بلندم زیر تیغ کند ماشین کشیده می‌شد و پوست سرم را می‌کند. جوی خون از میان موهایی که داشت بر زمین ریخته می‌شد، روی صورتم راه گرفته و داخل چشمم شده بود. من فریاد می‌کشیدم، نه از درد؛ از ننگی که داشت دامنم را می‌گرفت. دلم می‌خواست استخوان‌هایم زیر فشار انگشت‌هایشان خرد شود و خلاص شوم از آن‌چه دچارش شده بودم.