کتاب تجمل و تاریکی لورا امی اشلیتس + دانلود نمونه رایگان
تصویر جلد کتاب تجمل و تاریکی

کتاب تجمل و تاریکی

امتیازبدون نظر

معرفی کتاب تجمل و تاریکی

کتاب «تجمل و تاریکی» نوشتۀ لورا امی اشلیتس و ترجمۀ مائده توحیدی است و انتشارات ابوعطا آن را منتشر کرده است.

درباره کتاب تجمل و تاریکی

تجمل و تاریکی، رمانی فانتزی و مرموز است که داستان آن در لندن قرن نوزدهم اتفاق می‌افتد. داستان حول دختری به نام کلارا وینترمیوت، فرزند دکتری ثروتمند، و عروسک‌گردانی مرموز به نام پروفسور گریزینی و ۲ دستیار یتیم و کودک او، لیزی رز و پارسفال، می‌چرخد. کلارا که به‌شدت شیفتهٔ نمایش‌های عروسکی گریزینی است، او را برای اجرای نمایشی خاص به جشن تولد ۱۲ سالگی‌اش دعوت می‌کند. گریزینی که از عروسک‌های خارق‌العاده و جادویی در نمایش‌هایش استفاده می‌کند، با کاروانی پر زرق‌وبرق و همراه با دستیارانش به جشن تولد کلارا می‌آید. روز پس از جشن، کلارا به طرز اسرارآمیزی ناپدید می‌شود. همه شک می‌کنند که این اتفاق کار گریزینی است و او مجبور به فرار از لندن می‌شود. در ادامهٔ داستان، دستیاران گریزینی، یعنی لیزی و پارسفال، درگیر ماجراهایی می‌شوند که آن‌ها را به عمارت مرموزی می‌کشاند. در این عمارت، با جادوگری قدرتمند به نام کسیوسا آشنا می‌شوند که میراثی تاریک و مهلک دارد و به دنبال راهی برای رهایی از این میراث است. این جادوگر با نیت‌هایی خطرناک و نقشه‌هایی پر از فریب، آن‌ها را درگیر مسیری پر رمز و راز می‌کند.

تجمل و تاریکی ترکیبی از عناصر ترس، معما و جادو را به تصویر می‌کشد و از جذابیت‌های تاریخی و داستان‌های خیالی بهره می‌برد. داستان تجمل و تاریکی با فضایی تاریک و پر از جزئیات پیچیده، سرگذشت این شخصیت‌ها و تصمیم‌های سرنوشت‌سازشان را دنبال می‌کند. کلارا، با دنیای به‌ظاهر کامل اما پر از اندوه و احساس گناه، لیزی رز و پارسفال که در جستجوی هویت و امنیت هستند و گریزینی و جادوگر کسیوسا که اسرار گذشته‌شان در تاریکی به هم گره‌خورده، همگی نقشی مؤثر در ساختار پیچیده و مرموز این رمان دارند.

خواندن کتاب تجمل و تاریکی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به نوجوانان و علاقه‌مندان به رمان‌های رازآلود پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب تجمل و تاریکی

«جادوگر می‌سوخت. سرگردان از گرما، در دریایی از ملحفه افتاده بود. گرمای تب و کابوس‌هایی که به همراه داشت، آزارش می‌داد نه آتش. چشم‌هایش را باز کرد. به‌سختی نفس می‌کشید. نه بوی دودی و نه صدای ترق توروق سوختن وجود داشت. هنوز مرگش نرسید.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است