
کتاب دست هایی که دیگر دست های من نبود
معرفی کتاب دست هایی که دیگر دست های من نبود
کتاب دستهایی که دیگر دستهای من نبود نوشتهی نسرین صومعه مجموعهای از چند داستان کوتاه است که نشر ناران آن را منتشر کرده است. این کتاب در حجمی کم، چند جهان متفاوت را کنار هم مینشاند؛ جهان مادرانی که میان کار و فرزند گرفتار شدهاند، دختران و زنانی که زیر سایهی جنگ، مهاجرت، فقر یا سنتهای سختگیرانه بزرگ شدهاند و جوانانی که میان رؤیاهای شخصی و واقعیتهای خشن جامعه گیر کردهاند. در مقدمهی کتاب، نویسنده از کودکیاش و علاقهی عمیقش به کتابخواندن میگوید و اینکه چگونه از دل همان خواندنها به نوشتن رسیده است؛ از کلاسهای نویسندگی تا گلدانهای بنفشهی آفریقایی که برایش استعارهای از رشد آرام و پیوستهی داستانها شده است. داستانها در فضاهایی آشنا میگذرند؛ از کوچه و مغازهی محله تا مدرسه، بیمارستان، کلانتری، میدان شهر کابل و زیرزمینهای نمور حاشیهی تبریز. در هرکدام، حادثهای ناگهانی یا زخمی قدیمی، زندگی شخصیتها را زیرورو میکند و آنها را در موقعیت انتخاب، سوگ یا مقاومت قرار میدهد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب دست هایی که دیگر دست های من نبود
کتاب دستهایی که دیگر دستهای من نبود مجموعهای از داستانهای کوتاه نسرین صومعه است که در ۹ متن مستقل شکل گرفتهاند و هرکدام برشی از زندگی شخصیتهایی درگیر با ترس، فقدان، مهاجرت، تبعیض و امید را روایت کردهاند. در فهرست کتاب با نامهایی مثل کاسه شلهزرد، تذکره شمیلا، سیبزمینی کبابی، غول چراغ جادو، بیبی خاطره، چه کردی بهرامخان؟، سود بانکی، کفشهای پاشنهبلند و دستهایی که دیگر دستهای من نبود روبهرو میشویم. این عناوین در نگاه اول ساده و روزمرهاند اما در متن، به نقطهی شروع بحرانها و گرههای عاطفی تبدیل شدهاند. برای نمونه در داستان کاسه شلهزرد، یک نذر ساده و کاسهای که روی لبهی پنجره میماند، همزمان با گمشدن حنا، دختر پنجساله، به نشانهای از گسست و عذاب وجدان مادر بدل میشود. در تذکره شمیلا، یک برگهی هشتونیم در یازده رنگی و واژهی «تذکره» در دفتر مدیر مدرسه، دریچهای به تجربهی دختران و زنان افغانستانی زیر سلطهی طالبان و مسیر پرپیچوخم مهاجرت باز کرده است. در ادامهی کتاب دستهایی که دیگر دستهای من نبود، داستانهایی مثل سیبزمینی کبابی و غول چراغ جادو به فضاهای آشنایتری مثل مهمانی دانشجویی در باغ یا دفتر یک مدرسهی ابتدایی میروند اما در دل همین موقعیتهای معمول، حادثههایی تکاندهنده رخ میدهد؛ از سوختن صورت عاطفه در آتشی که قرار بود فقط برای کبابکردن سیبزمینی باشد تا آرزوی سادهی مبارکه برای باسوادشدن، درحالیکه بدون مدرک و «قاچاقی» به ایران آورده شده است. در بیبی خاطره، روایت از کابل و میدان اعدام طالبان آغاز میشود و با فرار خانواده، عبور سخت از مرز، تاول پاها و رسیدن به زیرزمینی در حاشیهی تبریز ادامه پیدا میکند؛ جایی که خبر مرگ باباعیوض، پدر خانواده، از راه میرسد و سوگ مهاجرت را دوچندان میکند. در داستان پایانی که همنام کتاب است، عنوان دستهایی که دیگر دستهای من نبود بهنوعی چکیدهی تجربهی ازخودبیگانگی، ترس و فاصلهگرفتن از خویشتن در مواجهه با خشونت و کابوسهای تکرارشونده است. در مجموع، هر داستان با زاویهدیدی نزدیک به شخصیتها نوشته شده و بر جزئیات حسی، گفتوگوهای روزمره و تضاد میان دنیای درونی و بیرونی آنها تکیه کرده است.
