کتاب در آغوش امواج احسان گل زردی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب در آغوش امواج

کتاب در آغوش امواج

انتشارات:نشر عطران
دسته‌بندی:
امتیازبدون نظر

معرفی کتاب در آغوش امواج

کتاب در آغوش امواج نوشته‌ی احسان گل‌زردی داستانی ماجراجویانه در دل دریا و در روستایی ساحلی است که زندگی مردمانش با موج‌ها، قایق‌ها و افسانه‌های کهن گره خورده است. نشر عطران آن را منتشر کرده است و متن پیش رو، ماجرای پسری جوان به نام ویل را روایت می‌کند که قلبش برای دریا می‌تپد و رؤیای کشف ناشناخته‌ها را در سر دارد. فضای کتاب از همان سطرهای آغازین، تصویر روستایی کوچک در آغوش اقیانوس را می‌سازد؛ جایی که ماهیگیرها هر صبح دل به آب می‌سپارند، کافه‌ی چوبی فیلیپ پیر پاتوق ملوان‌هاست و قصه‌های قدیمی، مثل موج، مدام بازمی‌گردند. در این کتاب، رابطه‌ی صمیمی ویل و فیلیپ، خاطره‌ی تلخ مرگ پدر ویل در دریا، افسانه‌ی «روح نگهبان دریا» و راز خلیج دلفین‌ها، در کنار کشف جزیره‌ای ناشناخته و رویارویی با موجودات شگفت‌انگیز، هسته‌ی اصلی ماجرا را شکل می‌دهد. متن، هم‌زمان که از صید ماهی، قایق‌ها و طوفان‌ها می‌گوید، به ترس‌ها، شجاعت، حس گناه، دوستی و کشش توقف‌ناپذیر انسان به سوی ناشناخته‌ها هم پرداخته است. در آغوش امواج با ترکیب صحنه‌های پرهیجان دریا، لحظه‌های آرام کافه، جشن‌های روستا و حضور سیرک و پیشگوی مرموز، جهانی سرشار از تصویر و اتفاق می‌سازد که مخاطب را همراه ویل، قدم‌به‌قدم به دل خطر می‌برد. نسخه‌ی الکترونیکی این اثر را می‌توانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.

درباره کتاب در آغوش امواج

کتاب در آغوش امواج داستان زندگی ویل، پسر جوانی از روستایی ساحلی است که همه‌چیزش با دریا تعریف می‌شود؛ از کار روزانه‌ی ماهیگیری تا رؤیاهای شبانه‌اش. احسان گل‌زردی در این کتاب، روستایی کوچک را تصویر کرده است که در آغوش اقیانوس پهناور قرار دارد؛ جایی که مردان هر صبح راهی اسکله‌ی نیزه‌ماهی می‌شوند، زنان در خانه‌ها مشغول کارند و کودکان در کوچه‌های سنگ‌فرش‌شده، رؤیای کاشفان بزرگ را بازی می‌کنند. کافه‌ی چوبی فیلیپ پیر، ملوانی که پایش را در حادثه‌ای دریایی از دست داده، مرکز روایت است؛ جایی که ماهیگیرها جمع می‌شوند، قهوه می‌نوشند، از صید روز حرف می‌زنند و قصه‌های قدیمی را زنده نگه می‌دارند. در همین فضاست که رابطه‌ی عاطفی عمیق بین فیلیپ و ویل شکل می‌گیرد؛ رابطه‌ای شبیه پدر و پسر که بر خاطره‌ی جان، پدر غرق‌شده‌ی ویل، سایه انداخته است. افسانه‌ی «روح نگهبان دریا» و هشدار همیشگی فیلیپ که «قبل از غروب، پاهات باید روی شن‌های ساحل باشه»، از همان ابتدا مثل خط قرمزی نامرئی در متن حضور دارد. کتاب در آغوش امواج در ادامه، ماجرا را از سطح زندگی روزمره‌ی روستا فراتر می‌برد و به سوی ناشناخته‌ها می‌کشاند. ویل با صید پانزده شیرماهی در خلیج دلفین‌ها، بدهی‌اش به فیلیپ را صاف می‌کند و احترام آقای اسمیت، ماهی‌فروش خسیس روستا را به دست می‌آورد، اما همین موفقیت، او را یک قدم دیگر به دل خطر نزدیک می‌کند. شب، کنار اجاق و بوی اردک‌ماهی کباب‌شده، فیلیپ برای نخستین‌بار حقیقت کامل حادثه‌ی مرگ جان و رویارویی خودش با «روح نگهبان دریا» را تعریف می‌کند؛ موجودی سیاه با دمی عظیم که بعد از غروب، انسان‌های مانده در آب را با خود می‌برد. در کنار این خط اصلی، حضور سیرک در روستا، پیشگویی پیرزن کولی درباره‌ی «جزیره و طوفان»، دوستی ویل با دیوید و سارا، و کشف جزیره‌ای ناشناخته با برکه‌ی آب شیرین، میمون بازیگوش و گردنبندی مرموز، لایه‌های تازه‌ای به داستان اضافه می‌کند. ماجراجویی ویل در جزیره، دیدن نیزه‌ماهی عظیم، نبرد خطرناک با آن، از کار افتادن موتورها و گرفتارشدن در دل دریا پس از غروب، داستان را به نقطه‌ای می‌رساند که در آن، افسانه و واقعیت به هم نزدیک می‌شوند و سرانجام، ورود دختری ناشناس به قایق در دل تاریکی، فصل تازه‌ای از روایت را آغاز می‌کند.

