روزی سکّهٔ طلایی در دست داشت و با آن بازی میکرد. شیّادی به او گفت: اگر این سکّه را به من بدهی، در مقابل ده سکّه به همین رنگ به تو میدهم.
چون سکّههای شیّاد را دید، دریافت که آنها از مس است. پس به شیّاد گفت: به این شرط میدهم که سه بار مثل خر، عرعرکنی. شیّاد پذیرفت و سه مرتبه عرعر کرد.
بهلول روی به شیّاد کرده و گفت: تو با این خریت فهمیدی که سکّهٔ من از طلاست، آن وقت توقّع داری من نفهمم که سکّه های تو از مس است؟