
کتاب هیچ کجا نیستی
معرفی کتاب هیچ کجا نیستی
کتاب هیچ کجا نیستی نوشتهی مژده اکبری روایتی بلند از زندگی زنی است که از دل کوچههای قدیمی شیراز تا سالهای جنگ، عشق، ازدواج و خشونت خانگی را تجربه کرده است. این اثر را نشر متخصصان منتشر کرده است و متن آن با ویرایش سیده فاطمه عبادی شکل گرفته است. نویسنده با تمرکز بر جزئیات زندگی روزمره، خانواده، روابط عاطفی و فشارهای اجتماعی، مسیری طولانی از کودکی تا سالهای پس از ازدواج را دنبال کرده است. فضای کتاب سرشار از تصویرهای حسی از خانههای قدیمی، حیاطهای پرگل، عطرها، صداها و خاطرات است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب هیچ کجا نیستی
کتاب هیچ کجا نیستی داستان زندگی دختری به نام مرجان است که مژده اکبری آن را از زاویه دید اولشخص روایت کرده است. متن با صحنهای عاطفی از فقدان و دلتنگی آغاز میشود و سپس به عقب برمیگردد تا کودکی را در خانهای کلوندار، حیاطی پر از درخت نارنج، بیدمشک، نسترن و همسایههای پرهیاهوی شیراز بازسازی کند. در ادامه کتاب هیچ کجا نیستی سالهای مدرسه، معلمدوستی، رؤیای پزشکشدن و تجربه معلمیاری را کنار هم میآورد و همزمان سایه جنگ، موشکباران و کوچ اجباری خانوادهها را بر زندگی شخصیتها مینشاند. در میانه روایت، کتاب هیچ کجا نیستی به شکلگیری اولین عشق مرجان به عباس، نقش خانوادهها، سوءتفاهمها و نقشه نامزدی ساختگی میپردازد؛ عشقی که با دخالتها و تصمیمهای دیگران به بنبست میرسد و جای خود را به ازدواجی شتابزده با افشین میدهد. از اینجا به بعد، کتاب هیچ کجا نیستی وارد لایههای تیرهتری از زندگی میشود: نامزدی پرتنش، مراسم بلهبرون و عروسی پرزرقوبرق، قطع تحصیل، کنترلگری، خشونت، دروغ، خیانت و انزوای تدریجی زن جوان. در بخشهای بعدی کتاب هیچ کجا نیستی، تولد دو پسر، جابهجاییهای مکرر خانه، بدهیها، نذرها، بیماری، دخالت خانوادهها و تلاش مرجان برای حفظ خود و فرزندانش در مرکز روایت قرار میگیرد. نویسنده با جزئیات فراوان از فضا، بوها، صداها، اشیای خانه، ظرفهای گلسرخی، دفتر خاطرات، کتابها و حتی حیوانات خانگی استفاده کرده است تا تضاد میان رؤیاهای نوجوانی و واقعیت خشن زندگی مشترک را برجسته کند.
خلاصه داستان هیچ کجا نیستی
کتاب هیچ کجا نیستی مسیر زندگی مرجان را از کودکی تا سالهای پس از ازدواج دنبال میکند. او در محلهای قدیمی در شیراز، میان حیاطهای پر از گل، عطر بهارنارنج، صدای گ gramافون و حضور بیبی و مادری خسته بزرگ میشود. مدرسه و معلم محبوبش در او رؤیای معلمی و پزشکی را زنده میکند اما جنگ، کوچ اقوام و اضطراب پناهگاهها فضای نوجوانیاش را تغییر میدهد. با ورود عباس به زندگی مرجان، عشق و امید شکل میگیرد اما نقشه نامزدی ساختگی، مخالفت مادر عباس و سوءتفاهمها این رابطه را به شکست میکشاند. مرجان در واکنشی آمیخته به لجاجت و خودمجازاتکردن، به خواستگاری افشین پاسخ مثبت میدهد و درست در آستانه کنکور، درس و رؤیاهایش را رها میکند. پس از عروسی، کنترلگری، خشونت، دروغ، خیانت، قطع ارتباط با خانواده، بارداریهای ناخواسته، مشکلات مالی و جابهجاییهای مکرر خانه، او را در چرخهای از ترس، مقاومت خاموش و مادرشدن قرار میدهد.
چرا باید کتاب هیچ کجا نیستی را بخوانیم؟
این کتاب تصویری نزدیک و جزئینگر از تجربه یک زن در مواجهه با عشق، اجبار، ازدواج سنتی، خشونت خانگی و مادرشدن ارائه کرده است. روایت مژده اکبری نشان میدهد چگونه تصمیمهای لحظهای، فشار خانوادهها و ساختارهای نابرابر میتواند مسیر زندگی را عوض کند. برای شناخت لایههای پنهان روابط خانوادگی، نقش خاطره و بدن در رنج و تابآوری، این اثر نمونهای پرجزئیات و قابلتأمل است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به روایتهای زندگیمحور درباره کودکی، عشق، ازدواج، خشونت خانگی و تجربه زنان در خانوادههای شهری ایرانی علاقه دارند. همچنین به دانشجویان و علاقهمندان حوزههای مطالعات زنان، خانواده و روایتهای شخصی پیشنهاد میشود این اثر را بخوانند. «چشم به آسمان دوختهام. نفسم را در سینه حبس کردهام. میخواهم عطرت را تا همیشه در مشامم نگه دارم. تو دیر آمدی و زود رفتی و من به این دلخوشم که هنوز همان جایی نفس میکشم که تو بودی. کاش نرفته بودی! کاش بدانم در کجای جهانی! کاش یک جای دیگر نفس بکشی و من باز هم ببینمت. تو که باشی مرگ هم ترسی ندارد. من همچنان منتظرم ... . روزی که گفتند تو رفتی من هم مردم؛ حالا مردهای هستم که راه میرود و نفس میکشد اما زندگی نمیکند. خاطرات کودکیام را در خانهای با درب کلوندار و دالانی باریک و بلند به یاد میآورم. وارد حیاط که میشدی عطر یاس و محبوبه آمیخته به هم آنچنان در مشامت میپیچید که مست میشدی. حیاطی بزرگ با اتاقهای دورتادور دو طبقه با سقفی شیروانی که روزهای خوب کودکی در گوشه و کنارش نقش بسته بود. خانه ما در یکی از محلات پرجنبوجوش شیراز بود. وارد کوچه که میشدی بوی عرق بیدمشک خانم فضا را پر میکرد؛ انگار وارد باغی بزرگ و پرگل شده باشی. خانم خانهای قدیمی با ایوانی سرپوشیده داشت که عرق خانگی درست میکرد و عطر خانهاش دیوانهکننده بود. قرابههایی که دورش حصیربافی شده بود بهدنبال هم چیده شده بودند. بیشتر آنجا میماندم و یواشکی به حیاط پر از گل نسترن خانم نگاه میکردم. بالاخره نوبتت میرسید و خانم ظرفت را با تنگی کوچک شلپشلپ پر میکرد. باید میرفتی پایت را روی پله میگذاشتی و با بوی عطر نسترن و بیدمشک سرخوش بیرون میآمدی.»
حجم
۳۷۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۹۸ صفحه
حجم
۳۷۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۹۸ صفحه