جملات زیبا از متن کتاب آتش به اختیار | طاقچه
تصویر جلد کتاب آتش به اختیارsubscriptionAvailable

کتاب آتش به اختیار

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
حجت ایروانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۳
وقتی چشم باز کردم در بیمارستان امام حسین (ع) بودم. آنجا، پس از گرفتن دوش آب سرد، مرا به بیمارستانی در اهواز انتقال دادند. بالاخره فهمیدم که وقتی بی‌هوش شدم، یکی از بچه‌های سپاه بعد از اینکه پنج یا شش آمپول آتروپین به خودش زده بود با ماسک آمده و بچه‌هایی که در حال اغما بودند از منطقه آلوده خارج کرده بود که من هم جزء همان افراد بودم. حاج حبیب‌الله کریمی بعد از بیدار کردن بچه‌هایی که در سنگرها خواب بودند جلوی در آخرین سنگر از پا می‌افتد و بر اثر تنفس زیاد گازهای شیمیایی به شهادت می‌رسد. آن شب، ۱۳۶۶/۱/۲۲، حاج حبیب جان هشتاد نفر را نجات داد.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
با خواندن آیة‌الکرسی و وجعلنا...، پا به میدان مین گذاشتم و سالم از روی پل نامریی دعا رد شدم. از کنار سنگرهایی رد شدم که خالی بودند. کسی در آن حوالی به چشم نمی‌خورد. آهسته به مسیر خودم ادامه می‌دادم که از پشت سر به سمتم تیراندازی شد. برگشتم. چهار نفر در فاصله هشتصد متری دنبالم می‌آمدند و به عربی هم چیزهایی می‌گفتند. دو پا داشتم؛ دو تا قرض کرده؛ دویدم. همچنان به سویم تیراندازی می‌شد. برای اینکه بارم سبک شود، بی‌سیم را گذاشتم زمین و چند تیر حواله‌اش کردم تا ناکار شود. در حالی که به سمت عراقی‌ها تیراندازی می‌کردم فاصله خودم را با آن‌ها بیشتر کردم، تا جایی که از دید آن‌ها گم شدم. گرسنگی امانم را بریده بود. بعد از خوردن مقداری از علف‌های تازه عراق، دوباره به حرکتم ادامه دادم.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
یکی از مسئولان داخل سنگر عقبه گردان مانده بود تا کارهای پشتیبانی را انجام بدهد. همین که من و سید را دید، از سنگر بیرون آمد و گفت: «برادر شاه‌مرادی! اینجا چه کار می‌کنی! مگه قرار نشد بری عقب؛ اورژانس؟» هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که سید شروع کرد: «برادر به خدا حالم خوبه. چیزیم نیست. بذار برم جلو! آخه بچه‌ها جلو رفتن و...» همین طور پشت سر هم با حالت ملتمسانه اجازه می‌خواست برود جلو. با دیدن این صحنه به یاد روز عاشورا افتادم؛ به یاد کربلای حسینی و به یاد قاسم که مصرانه از عمویش اجازه میدان می‌خواست و شهادت را شیرین‌تر از عسل در ذائقه خود می‌یافت.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۱
یکی از مسئولان داخل سنگر عقبه گردان مانده بود تا کارهای پشتیبانی را انجام بدهد. همین که من و سید را دید، از سنگر بیرون آمد و گفت: «برادر شاه‌مرادی! اینجا چه کار می‌کنی! مگه قرار نشد بری عقب؛ اورژانس؟» هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که سید شروع کرد: «برادر به خدا حالم خوبه. چیزیم نیست. بذار برم جلو! آخه بچه‌ها جلو رفتن و...» همین طور پشت سر هم با حالت ملتمسانه اجازه می‌خواست برود جلو. با دیدن این صحنه به یاد روز عاشورا افتادم؛ به یاد کربلای حسینی و به یاد قاسم که مصرانه از عمویش اجازه میدان می‌خواست و شهادت را شیرین‌تر از عسل در ذائقه خود می‌یافت.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
رسیدم به چند درخت که ناگهان دوباره به سویم تیراندازی شد. از کجا؟ معلوم نبود. خود را در میان درختان پنهان کردم. نشستم. از ظهر گذشته بود. دست به دامن نماز شدم. نشسته آن را خواندم و دست دعا را به سویش بلند کردم... خدایا کمکم کن!... دقایقی بعد هوا کاملاً مه شد، به طوری که نیروهای دشمن دیگر من را نمی‌دیدند... خدایا شکرت... وقت را غنیمت شمردم و دوباره به سمت ارتفاعات پوشیده از برفی که در شرق قرار داشت به راه افتادم. حوالی ظهر در حال بالا رفتن از دامنه کوه بودم. پاهایم تا زیر زانو داخل برف می‌شدند. از شدت گرسنگی مانده بودم که چه کنم! تا غروب، برف خوردم و راه رفتم
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
وارد سنگر که شدیم خاک و خون با بوی باروت درآمیخته و فضای سنگر را پر کرده بود. یک طرف عزیزی همچون حضرت عباس دستش از پیکر جدا شده، طرف دیگر سیدی همچو مادرش پهلویش شکافته؛ سمت دیگر عزیزی همچو مولایش سرش خونین شده؛ و آن طرف عاشقی به مانند سرورش حسین ابن علی سرش از پیکر جدا گشته است. آری، همگی شهید شده بودند.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
ضبط را با یک پتو که جلوی در بود برداشتم و زدم به بیابان. پتو را پهن کردم و ضبط را روشن. نوار محسن بود و برای حضرت فاطمه (س) می‌خواند. چه جالب! رمز عملیات دیشب هم یازهرا بود. گوش کردم و کمی از عقده‌هایم خالی شد. می‌خواستم آرام بگیرم، ولی چهره‌های دوستانم که در عملیات‌ها شهید شده بودند جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفت. چهره شکسته و فرتوت پدر و مادری که تنها پسرشان را برای حفظ انقلاب داده بودند؛ چهره دوست صمیمی که با هم پیاده به مدرسه می‌رفتیم؛ و از همه بدتر وقتی که مجسم می‌کردم الان بچه‌های لشکر پشت خاکریزها زیر آتش سنگین دشمن ایستاده و خم به ابرو نمی‌آورند و هر لحظه پرنده‌ای سبکبال قفس تن را می‌شکند و به دیدار حضرت دوست نائل می‌شود نگو که چه حالی می‌شدم!
