سردخونه دیگه جا نداشت. خو ماشینم نیست که ببردشون. تو ئی گرما... بچهها تا صبح ملافه خیس کردن، بالا سرشون باد زدن...»
پشت ساختمان، زمین خاکی بزرگی بود. روی زمین، ردیف به ردیف، کنار هم جنازهچیده بودند. خانم ساکی دیگر انگار با خودش حرف میزد: «خو نمیخوایم بو بگیرن... شاید مادره بخواد پیشونی بچهشه ببوسه.»