کتاب شن های روان ران روی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب شن های روان

کتاب شن های روان

معرفی کتاب شن های روان

کتاب شن‌های روان نوشته‌ی ران روی با ترجمه‌ی شهناز ایلدرمی داستان معمایی و پرهیجانی است که نشر گل آذین آن را منتشر کرده است. این کتاب ماجراهای سه دوست به نام‌های دینک، جاش و روث‌رز را روایت می‌کند که در شهر کوچک و آرامی به نام گرین‌لان زندگی می‌کنند و ناگهان وسط ماجرایی عجیب از آتش‌سوزی، دزدی و شن‌های روان گرفتار می‌شوند. در این داستان، یک قلک پلاستیکی بزرگ به شکل اردک که در ایستگاه آتش‌نشانی شهر قرار دارد و همه برای ساختن پلی امن مخصوص عبور اردک‌ها در آن پول می‌اندازند، به‌طور مرموزی ناپدید می‌شود. هم‌زمان آتشی مشکوک در چمنزار نزدیک رودخانه روشن می‌شود و رد یک جیپ زرد، یک مرد گوش‌گنده، یک پیشبند سبز سوپرمارکت و درنهایت شن‌های روان، سه قهرمان نوجوان داستان را وارد ماجرایی می‌کند که از یک شب‌مانی ساده در انبار شروع می‌شود و به کشف یک دزد حرفه‌ای ختم می‌شود. شن‌های روان با فضایی سرزنده، شخصیت‌های کنجکاو و ماجرایی پر از سرنخ، تعقیب، حدس و اشتباه، خواننده را همراه خود از انبار و ایستگاه آتش‌نشانی تا سوپرمارکت، رودخانه و شن‌های روان می‌برد و در پس این ماجرا، از همکاری، مسئولیت‌پذیری و اهمیت مراقبت از حیوانات هم حرف زده است. نسخه‌ی الکترونیکی این اثر را می‌توانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.

درباره کتاب شن های روان

کتاب شن‌های روان داستانی معمایی و ماجراجویانه است که ران روی در آن سه دوست نوجوان، دینک، جاش و روث‌رز را در مرکز یک پرونده دزدی غیرعادی قرار داده است. ماجرا در شهر کوچک گرین‌لان می‌گذرد؛ جایی که مردم برای نجات اردک‌ها از خطر تصادف با ماشین‌ها تصمیم گرفته‌اند پلی باریک و مخصوص برای عبور آن‌ها روی جاده رودخانه بسازند و برای این کار، یک قلک پلاستیکی بزرگ و شفاف به شکل اردک را در ایستگاه آتش‌نشانی گذاشته‌اند تا همه در آن پول بیندازند. داستان از یک شب‌مانی ساده در انبار آغل خانه جاش شروع می‌شود؛ جایی که سه دوست پول‌های پس‌انداز شده‌شان را می‌شمارند تا صبح روز دوشنبه آن را به قلک اردک اضافه کنند. اما نیمه‌شب، آتشی مشکوک در چمنزار کنار رودخانه روشن می‌شود، ماشین آتش‌نشانی ایستگاه را ترک می‌کند و صبح روز بعد، وقتی بچه‌ها همراه افسر فالون به سراغ قلک می‌روند، متوجه می‌شوند که قلک اردک ناپدید شده است. از این‌جا به بعد، شن‌های روان به‌تدریج سرنخ‌ها را رو می‌کند: تکه چوب نیمه‌سوخته‌ای با حروف ET CO، رد یک جیپ زرد، شهادت مرد سالخورده‌ای به نام آقای پاکت که «اردکی غول‌آسا» را در صندلی کناری جیپ دیده، و بعد، رد پالت‌های چوبی سوپرمارکت گرین‌لان که پای مدیر فروشگاه، درک راب، و کارمندی به نام مارتین فلیس را وسط ماجرا می‌کشد. کتاب شن‌های روان در چندین فصل کوتاه و پرریتم پیش می‌رود و هر فصل با یک گره یا کشف تازه تمام می‌شود؛ از آتش‌سوزی شبانه و ناپدیدشدن قلک گرفته تا پیدا شدن جای آتش در چمنزار، کشف تکه چوب سوخته، گفت‌وگو با آتش‌نشان‌ها، سرزدن به سوپرمارکت، تعقیب رد جیپ تا کنار رودخانه و درنهایت، ورود به بخش خطرناک رودخانه که شن‌های روان در آن پنهان شده‌اند. ران روی در این کتاب از شخصیت‌های فرعی متعددی استفاده کرده است؛ افسر فالون، آتش‌نشان‌ها (جیک و لنی)، الی صاحب رستوران، آقای پاکت و سگش راندولف، دوقلوهای شیطان خانواده جاش و دختری که ایده ساخت پل اردک را داده است، همگی در شکل‌گیری فضای شهر و پیشبرد معما نقش دارند. در طول داستان، بچه‌ها با کمک همین آدم‌ها و با استفاده از مشاهده، سؤال‌پرسیدن، ترکیب سرنخ‌ها و کمی هم شجاعت، قدم‌به‌قدم به حقیقت نزدیک می‌شوند. اوج ماجرا زمانی است که رد لاستیک‌ها کنار رودخانه پیدا می‌شود، جاش و دینک در شن‌های روان گیر می‌افتند، آتش‌نشان‌ها آن‌ها را نجات می‌دهند و بعد با کمک کابل و قلاب، جیپ زرد و قلک اردک را از زیر شن‌های روان بیرون می‌کشند. در پایان، با پیدا شدن پیشبند سبز سوپرمارکت و اتیکت «سلام! من مارتینم» و حضور افسر فالون در دفتر مدیر فروشگاه، حلقه معما بسته می‌شود و شهر می‌تواند با پول نجات‌یافته، پل اردک را بسازد.

