با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
آیه‌های سبز

دانلود و خرید کتاب آیه‌های سبز

۴٫۹ از ۱۴ نظر
۴٫۹ از ۱۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب آیه‌های سبز  نوشته  علی صفایی حائری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب آیه‌های سبز

«آیه‌های سبز» مجموعه‌ای است از برخوردها و حکایات از زنده‌یاد علی صفایی حائری (ره) که در نوشته‌ها و گفته‌های او پراکنده بود و به همت جمعی از دوستانش گردآوری شده است.

اینها واقعیاتی است که اگر چه به صورت حکایت و داستان بیان شده اما نشانه‌هایی است از شکوفایی و رویش و رشد:

«من جوانی را سراغ داشتم سخت وابستهٔ لباس و قیافه‌اش بود، حتی وسواسی داشت که پارچه‌اش از کجا باشد و دوختش از فلان و مدلش از بهمان.

برای دوستی با او همین بس که از لباسش و اتویش و قیافه‌اش تحسین کنی و یا از طرز تهیهٔ آن بپرسی. او عاشق ظاهر سازی و سر و وضع مرتب بود و به این خاطر از خیلی‌ها بریده بود تا این‌که عشقی بزرگ‌تر در دلش ریخت و با دختری آشنا شد و با هم سفری کردند و در راه تصادفی.

جوانک در آن لحظهٔ بحرانی از رنج‌های خودش فارغ بود و خودش را فراموش کرده بود و به محبوبه‌اش می‌اندیشید و سخت به او مشغول بود.

او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتی لباس‌هایش را پاره می‌کرد و زخم‌ها را می‌بست و راستی سرخوش بود که خطری پیش نیامده است.

هنگامی که عشقی بزرگ‌تر دل را بگیرد، عشق‌های کوچک‌تر نردبان آن خواهندبود.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۶)
yousef.k
۱۳۹۸/۰۳/۰۱

بسیااااار آموزنده...❤✌

آرزو
۱۳۹۹/۰۶/۰۹

خیلی زیبا

کاربر ۲۴۲۵۴۴۹
۱۳۹۹/۰۸/۱۲

عااالی

رضا فاخری
۱۴۰۰/۰۱/۰۶

فوق العاده است... سراسر درس زندگی است!

