جملات زیبای کتاب یخ در بهشت | طاقچه
تصویر جلد کتاب یخ در بهشت

کتاب یخ در بهشت

نوع کتاب
۳.۶(از ۷ امتیاز)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سپیده دم اندیشه
۴
«همه می‌میریم... می‌میریم. می‌فهمید؟»
سپیده دم اندیشه
۴
مسیحی، شیعه، سنّی، دروزی؛ یعنی چند سال همدیگر را توی کوچه‌های بیروت کشتیم؟
zsmirghasmy
۳
سردخونه دیگه جا نداشت. خو ماشینم نیست که ببردشون. تو ئی گرما... بچه‌ها تا صبح ملافه خیس کردن، بالا سرشون باد زدن...» پشت ساختمان، زمین خاکی بزرگی بود. روی زمین، ردیف به ردیف، کنار هم جنازه‌چیده بودند. خانم ساکی دیگر انگار با خودش حرف می‌زد: «خو نمی‌خوایم بو بگیرن... شاید مادره بخواد پیشونی بچه‌شه ببوسه.»
momen313
۰
نمی‌دانم چند روز بی‌وقفه در میانه‌شان دست به دست شدم، با هر تماس دست‌های کثیفشان فریاد زدم و ضربه‌های تازیانه و مشت و لگد بر سر و تنم فرود آمد؛ اما روزی را که با ماشین دستی به سراغم آمدند خوب به خاطر دارم. چهار نفر دست‌ها و پاهایم را بستند. یکی از آن‌ها که جوان‌تر و تنومندتر بود، روسری‌ام را از سرم برداشت. موهای بلند و سیاهم روی شانه‌هایم ریخت. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. فریاد زدم: «خدا لعنتتان کند! چه می‌خواهید از جانم؟ تف به صورتتان! دست از سرم بردارید! این یکی دیگر نه!»
momen313
۰
شکسته بودم. برداشتن روسری از سر ننگی بود که تاب‌وتوانش را نداشتم. ولم کنید! دست از سرم بردارید. الهی ناموس‌هایتان به عزایتان بنشینند! باد در گوشم زمزمه کرد: «آیا این عدالت است که زنان و کنیزان تو در پرده بمانند و دختران رسول خدا آواره؟»
momen313
۰
یک نفر از پشت سر شانه‌هایم را گرفت و دیگری سرم را. همان که روسری از سرم کشیده بود، ماشین اصلاح را در میان موهایم فرو برد. گردنم گرفته و چانه‌ام قفل شده بود. موهای بلندم زیر تیغ کند ماشین کشیده می‌شد و پوست سرم را می‌کند. جوی خون از میان موهایی که داشت بر زمین ریخته می‌شد، روی صورتم راه گرفته و داخل چشمم شده بود. من فریاد می‌کشیدم، نه از درد؛ از ننگی که داشت دامنم را می‌گرفت. دلم می‌خواست استخوان‌هایم زیر فشار انگشت‌هایشان خرد شود و خلاص شوم از آن‌چه دچارش شده بودم.