خلاصه داستان دست هایی که دیگر دست های من نبود
در دستهایی که دیگر دستهای من نبود، نسرین صومعه در هر داستان، یک موقعیت بحرانی را محور قرار داده است تا از خلال آن، ترسها، آرزوها و کشمکشهای شخصیتها را نشان بدهد. در کاسه شلهزرد، زهرا مادری است که میان کار با کامپیوتر و خواهشهای دختر پنجسالهاش، حنا، گیر کرده است. حنا با اصرار میخواهد «اولین خرید تنهایی» را تجربه کند. زهرا با دلشوره قبول میکند و از پنجره، رفتن دخترش تا مغازه را دنبال میکند اما در لحظهای کوتاه، حواسش با زنگ در و کاسهی شلهزرد نذری پرت میشود. وقتی دوباره به کوچه نگاه میکند، حنا ناپدید شده است. جستوجوی دیوانهوار در کوچهها، مغازهها، کلانتری، بیمارستان و پزشکیقانونی، روایت را پیش میبرد و خواننده را در اضطراب مادر شریک میکند. صحنهی سردخانه و احتمال شناسایی جسد، اوج این اضطراب است؛ جایی که «دستهایی که دیگر دستهای من نبود» هم بهمعنای بیحسی و ازکارافتادن بدن زیر فشار ترس، و هم بهمعنای احتمال لمسکردن پیکری است که شاید دیگر متعلق به دختر او نباشد. در تذکره شمیلا، مدیر مدرسه با دختری افغانستانی روبهرو میشود که برای ثبتنام خواهرش، شمیلا، آمده است. او «تذکره» افغانستانی را روی میز میگذارد و از مسیر پرهزینه و پیچیدهی گرفتن مدرک ایرانی میپرسد. گفتوگو بهتدریج به خاطرات او از دانشگاه در مزارشریف میرسد؛ از روزهایی که با برقع و زیر گرمای طاقتفرسا درس میخواندند، تا زمانی که پردهای ضخیم میان استاد و دانشجویان دختر کشیده شد و درنهایت، با ایستادن طالبان جلوی در دانشگاه، تحصیل دختران ممنوع اعلام شد. روایت، شکنجهی معترضان، تجاوز، قتل برادر و فرار شبانهی خانواده به ایران را نیز دربرمیگیرد و نشان میدهد که یک برگهی سادهی ثبتنام، پشتصحنهای خونین و پرهزینه دارد. سیبزمینی کبابی داستان مهمانی دانشجویی در باغ است؛ جایی که دور آتش، بلال و سیبزمینی کباب میکنند، میرقصند و شوخی میکنند. سامیار، راوی، عاشق عاطفه است اما پیش از آنکه بتواند احساسش را بگوید، امیر با یک شوخی و اعلام «بلهگرفتن» از عاطفه، او را غافلگیر میکند. حسادت و خشم سامیار در اوج شلوغی مهمانی، به پرتابکردن تکهچوبی آتشگرفته منجر میشود که ناخواسته روی موهای عاطفه میافتد. تلاشهای دستپاچه برای خاموشکردن آتش، اشتباه در استفاده از گالن بنزین بهجای آب و دویدن عاطفه در باغ مثل «گلولهی آتش»، صحنهای هولناک میسازد. سامیار با بدن سوخته، خودش را سپر او میکند و بعد، در بیمارستان، میان عذاب وجدان، ترس از بازخواست پلیس و انتظار پشت در اتاق عمل معلق میماند. در غول چراغ جادو، مدیر مدرسه با مبارکه، زن شانزدهسالهای آشنا میشود که مادرخواندهی جاذبه، دانشآموز کلاس اول است و خودش مادر پسربچهای خردسال هم هست. مبارکه تعریف میکند که چگونه در چهاردهسالگی، بدون مراسم و حلقه، در ازای بستهای اسکناس، به علاءالدین، مردی میانسال و پدر جاذبه، «قول داده شده» و بعد، بدون مدرک و «قاچاقی» به ایران آورده شده است. او آرزوی باسوادشدن دارد اما شوهرش برای خودش مدرک نگرفته و از او فقط بهعنوان مراقب بچهها استفاده میکند. مدیر مدرسه با پیشنهاد اینکه مبارکه «نمایندهی کلاس» جاذبه شود و هر روز زودتر به مدرسه بیاید، راهی پیدا میکند تا در نمازخانه، خواندن و نوشتن را ازطریق گوشی موبایل و تمرینهای ساده به او یاد بدهد؛ جایی که برای مبارکه، مدیر بهنوعی غول چراغ جادو تبدیل شده است. بیبی خاطره، روایتی است از زنی افغان که همسرش، سردارولی، افسر بوده و حالا با رویکارآمدن «حکومت اسلامی» و طالبان، جان همهی خانواده در خطر است. صحنهی اعدام میدانی یک افسر و خانوادهاش در کابل، با شمشیر و تکبیر جمعیت، نقطهی عطفی