sedighe_movaghar
۱۴۰۰/۰۳/۲۳

خیلی برام جالبه داستان هاش💙

Reyhaneh Kermanshahi
۱۴۰۰/۰۲/۱۴

لطفاً صوتی شو بذارید

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۳)
عشق برتر من جوانی را سراغ داشتم سخت وابستهٔ لباس و قیافه‌اش بود، حتی وسواسی داشت که پارچه‌اش از کجا باشد و دوختش از فلان و مدلش از بهمان. برای دوستی با او همین بس که از لباسش و اتویش و قیافه‌اش تحسین کنی و یا از طرز تهیهٔ آن بپرسی. او عاشق ظاهر سازی و سر و وضع مرتب بود و به این خاطر از خیلی‌ها بریده بود تا این‌که عشقی بزرگ‌تر در دلش ریخت و با دختری آشنا شد و با هم سفری کردند و در راه تصادفی. جوانک در آن لحظهٔ بحرانی از رنج‌های خودش فارغ بود و خودش را فراموش کرده بود و به محبوبه‌اش می‌اندیشید و سخت به او مشغول بود. او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتی لباس‌هایش را پاره می‌کرد و زخم‌ها را می‌بست و راستی سرخوش بود که خطری پیش نیامده است. هنگامی که عشقی بزرگ‌تر دل را بگیرد، عشق‌های کوچک‌تر نردبان آن خواهند بود.
رهی
تفاوت دید با یکی از دوستان خوبم بر سر سفره نشسته بودیم. او به پیاز علاقه داشت و به خوردن آن مشغول بود. کودکی در آن جا بود، مقداری از آن پیاز را دهان گذاشت. اشکش سرازیر شد و زبانش سوخت و آن را رها کرد. دوستم خندید؛ خنده‌ای پربار و پر از برداشت؛ که عده‌ای به خاطر جهتی از چیزهایی می‌گذرند، اما عده‌ای دیگر، همان چیز را به همان خاطر می‌خواهند. آن تیزی و تندی که کودک را فراری کرده، مرا به سوی خود کشانده است و سپس ادامه داد در برابر سختی‌ها و ناراحتی‌ها عده‌ای به همان خاطر که ما فرار می‌کنیم، به استقبال می‌روند و از سختی‌ها بهره می‌گیرند. همان دردها و فشارها که ما را از پای در می‌آورد، همان‌ها به عنوان پا، عامل حرکت و پیشرفت و ورزیدگی عده‌ای می‌شود.
کاربر ۶۲۸۴۴۱
انسان قبل از شروع به حرکت باید آزاد شود واز سودها، هواها، تعصب‌ها، عادت‌ها و تقلیدها خود را خلاص کند.
رهی
کوری، خدای بدبینی و احتیاط است. و همین است که کورها دنباله‌رو هستند. می‌گویند دو نفر با هم قرار شرکت گذاشتند. یکی کور بود و دیگری بینا... با هم آمدند... تا این که غذایی خریدند و انگوری گرفتند و به خوردن انگور نشستند. باهم دانه دانه می‌خوردند. کور با خودش گفت: نکند رفیقم دو تا دو تا می‌خورد... احتیاطش شروع شد. دو تا دو تا خورد. دید رفیقش حرفی نزد. با خودش گفت: لابد او سه تا سه تا مشغول است. شروع کرد... باز هم دید صدایی در نیامد... گفت: خیر او جلوتر است و شاخه شاخه به دهان کشید... رفیقش می‌دید وضع عوض شده است. طرف بدجوری خودکشی راه انداخته، منتظر بود... تا ببیند چه می‌شود. و کور نابینا منتظر فریاد بود، اما اعتراضی نشنید. گفت معلوم می‌شود که تو خیلی جلوتر هستی... این بگفت و خود را بر روی ظرف انگور انداخت..
امیری حسین
در اتاق نشسته بودم که از سوراخ شیشه شکسته‌ای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اکتشافی را شروع کرد و بعد هم برای بازگشت آماده شد، اما به هر طرف که می‌رفت با شکست روبه‌رو می‌گردید. به شیشه می‌خورد و به زمین می‌افتاد تا این که ضربهٔ کفشی راحتش کرد. این درس من بود که هنگام گرفتاری خود را به هر طرف نکوبم، بلکه به راه بازگشت فکر کنم و آن را بیابم و خود را خلاص کنم.
رهی
هنگامی که عشقی بزرگ‌تر دل را بگیرد، عشق‌های کوچک‌تر نردبان آن خواهند بود.
قلق الوضین
و همین جواب من بود. هنگامی که هواها وجود مرا در بر می‌گیرند و دلم را هوا بر می‌دارد، دیگر جرقه‌ها برایم کاری نمی‌کنند و اگر می‌خواهم به راه بیافتم باید هلم بدهند و ضربه‌ام بزنند و راهم بیندازند تا آن همه استعداد راکد نماند.
کاربر ۵۷۷۲
یکی از بزرگان وعده داده بود که: ایها الناس! جمع شوید تا برای شما حرفی را بگویم که نه نبی و پیامبری و نه وصی و ولی و رهبری، هیچ کس نگفته. مردم می‌گفتند: این دیگر چه می‌خواهد بگوید و چه ادعایی دارد.؟! و آن بزرگ مرد گفته بود: مردم! تمام انبیاء، تمام اوصیاء، تمام اولیاء آمدند و گفتند موحد شوید؛ جز الله حاکم و محرکی نداشته باشید. در وجود شما جز او متصرف نباشد و امر و نهی نکند. همه گفتند: «قولوا لا اله الا الله»، ولی من می‌گویم: نامردها بیایید! مشرک شوید. بیایید یک پا هم خدا را شریک کنید. آخر همیشه برای غیر او؟!
امیری حسین
هنگامی که عشقی بزرگ‌تر دل را بگیرد، عشق‌های کوچک‌تر نردبان آن خواهند بود.
راحله
آخر راه آنجا آغاز می‌شود که ما تمام می‌شویم.
samaei

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۷,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۷/۰۹/۱۵
تعداد صفحات۲۶۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۷,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۷/۰۹/۱۵