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
حوالی پانصد متری خط بودیم که سنگری توجه‌مان را به خود جلب کرد. سنگر آکنده بود از عطر بهشتی. پیرمردی به پیری حبیب بن مظاهر همراه سه بسیجی نوجوان به جوانی قاسم بن‌الحسن (ع) دور نشسته بودند و در مقابل هر یک رحلی، و روی هر رحلی قرآنی قرار گرفته بود؛ مشغول قرائت قرآن بودند. لحظه‌ای به آن چهار عزیز حسودی کردم و با خود گفتم: «خوشا به سعادتتان.»
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
من که می‌دونم دیگر حیدر ندارم چرا راستش را به من نمی‌گید من می‌دونم. از آخرین رفتنش فهمیدم. پدرش در رو آغوش کشید و اشک‌ها بی‌صدا روی صورتش لغزید و از پدرش برای اولین بار حلالیت طلبید. از من حلالیت می‌خواست. می‌گفت: «مادر دعا کن و از خدا بخواه گناهان منو بیامرزد.» و من در جواب گفتم:‌ «آخر حیدرجان تو که سنی نداری. از همان ده سالگی مکبر مسجد محله بودی. تو که سه سال بیشتر نیست که به تکلیف رسیدی و چند برابر آن روزه‌دار بودی. همیشه دوشنبه، پنجشنبه برایت به مثال، ماه رمضان بود. آخر تو چه گناهی داری که خدا ببخشد؟» در آخرین اعزام خواهر کوچکش را در آغوش کشید. هنگام رفتن چندین بار پشت سر خود را نگاه کرد و زیر لب زمزمه‌های نامفهومی داشت
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
پس از مدت زمانی که سکوت بین ما حاکم بود، مادر داغدار سخن را آغاز کرد و گفت: «می‌دانم بی‌حیدر شده‌ام؛ اما شما را به خدا جنازه پسرم را برام بیارید.» و چون با سکوتم مواجه شد ملتمسانه گفت: «یک دست، یک پا هم که شده باشد، راضی هستم.» باز با سکوت و سر به زیر افتاده‌ام مواجه شد. با ناامیدی گفت: «حتی انگشتی برایم بس است، تا وقتی دلم می‌گیرد مزاری، قبری، میعادگاهی باشد تا درددل کنم.» انگار که روزنة امیدی به چشمش نخورده باشد، زمزمه‌ای کرد و گفت: «خدایا شکرت.»
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
در اواسط راه سر و صدای چند عراقی ما را متوجه خود کرد. وقتی خواستیم اسلحه‌هایشان را زمین گذاشته و تسلیم شوند چند مجروح و شش همراه از ساختمان بیرون آمدند. هنوز از در خانه فاصله نگرفته بودند که از سمت چپ به رگبار بسته شدند و همه زمین‌گیر شدند. سریع سنگر گرفته و خانه‌ای را که از آن تیراندازی می‌شد تحت نظر گرفتیم. دوباره از همان خانه به سمت اسیرها تیراندازی شد. با یقین به اینکه آن‌ها عراقی هستند به عربی گفتیم که اسلحه‌ها را زمین بگذارند و تسلیم شوند. جوابمان را با رگباری دادند. در پی آن یک موشک آرپی‌جی ۷ سقف خانه را بر سرشان فرود آورد
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
وقتی رسیدم به خانه صدای ناله‌ای ما را به سمت پنجره کشاند. افسری که در میان آوار مانده بود تقاضای کمک می‌کرد. یکی از کُردها لوله اسلحه را به سمت سر افسر نشانه رفت که من سر اسلحه را چرخاندم و به او فهماندم که او اسیر ماست و با اسیر باید مدارا کرد.
کاربر ۱۱۵۸۹۵۷
۰
«دیدگاه حاتمی هم بعد از درخواست چند ثبتی که قبلاً روی خط اول عراق گرفته شده بود، مختصات خودش رو برای اجرای آتیش درخواست کرد که ما نمی‌دادیم، ولی با اصرار نصرالله مواجه شدیم که می‌گفت: «خط شکسته... بزنید.» مختصات حاتمی رو هم زدیم. دیدگاه حاتمی در آخرین پیام خود گفت مختصات منو با تمام توان بزنین. عراق خط رو شکسته. بی‌سیم رو منهدم می‌کنم...» عرق سردی سرتاپای وجودم را فراگرفته بود و بی‌آنکه توان گفتن کلامی داشته باشم از سنگر زدم بیرون. چند روز بعد که یکی از بچه‌های دیده‌بان لشکر ۳۳ المهدی را دیدیم. می‌گفت: «آخرین بار که نصرالله کبابیان رو دیدم با کلاش جلوی دشمنا ایستاده بود و سینه‌به‌سینه عراقیا می‌جنگید.»