است که بیبی خاطره را به تصمیم برای فرار میرساند. او جواهراتش را که هرکدام یادگاری از روزهای خوش و نشانهی پیوند با پدر و همسر است، در جعبهای جمع میکند تا بفروشند و هزینهی فرار دو خانواده را تأمین کنند. مسیر فرار، با تاول پاها، رشوهدادن در مرز، نشستن در ورودی تبریز و بعد، زندگی در زیرزمینی نمور و کار در کارگاه خیاطی ادامه پیدا میکند. درست زمانی که کمی احساس امنیت شکل گرفته، خبر تیرخوردن باباعیوض، پدر راوی، در درگیریای تصادفی، از کابل میرسد و سوگ دور از وطن را بر زندگی تازهشان تحمیل میکند. در داستان پایانی، چه کردی بهرامخان؟! و متن همنام کتاب، عنصر وهم و کابوس پررنگتر میشود. راوی با مردی بدبو، با موهای گرهخورده و ناخنهای چرک، در آشپزخانه روبهرو میشود که او را «نمیشناسد» اما مرد اصرار دارد که قبلاً دیده شده است. این حضور شبحوار، همراه با بوی زباله و مرگ، بهتدریج به نمادی از گذشتهای برمیگردد که راوی از آن فرار کرده است؛ گذشتهای که حالا در قالب «دستهایی که دیگر دستهای من نبود» بازمیگردد و او را وادار میکند با نقش خودش در یک فاجعه روبهرو شود.
چرا باید کتاب دست هایی که دیگر دست های من نبود را بخوانیم؟
دستهایی که دیگر دستهای من نبود از چند جهت قابلتوجه است. نخست اینکه نسرین صومعه در این کتاب، تجربههای بهظاهر دور از هم را کنار هم قرار داده است؛ از مادر شهری که درگیر کار آنلاین و تربیت فرزند است تا دختر افغانستانی پشت پردهی کلاس دانشگاه، زن نوجوانی که در ازای پول به مردی میانسال «قول داده شده» و خانوادهای که از کابل تا تبریز، مسیر فرار را با پاهای تاولزده طی کردهاند. این تنوع، تصویری چندوجهی از وضعیت زنان و خانوادهها در جغرافیایی مشترک اما با شرایط اجتماعی متفاوت میسازد. نکتهی دیگر، تمرکز کتاب بر لحظههای بحرانی است؛ لحظهی گمشدن کودک، بستهشدن در دانشگاه بهروی دختران، شعلهورشدن موهای عاطفه، بریدن گلوی افسر در میدان شهر، یا شنیدن خبر مرگ باباعیوض. این لحظهها، شخصیتها را وادار میکند که واکنش نشان بدهند، تصمیم بگیرند، احساس گناه کنند یا برای بقا راهی تازه پیدا کنند. خواندن این داستانها، امکان همحسی با موقعیتهایی را فراهم میکند که شاید در خبرها شنیده شده باشد اما در اینجا با جزئیات حسی و عاطفی، از زاویهی دید کسانی روایت شده که در مرکز حادثه قرار دارند. در کنار اینها، کتاب بهخوبی نشان داده است که چگونه چیزهای کوچک و روزمره، مثل یک کاسه شلهزرد، یک تذکره، یک سیبزمینی کبابی، یک دفتر و مداد یا یک جعبه جواهرات، میتوانند حامل معنایی بسیار بزرگتر شوند؛ نشانهای از گناه، امید، فرار، سوگ یا رؤیای باسوادشدن. برای کسانی که به روایتهای معاصر از مهاجرت، جنگ، تبعیض جنسیتی و زندگی روزمرهی طبقهی متوسط و فرودست علاقهمند هستند، این کتاب میتواند فرصتی برای دیدن این موضوعات از زاویهای نزدیک و انسانی باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن دستهایی که دیگر دستهای من نبود به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای کوتاه با محوریت زندگی زنان، مادران و دختران در ایران و افغانستان علاقهمند هستند. همچنین به خوانندگانی که دغدغهی مهاجرت، جنگ، تبعیض آموزشی، ازدواج زودهنگام و تجربههای عاطفی نسل جوان را دنبال میکنند، این کتاب پیشنهاد میشود. برای دانشجویان و علاقهمندان به ادبیات معاصر فارسی که میخواهند نمونههایی از روایتهای کوتاه دربارهی خشونت، سوگ، امید و مقاومت در بسترهای روزمره بخوانند نیز این اثر مناسب است.
حجم
۵۶۳٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۹۲ صفحه
حجم
۵۶۳٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۹۲ صفحه