خلاصه داستان در آغوش امواج

داستان در آغوش امواج با معرفی روستایی ساحلی آغاز می‌شود که در آغوش اقیانوس پهناور قرار دارد. مردان هر صبح راهی اسکله‌ی نیزه‌ماهی می‌شوند، زنان به کار خانه مشغولند و کودکان در کوچه‌های باریک، رؤیای سفر و کشف را بازی می‌کنند. در یکی از خانه‌های چوبی، ویل زندگی می‌کند؛ پسر جوانی با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و قلبی که برای دریا می‌تپد. او صبح‌ها با شوق از خواب بیدار می‌شود، به کافه‌ی فیلیپ پیر می‌رود، قهوه و ساندویچ سرشیر و عسلش را می‌خورد و بعد، تنها سوار قایق کوچک خود راهی دریا می‌شود. فیلیپ، ملوانی سالخورده است که در یکی از سفرهایش پایش را از دست داده و زخمی عمیق روی چشمش دارد. او دیگر به دریا نمی‌رود، اما کافه‌اش کنار اسکله، پاتوق ماهیگیرهاست. رابطه‌ی او با ویل، رابطه‌ای پدرانه است؛ بدهی‌های ویل را می‌نویسد، برایش قهوه می‌ریزد و مدام تکرار می‌کند که «قبل از غروب، پاهات باید روی شن‌های ساحل باشه». ویل برای صاف‌کردن بدهی‌اش تصمیم می‌گیرد شیرماهی‌های درشت بگیرد و تا نزدیکی خلیج دلفین‌ها پیش می‌رود؛ جایی که نامش با هشداری نانوشته گره خورده است. او پانزده شیرماهی بزرگ صید می‌کند، به‌سختی پیش از غروب برمی‌گردد و با فروش ماهی‌ها به آقای اسمیت، بدهی‌اش را می‌پردازد. همان شب، کنار اجاق و بوی اردک‌ماهی کباب‌شده، فیلیپ برای نخستین‌بار حقیقت کامل حادثه‌ی سال‌ها پیش را می‌گوید: سفر مشترکش با جان، پدر ویل، برای شکار نیزه‌ماهی افسانه‌ای، گم‌کردن راه در طوفان، غرق‌شدن جان، ماندن خودش در دریا بعد از غروب و رویارویی با «روح نگهبان دریا»؛ موجودی سیاه با دمی عظیم که انسان‌های حریص را مجازات می‌کند و پای فیلیپ را در حمله‌ی کوسه از او می‌گیرد، اما جانش را می‌بخشد تا پیام هشدار را به روستا برساند. این روایت، ذهن ویل را پر از سؤال و کابوس می‌کند. روز بعد، همراه دوستانش دیوید و سارا به سیرک می‌رود. در محوطه‌ی سیرک، پیرزن کولی دست ویل را می‌خواند و از «جزیره‌ای» و «طوفانی» حرف می‌زند که باید مراقبش باشد. تصویر جزیره‌ای که ویل روز قبل در دوردست خلیج دلفین‌ها دیده بود، دوباره در ذهنش زنده می‌شود. شب، میان کشش ماجراجویی و هشدارهای فیلیپ و پیرزن، در کشمکشی درونی غلت می‌زند، اما صبح زود، پیش از بیدارشدن روستا، تصمیمش را گرفته است: با قایقش