با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
قصه‌های بهلول

دانلود و خرید کتاب قصه‌های بهلول

۴٫۴ از ۱۲ نظر
۴٫۴ از ۱۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب قصه‌های بهلول  نوشته  محمد شب‌زنده‌دار  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب قصه‌های بهلول

مرحوم قاضی نورالله شوشتری صاحب کتاب «مجالس المؤمنین» در شرح احوال بهلول می‌نویسد: «و او وهب بن عمرو است که از عقلای مجانین بوده و بی‌خبران او را دیوانه می‌خوانند. مولد او «کوفه» است و چنانچه در «تاریخ گزیده» مسطور است از بنی اعمام هارون‌الرّشید عبّاسی بوده و شاگرد خاصّ حضرت امام جعفر صادق (ع) بوده و در زمرهٔ متّقیان عصر خود بوده» بهلول که به معنای گشاده‌رو و خوب صورت آمده و مردان مزاح و بذله‌گو، حاضرجواب و عاقل کهنه‌کار را به وی تشبیه و تمثیل می‌کنند، اگرچه به ظاهر دیوانه می‌نمود، ولی از فضلا و خردمندان روزگار بوده است. در تذکره‌ها، بهلول زیاد داریم، ولی بهلول معروف همان شخصی است که در زمان خلافت هارون‌الرّشید می‌زیسته و از شاگردان مخصوص امام صادق (ع) بوده است. بهلول، مردی عارف و عالم و شخصی فاضل و صاحب عقل و هوش سرشار و یگانهٔ دهر و سرآمد روزگار خود بود، ولی به واسطهٔ حفظ دین و ترویج شرع مبین و نشر حقایق و معارف الهیّه، خود را به جنون و دیوانگی زد و در آن دوران تسلّط معاندین، به غیر از این چاره نداشت، والّا خون او را می‌ریختند. در «قصه‌های بهلولِ» محمد شب زنده دار، روایات، قصه‌ها و لطیفه‌های کوتاهی که درباره این شخصیت در منابع گوناگون آمده است را می‌خوانید: روزی سکّهٔ طلایی در دست داشت و با آن بازی می‌کرد. شیّادی به او گفت: اگر این سکّه را به من بدهی، در مقابل ده سکّه به همین رنگ به تو می‌دهم. چون سکّه‌های شیّاد را دید، دریافت که آنها از مس است. پس به شیّاد گفت: به این شرط می‌دهم که سه بار مثل خر، عرعرکنی. شیّاد پذیرفت و سه مرتبه عرعر کرد. بهلول روی به شیّاد کرده و گفت: تو با این خریت فهمیدی که سکّهٔ من از طلاست، آن وقت توقّع داری من نفهمم که سکّه های تو از مس است؟

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
"Shfar"
۱۳۹۸/۰۹/۰۷

جمع آوری قشنگ و کاملی از قصه های بهلول بود که میتونم بگم همه ی قصه های معروف بهلول رو پوشش داده بود... ____ داستان ها همه بسیار پند آموز و پربار بودن، هر از گاهی برای سرگرمی هم به داستان های

- بیشتر
Javad
۱۳۹۸/۰۹/۰۵

کتاب خوبی بود ولی بهترین داستان ها و بهترین قسمت هاشو دوستان تو بریده ها گذاشتن و به نظرم کسی فقط بریده ها رو بخونه کافیه

mahdi.ch73
۱۳۹۶/۱۲/۰۵

خیلی عالی بود

Aria
۱۳۹۷/۰۴/۰۹

خوبه ولی متن کتاب خیلی سنگیه .

م.احمدی
۱۳۹۸/۰۹/۰۳

خوب بود

تینا
۱۳۹۹/۰۲/۳۱

آموزنده و خوب بود.