خلاصه کتاب شن های روان

داستان شن‌های روان از شبی شروع می‌شود که دینک، جاش و روث‌رز تصمیم گرفته‌اند در انبار آغل خانه جاش شب‌مانی کنند. آن‌ها پول‌هایی را که یک سال برای کمک به ساخت پل مخصوص اردک‌ها پس‌انداز کرده‌اند، می‌شمارند تا روز دوشنبه آن را به قلک پلاستیکی بزرگ و شفافی که در ایستگاه آتش‌نشانی قرار دارد اضافه کنند. نیمه‌شب، اسب کوچک جاش، پولی، و سگش، پال، بی‌قرار می‌شوند و دینک را بیدار می‌کنند. او بیرون می‌رود و در دوردست نور چراغ‌های ماشینی را می‌بیند که بعد ناپدید می‌شود. کمی بعد، بوی دود و شعله‌ای نارنجی در چمنزار کنار رودخانه دیده می‌شود و ماشین آتش‌نشانی برای خاموش‌کردن آتش از ایستگاه خارج می‌شود. صبح روز بعد، بچه‌ها به محل آتش‌سوزی می‌روند و در میان خاکسترها تکه چوب نیمه‌سوخته‌ای پیدا می‌کنند که روی آن حروف ET CO حک شده است. هم‌زمان متوجه می‌شوند که ظرف‌های پول خودشان در انبار ناپدید شده اما خیلی زود معلوم می‌شود دوقلوهای کوچک خانواده جاش آن‌ها را پیدا کرده و به‌عنوان «گنج دزدان دریایی» به خانه آورده‌اند. وقتی همراه افسر فالون به ایستگاه آتش‌نشانی می‌روند، با شگفتی می‌فهمند که قلک اردک هم ناپدید شده است. افسر فالون حدس می‌زند آتش چمنزار برای بیرون کشیدن آتش‌نشان‌ها از ایستگاه و فراهم‌کردن فرصت دزدی روشن شده است. مرد سالخورده‌ای به نام آقای پاکت هم شهادت می‌دهد که نیمه‌شب یک جیپ پرسرعت را دیده که از کنار او رد شده و چیزی شبیه «اردک غول‌آسا» روی صندلی کناری‌اش بوده است. بچه‌ها با پیگیری سرنخ‌ها، از آتش‌نشان‌ها می‌شنوند که چند روز قبل مردی درشت‌هیکل با گوش‌های خیلی بزرگ به ایستگاه آمده و احتمالاً قلک را دیده است. بعد، با کمک الی در رستوران، می‌فهمند که تکه چوب سوخته، بخشی از پالت‌های چوبی «کمپانی پالت شرق» است و این پالت‌ها از سوپرمارکت گرین‌لان آمده‌اند؛ جایی که هر کسی می‌تواند برای شومینه یا کارهای دیگر، پالت بردارد. این سرنخ، پای سوپرمارکت و مدیرش، درک راب، را وسط می‌کشد. در سوپرمارکت، بچه‌ها می‌بینند که پالت‌ها واقعاً در دسترس همه هستند و می‌فهمند که دزد می‌توانسته نیمه‌شب به‌راحتی از آن‌ها برای روشن‌کردن آتش استفاده کند. با راهنمایی آقای پاکت، بچه‌ها به کنار جاده رودخانه می‌روند و رد لاستیک‌هایی را پیدا می‌کنند که مستقیم از جاده به سمت رودخانه رفته‌اند. آن‌ها حدس می‌زنند جیپ به‌جای پیچیدن، مستقیم وارد رودخانه شده است. وقتی برای بررسی بیشتر وارد آب می‌شوند، جاش و دینک در شن‌های روان گیر می‌افتند و با کمک جیک و لنی، دو آتش‌نشان، و یک نردبان نجات داده می‌شوند. همان‌جا جاش با پایش به چیزی تیز برخورد می‌کند و متوجه می‌شود که آنتن جیپ زیر شن‌هاست. لنی با کابل و قلاب به آب می‌رود، سپر جیپ را پیدا می‌کند و با کمک ماشین آتش‌نشانی، جیپ زرد و قلک اردک از زیر شن‌های روان بیرون کشیده می‌شوند. قلک پر از آب، لجن و شن است اما هنوز سر جایش است. در میان زباله‌های شسته‌شده از داخل جیپ، یک پیشبند سبز با اتیکت «سلام! من مارتینم» پیدا می‌شود. بچه‌ها با دیدن دیوار عکس‌های کارکنان سوپرمارکت، مرد گوش‌گنده‌ای را که در قایق پارویی دیده بودند، به‌عنوان مارتین فلیس شناسایی می‌کنند. هم‌زمان، افسر فالون با استفاده از مدارک داخل داشبورد جیپ، نام و آدرس صاحب آن را پیدا کرده و متوجه می‌شود که او در سوپرمارکت کار می‌کند. وقتی بچه‌ها و افسر فالون به دفتر درک راب می‌رسند، مارتین در حال استعفا دادن و درخواست چک حقوقش است تا «فوراً شهر را ترک کند». افسر فالون با نشان‌دادن پیشبند خیس، او را به اتهام دزدی بازداشت می‌کند. در پایان، پس از تمیزکردن و شمردن سکه‌ها، پول کافی برای ساخت پل اردک فراهم می‌شود و چند هفته بعد، پل باریک و چوبی روی جاده رودخانه نصب می‌شود. در مراسم افتتاح، پس از ساعتی انتظار، یک اردک مادر با پنج جوجه اردک زرد از روی پل عبور می‌کند و بدون خطر از جاده می‌گذرد؛ نتیجه تمام تلاش‌ها و پیگیری‌های بچه‌ها و مردم شهر در برابر چشمشان جان می‌گیرد.