به‌سوی جزیره‌ی ناشناخته می‌رود. او به جزیره می‌رسد؛ ساحلی نقره‌ای، آب زلال، درختان بلند و برکه‌ای شگفت‌انگیز از آب شیرین در قلب جزیره، با قوها و اردک‌های رنگارنگ. میمون کوچکی او را می‌ترساند و بعد، با سیبی که ویل برایش پرت می‌کند، دوست می‌شود. روز بعد، ویل دوباره برمی‌گردد، این‌بار زودتر، با کوله‌ای پر از وسایل. از دامنه‌ی کوه آتشفشانی کوچک جزیره بالا می‌رود و در مسیر، گردنبندی ظریف با صدف‌ها و مروارید صورتی پیدا می‌کند؛ نشانه‌ای که می‌گوید این جزیره پیش از او هم میزبان کسی بوده است. همان‌وقت، در نزدیکی قایق، نیزه‌ماهی عظیمی از آب بیرون می‌پرد؛ موجودی باشکوه با باله‌ی بلند و نیزه‌ای کشیده. ویل که آن را با مرگ پدرش گره می‌زند، تصمیم می‌گیرد شکارش کند. او با سیم محکم و قلاب بزرگ، طعمه‌ای از ماهی مرکب آماده می‌کند، آن را به دریا می‌اندازد و سیم را به پایه‌ی موتورها می‌بندد. نیزه‌ماهی طعمه را می‌بلعد و نبردی فرساینده میان قدرت موتورهای قایق و نیروی وحشی ماهی آغاز می‌شود. قایق در آب می‌چرخد، سیم تا مرز پاره‌شدن کشیده می‌شود، موتورها داغ می‌کنند و دود از آن‌ها بلند می‌شود. سرانجام سیم پاره می‌شود، قایق ناگهان رها می‌شود و ویل به دریا پرت می‌شود. او با زحمت خود را به قایق می‌رساند، سیم پیچیده دور پروانه‌ها را زیر آب باز می‌کند، اما موتورها از کار افتاده‌اند و هیچ بادی هم در بادبان نیست. تنها سه ساعت تا غروب مانده و او در میانه‌ی اقیانوس، بدون امکان حرکت، رها شده است. ویل، در سکوت و بی‌حرکتی دریا، به هشدارهای فیلیپ و افسانه‌ی روح نگهبان فکر می‌کند. خورشید پایین می‌رود، آب‌ها سیاه می‌شوند و شب، بی‌ماه و بی‌ستاره، بر همه‌چیز می‌نشیند. او به اتاقک قایق پناه می‌برد و سعی می‌کند حتی نفس‌هایش را آرام کند. اما قایق شروع به لرزیدن می‌کند؛ چیزی از بیرون به بدنه می‌چسبد و آرام بالا می‌آید. صدای خزیدن روی عرشه، نزدیک‌تر می‌شود، انگشتانی از لای در به داخل می‌خزند و ناگهان در باز می‌شود. ویل و موجود ناشناس، هم‌زمان از ترس فریاد می‌کشند. با کنار رفتن ابرها، نور ماه چهره‌ی موجود را روشن می‌کند: دختری با صورتی سپید، موهای بلند سیاه و چشمانی تیره و درخشان، که با تعجب و اخم، به ویل خیره شده و می‌پرسد بعد از غروب آفتاب در دریا چه می‌کند؛ جایی که طبق افسانه‌ها، دیگر جای انسان‌ها نیست.