کاربر ۲۷۲۴۸۰۲
۱۳۹۹/۱۰/۱۸

این کتاب بسیار زیبا و دلنشین هست من همیشه این داستان را میخوانم و خیلی دوست دارم

مرتضی ش.
۱۴۰۰/۰۲/۱۱

🌷 نکات آموزنده ای در بطن بعضی روایات بود. ارزش یکبار خواندن (جهت تلنگر و یادآوری به خود) را دارد.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴۷)
روزی خلیفه بر سبیل ظرافت از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق‌تر از خود دیده‌ای؟ بهلول گفت: نه والله، این نخستین بار است که می‌بینم.
"Shfar"
گفتم: نان بسیار گران شده، برای آن دعا کن. گفت: از گرانی نان باک ندارم، اگر چه یک دانهٔ گندم یا جو، به مثقالی از طلا یا نقره باشد، چه بر من است که خدای تعالی را بندگی کنم و بر اوست که روزی مرا برساند.
Javad
روزی سکّهٔ طلایی در دست داشت و با آن بازی می‌کرد. شیّادی به او گفت: اگر این سکّه را به من بدهی، در مقابل ده سکّه به همین رنگ به تو می‌دهم. چون سکّه‌های شیّاد را دید، دریافت که آنها از مس است. پس به شیّاد گفت: به این شرط می‌دهم که سه بار مثل خر، عرعرکنی. شیّاد پذیرفت و سه مرتبه عرعر کرد. بهلول روی به شیّاد کرده و گفت: تو با این خریت فهمیدی که سکّهٔ من از طلاست، آن وقت توقّع داری من نفهمم که سکّه های تو از مس است؟
Aysan
روزی عدّه‌ای را دید که به دعای باران بیرون می‌روند و همهٔ اطفال مکتب‌ها را با خود همراه می‌برند. پرسید: این طفلان را کجا می‌برید؟ گفتند: تا دعا کنند، که ایشان بی‌گناهند و دعایشان مستجاب می‌شود. گفت: اگر دعای ایشان مستجاب می‌شد، یک مکتبدار در همهٔ عالم زنده نمی‌ماند.
Aysan
شاعری مهمل‌گوی، بهلول را گفت: چون به خانهٔ «کعبه» رسیدم دیوان شعر خود را برای تبرّک به «حجرالاسود» مالیدم. بهلول گفت: اگر در آب زمزم می‌مالیدی بهتر بود.
Aysan
روزی در محضر خلیفه، با کسی درگوشی نجوا می‌کرد. خلیفه پرسید: باز چه دروغی با هم می‌گویید؟ گفت: مدح جناب خلیفه می‌کنیم.
Aysan
خواجه‌ای توانگر و مغرور خواست با او ظرافتی کند. پرسید: آیا هیچ شباهتی میان من و خودت می‌بینی؟ بهلول گفت: میان تو و خودم تشابهی عجیب می‌بینم و آن اینکه هردو، چیزی تهی و چیزی پر در خود داریم. خواجه پرسید: آن چیست؟ بهلول گفت: آنچه تهی است جیب من و کلّهٔ توست و آنچه پر است جیب تو و کلّهٔ من.
Aysan
او را پرسیدند: راز طول عمر چیست؟ گفت: در زبان. گفتند: چگونه است آن راز؟ گفت: هر اندازه زبان آدمی کوتاه باشد، عمرش دراز می‌گردد و هر چه زبان او دراز گردد، از عمرش کاسته می‌شود.
"Shfar"
خواجه‌ای توانگر، عمارتی رفیع می‌ساخت و صدها عمله را صبح تا شام به کار داشته بود و به جای دستمزد بدانان نان خشک می‌داد، کسی از برابر عمارت می‌گذشت. بهلول را دید که ایستاده و می‌نگرد. پرسید: اینجا چه خبر است؟ بهلول گفت: هیچ، نان می‌دهند و جان می‌ستانند.
"Shfar"
روزی بهلول به حضور خلیفه رفت، در حالی‌که خلیفه بر تخت نشسته بود و دیگران ایستاده بودند. گفت: السلام علیک یا الله خلیفه گفت: من الله نیستم. بهلول گفت: السلام علیک یا جبرئیل. خلیفه گفت: من جبرئیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا آن بالا رفته و نشسته‌ای؟ تو هم به زیر آی و در میان مردمان بنشین.
reza

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۹۱ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۰/۰۹/۰۶
شابک۹۷۸-۹۶۴-۶۹۶۸-۱۸-۹
تعداد صفحات۹۱صفحه
قیمت نسخه چاپی۴,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۰/۰۹/۰۶
شابک۹۷۸-۹۶۴-۶۹۶۸-۱۸-۹