چرا باید کتاب شن های روان را بخوانیم؟

شن‌های روان ترکیبی از معما، ماجراجویی و فضای گرم یک شهر کوچک است که در آن سه نوجوان کنجکاو، با استفاده از مشاهده و فکرکردن، گره‌ای به‌ظاهر پیچیده را باز می‌کنند. این کتاب نشان داده است که چطور چند سرنخ ساده مثل تکه چوب سوخته، رد لاستیک روی علف‌ها، پیشبند سبز سوپرمارکت و شهادت چند نفر مختلف، وقتی کنار هم قرار بگیرند، می‌توانند تصویر روشنی از یک ماجرا بسازند. در طول داستان، همکاری دینک، جاش و روث‌رز با هم و با بزرگ‌ترها، از افسر فالون و آتش‌نشان‌ها گرفته تا الی و آقای پاکت، نمونه‌ای از این است که حل یک مشکل شهری، مثل نجات اردک‌ها و ساخت پل، نتیجه کار جمعی است نه تلاش یک قهرمان تنها. این کتاب در عین روایت یک ماجرای پرکشش، به‌طور غیرمستقیم درباره مسئولیت‌پذیری نسبت به حیوانات و محیط اطراف هم صحبت کرده است. ایده ساخت پل اردک از یک دانش‌آموز شروع می‌شود، مردم شهر با انداختن سکه در قلک آن را جدی می‌گیرند و درنهایت، همین مشارکت عمومی است که باعث می‌شود دزدی پول هم به مسئله‌ای مهم برای همه تبدیل شود. از طرف دیگر، شن‌های روان لحظات هیجان‌انگیزی مثل گیر افتادن در شن‌های روان، بیرون کشیدن جیپ از رودخانه و تعقیب سرنخ‌ها در شهر دارد که خواندن آن را برای مخاطب نوجوان جذاب می‌کند. در کنار این‌ها، طنز ملایم گفت‌وگوها، شیطنت‌های جاش، حساسیت‌های روث‌رز و آرامش دینک، فضای داستان را زنده و نزدیک به دنیای نوجوانان نگه داشته است. خواندن این کتاب می‌تواند هم حس کنجکاوی را تغذیه کند، هم نشان دهد که دقت در جزئیات و پرسیدن سؤال‌های درست چقدر در فهمیدن اتفاقات اطراف مؤثر است.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

