روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌
۴٫۵از ۲ نظر

دانلود کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
۴٫۵از ۲ نظر
۴٫۵از ۲ نظر
۴٫۵از ۲ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب روزگ‍اران‌: ک‍ت‍اب‌ اس‍ارت‌

گزیده‌ای از متن کتاب: یکی از کارهایم توی جبهه خنداندن بچه‌ها بود؛ ادای پیرمردها را درمی‌آوردم، تقلید صدا می‌کردم. بدم نمی‌آمد اسیر شوم. فکر می‌کردم اسارت یک جور زندان در بسته است. گفتم بروم بچه‌ها را بخندانم تا اسارت بگذرد. وقتی دست‌هایم را بردم بالا، گفتم «الحمدلله رب العالمین.»

به چیزی که می‌خواستم رسیدم. تا دمِ آخر هم بچه‌ها را می‌خنداندم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
|قافیه باران|
۱۳۹۸/۰۹/۲۲

با ۱۰۰ خاطره ی کوتاه از اسارت جنگ همراه بشید..... تلخه حقیقتا! ...غربت و دوری ، شکنجه ، گرسنگی ، بیماری و جراحت ، نبود ابتدایی ترین امکانات.... اما این وسط کدبانویی اسرای عزیزمون هم جالبه! .................. هر آسایشگاه یک تکه زمین کوچک داشت

- بیشتر
S
۱۳۹۵/۰۹/۲۶

100خاطره کوتاه از اُسرا خاطراتی از صبر و مقاومت این عزیزان. گفته بود مترجم نمیخوام خودم دردم رو میگم شکم درد داشت دکتر به ش گفته بود چته؟ به شکمش اشاره کرده بود و گفته بود : "فی قُلوبهم مَرَضا " دکتر هم بهش

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
هر روز صبح موقع تقسیم آش می‌گفتم «برادرها، بیاید آخرین آشتون رو ببرید.» می‌گفتند «تو هر روز داری همین رو می‌گی و ما هنوز این‌جاییم.» می‌گفتم «آقا آخرین آشتونه دیگه، تا فردا از آش خبری نیست.» آخر یک روز بچه‌ها گفتند «دیگه این رو نگو. خسته شدیم از بس گفتی.» همان‌موقع بلندگوی اردوگاه اعلام کرد که قرار است بیست و ششم مرداد تعویض اسرا شروع شود. با گریه گفتم «آخرین آشتون رو بخورید که داریم تعویض می‌شیم.»
S
ابوغریب که بودیم، اتاق اتاق بود. هر اتاق سه چهار نفر. با مشت کوبیدن به دیوار با هم حرف می‌زدیم و از بقیه خبر می‌گرفتیم. توی یکی از این اتاق‌ها چهارتا دختر بودند.
S
ارتشی بود. داوطلب نبود، آورده بودندش جبهه. کم‌کم آمد توی جمع بسیجی‌های آسایشگاه.   یکی از چشم‌هایش دید نداشت، همین شد که اسمش درآمد برود ایران. نرفت. ماند پیش رفقای تازه‌اش.
S
یکی از عراقی‌ها گفته بود «چرا وقتی ما اذیتتون می‌کنیم، ساکتید؟ ما از این سکوتتون می‌ترسیم.»
|قافیه باران|
ما به‌ش می‌گفتیم «تونل وحشت.» خودشان می‌گفتند «یوم‌القیامه.» یک ردیف راست، یک ردیف چپ، می‌ایستادند کابل به دست. باید از بینشان می‌گذشتیم. سر و صورتمان را با دست می‌گرفتیم و می‌رفتیم.
|قافیه باران|
با آرد و شیر خشک، زولبیا درست می‌کردیم. واسه‌ی ماستش یا سهمیه‌ی شیر خشک بیمارها را می‌گرفتیم یا از عراقی‌ها می‌خریدیم، آردش هم که از خمیر نان‌ها بود. می‌ریختیم توی یک قیف پارچه‌ای و زولبیا درست می‌کردیم.
|قافیه باران|
چند نفر خلبان هم توی زندان بودند. آن را که ارشد بود، کردیم فرمان‌دهمان. نمی‌گذاشت عراقی‌ها تنبیه‌مان کنند. می‌گفت «من خودم تنبیه‌شون می‌کنم، حق ندارید کسی رو ببرید.» این اواخر رئیس زندان جلویش پا می‌کوبید.
|قافیه باران|
قوطی‌های خالی پودر رخت‌شویی را می‌خواباندیم توی آب؛ دو روز. ورق‌ورق می‌شد. اگر آب صابون داشتیم، توی آب صابون بیش‌تر ورق‌ورق می‌شد. ورقه‌ها را می‌زدیم به دیوار تا خشک شود. می‌شد یک دفترچه‌ی هجده برگی، یعنی رکورد هجده برگ بود.
|قافیه باران|

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۱ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۹/۰۸/۲۴
شابک۹۷۸-۶۰۰-۵۱۸۲-۴۰-۸
دسته بندی
تعداد صفحات۱۰۱صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۹/۰۸/۲۴
شابک۹۷۸-۶۰۰-۵۱۸۲-۴۰-۸