چرا باید کتاب در آغوش امواج را بخوانیم؟

در آغوش امواج از دل یک روستای کوچک ساحلی شروع می‌شود، اما خیلی زود به سفری گسترده‌تر میان ترس و شجاعت، افسانه و واقعیت، و امنیت ساحل و وسوسه‌ی ناشناخته‌ها تبدیل می‌شود. این کتاب، هم تصویر دقیقی از زندگی روزمره‌ی ماهیگیرها، کافه‌ی کنار اسکله، چانه‌زدن با ماهی‌فروش و دوستی‌های ساده‌ی جوان‌ها ارائه می‌دهد و هم لایه‌ای پررمزوراز از افسانه‌های دریایی، موجودات ناشناخته و جزیره‌ای پنهان را به آن اضافه می‌کند. خواننده در طول داستان، همراه ویل با دو کشش متضاد روبه‌رو می‌شود: از یک‌سو هشدارهای فیلیپ و افسانه‌ی روح نگهبان دریا که می‌گوید بعد از غروب، دریا جای انسان نیست، و از سوی دیگر، میل سیری‌ناپذیر به کشف، اثبات خود و روبه‌رو شدن با نیزه‌ماهی افسانه‌ای. این کشمکش درونی، در کنار صحنه‌های پرتنش نبرد با نیزه‌ماهی، گیر افتادن در دل دریا و ورود دختر ناشناس به قایق، داستان را برای کسانی که به ماجراجویی، تعلیق و فضاهای خیال‌انگیز علاقه دارند، جذاب می‌کند. در عین حال، رابطه‌ی عاطفی ویل و فیلیپ، خاطره‌ی جان و آنا، و دوستی ویل با دیوید و سارا، به متن گرمای انسانی می‌دهد و نشان می‌دهد پشت هر افسانه‌ای، رنج‌ها، فقدان‌ها و امیدهای واقعی آدم‌ها قرار دارد. این ترکیب از زندگی روزمره، افسانه، ماجراجویی و لحظه‌های احساسی، در آغوش امواج را به اثری تبدیل کرده است که هم برای همراهی با یک قصه‌ی پراتفاق مناسب است و هم برای فکرکردن به مرز میان احتیاط و جسارت، و بهایی که گاهی برای رؤیاپردازی پرداخت می‌شود.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

خواندن در آغوش امواج به کسانی پیشنهاد می‌شود که به داستان‌های ماجراجویانه در فضاهای دریایی، قصه‌های پر از تعلیق و کشف، و روایت‌هایی با حال‌وهوای افسانه‌های محلی علاقه دارند. همچنین به نوجوانان و جوانانی پیشنهاد می‌شود که از دنبال‌کردن قهرمانی کنجکاو، سرکش و درگیر انتخاب‌های دشوار لذت می‌برند و دوست دارند در کنار صحنه‌های پرهیجان، روابط عاطفی گرم و فضاهای تصویری پررنگ را تجربه کنند.

بخشی از کتاب در آغوش امواج

«ویل، آهسته نشست. پشتش را به دیوارهٔ قایق تکیه داد، دست‌هایش را همچون بال‌های مرغان دریایی بر لبه‌های قایق گشود و به خورشید چشم دوخت. تنها دو ساعت تا فرورفتن خورشید در دل اقیانوس باقی بود. سرش را پایین انداخت. لبخندی تلخ، بر لبانش نشست. «پسر احمق… آخه چطور این‌قدر بی‌فکر بودی؟ با خودت چی فکر کردی؟ می‌خواستی اون نیزه‌ماهی لعنتی، اون هیولای وحشی رو با قرقرهٔ شکار گربه‌ماهی به دام بندازی؟ حالا گیر افتادی… حتی با شنا هم به ساحل نمی‌رسی…» گرسنگی، ضعف و خستگی از صبح تا آن لحظه، همگی با هم بر سرش آوار شدند. ویل، چشم‌هایش را بست و فیلیپ را تصور کرد… فردا، وقتی قایقش در اسکله نباشد، وقتی در لحظهٔ غروب، از او خبری نرسد… آه، فیلیپ عزیز، متأسفم. فکر می‌کنم برای تو، از همه سخت‌تر خواهد بود. بعد، سارا و دیوید به ذهنش آمدند؛ احتمالاً آن‌ها هم چند روزی بی‌قرار می‌شوند… اما بعد، همه چیز کمکم فراموش خواهد شد. درست مثل جان، پدرم… و آنا، مادرم. شاید منصفانه نبود؛ اینکه من، آخرین عضو این خانواده، هم به همین سرنوشت دچار شوم… آن‌هم این‌گونه، در جوانی، دور از ساحل و آغوش زندگی. بال اندیشه‌اش او را به آن لحظهٔ برخورد با هیولای ترسناک که فیلیپ از آن برایش گفته بود برد. شاید… شاید اگر التماس می‌کرد، جواب می‌داد. شاید، درست مثل فیلیپ، پای او را هم قطع می‌کرد و به ساحل می‌انداخت… حداقل زنده می‌ماند. اما ذهنش دیگر درست کار نمی‌کرد. خاطرات، یکی پس از دیگری، مثل فیلم‌هایی کوتاه، از مقابل چشمانش می‌گذشتند—بی‌وقفه، گنگ و مواج؛ آمیخته با بوی دریا، طعم شور لب‌ها و نور خستهٔ خورشید.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۲۰۴٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۶۲ صفحه

حجم

۲۰۴٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۶۲ صفحه

قیمت:
۳۹,۰۰۰
۲۹,۲۵۰
۲۵%
تومان