شن‌های روان به کسانی پیشنهاد می‌شود که به داستان‌های معمایی و ماجراجویانه با قهرمانان نوجوان علاقه دارند. به نوجوانانی پیشنهاد می‌شود که از دنبال‌کردن سرنخ‌ها، حدس‌زدن دزد و کنار هم گذاشتن جزئیات لذت می‌برند. همچنین به کسانی پیشنهاد می‌شود که دغدغه محیط‌زیست و حیوانات را دارند و دوست دارند ببینند یک مسئله ساده شهری چطور می‌تواند محور یک داستان پرهیجان شود. این کتاب برای والدین و مربیانی هم مناسب است که به‌دنبال متنی داستانی برای گفت‌وگو درباره همکاری، مسئولیت‌پذیری و دقت در نشانه‌ها با بچه‌ها هستند.

بخشی از کتاب شن های روان

«فقط پنج دقیقه طول کشید تا ماشین آتش‌نشانی گرین‌لان به آتش رسید. دینک و روث‌رز کنار انبار ایستاده بودند. آن‌ها و جاش و پدر و مادرش به آتش‌نشانان که مشغول خاموش کردن آتش بودند نگاه می‌کردند. برادلی، برادر جاش درحالی‌که دست پدرش را تکان می‌داد گفت: «می‌خوام برم ماشین آتش‌نشانی رو ببینم!» پدرش گفت: «نمی‌شه، درضمن آتیش خاموش شده و شما باید برید بخوابید.» برادلی، قل دیگر برایان غر زد و گفت: «نه، من می‌خوام بیدار بمونم! وقت بازی کردنه!» پدر جاش فقط خندید. دینک به ساعتش نگاه کرد. ساعت تقریباً یک‌ونیم بود. او می‌توانست چراغ‌های ماشین آتش‌نشانی را از آن طرف چمنزار ببیند. صدای آتش‌نشانان به سختی شنیده می‌شد. چند دقیقه بعد آن‌ها دیدند که ماشین آتش‌نشانی آنجا را ترک کرد. چیزی نگذشت که چراغ‌های پشت آن هم در جاده ناپدید شدند. مادر جاش گفت: «خیلی خب، هیجان تموم شد، همه به رختخواباشون برگردن.» پدر جاش درحالی‌که برادلی را به خانه می‌برد گفت: «شما سه تا یه کم بخوابید.» جاش گفت: «باشه بابا.» بچه‌ها و پال به طرف انبار به‌راه افتادند. پال دوباره خودش را کنار پولی روی علف‌ها انداخت و بچه‌ها هم داخل کیسه‌های خوابشان شدند. ناگهان دینک از جا بلند شد و گفت: «هی بچه‌ها، همین الان یه چیزی رو فهمیدم. من شاید کسی که آتیش راه‌انداخته رو دیده باشم!» جاش پرسید: «داری از چی حرف می‌زنی؟» دینک توضیح داد: «قبل از این که بوی آتیش رو احساس کنیم پولی من رو بیدار کرد. من رفتم و به اطراف یه نگاهی انداختم و اون طرف کنار رودخونه چراغای ماشین رو دیدم!» روث‌رز گفت: «شاید شب یکی اونجا چادر زده.» او خمیازه کشید. «می‌تونیم صبح بریم نگاه بندازیم.» دینک با خودش فکر کرد تقریباً صبح شده و ادای خمیازه کشیدن روث‌رز را درآورد. او دوباره دراز کشید. داشت خوابش می‌برد که صدای خش‌خشی را در تاریکی شنید.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۲٫۸ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۸۸ صفحه

حجم

۲٫۸ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۸۸ صفحه

قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
۵۰,۰۰۰
۵۰%
تومان