یکصدا فریاد زدند: «به تمامی قدرت فراوانت و به عشق عمیقی که بین ما دو نفر وجود دارد، قسم میخوریم که ما میخواهیم تا همواره زندگی خویش را دست در دست همدیگر بگذرانیم
خزان
«شایرا» و «شانان» با شادمانی و رضایتمندی به زندگی مشترک خویش ادامه دادند و بچههای زیبای زیادی را بهدنیا آوردند و بزرگ کردند. آنها میدانستند که پاکدلی سرانجام با نیکبختی همراه میگردد.
شاهدخت کتاب ها
تبسّم «شایرا» وسیعتر از افق اقیانوس و قلبش بزرگتر از قلههایی بود که سر بر آسمان میساییدند. چشمانش از آبیترین آبها درخشانتر بود؛ یعنی همان جایی که خانهی وی در اعماقش قرار داشت. موهای طلایی و موّاج او همچون آبشاری از پشت سر تا کمرش میرسیدند. «شایرا» دُمی باریکتر از ماهیان داشت و این موضوع کمک میکرد تا سریعتر از از سایر «انسان ماهیها» در دریا شنا کند و به بالا جهش نماید. صدایش نظیر آهنگی افسونگر به نرمی باد دریای شمال و بهسرعت بادهای طوفانی تا مسافتهای بسیار طولانی در خشکی جریان مییافت. زمانی که «شایرا» غمگین بود، شروع به آوازخواندن مینمود و امیدوار بود که فرد مورد نظرش بتواند آوازش را بشنود و به سویش آید. آن شخص مردی بود که او بیش از هر چیزی برایش احساس دلتنگی مینمود.
Anita Moghaddam💙💙
قلب «شایرا» با شدت میتپید آن چنان که «شایرا» صدای ضربان آن را میشنید. او به فوریت روح «شانان» را تشخیص داد و حضورش را احساس نمود.
نجمه بهروزی
«شایرا» و «شانان» به همدیگر نگریستند و مشاهده کردند که «شایرا» دیگر یک پری دریایی و «شانان» دیگر یک «انسان اسبی» نیستند. آنها اینک دو انسان همانند دیگر
نجمه بهروزی
دویست سال گذشت. دوستان دریایی «شایرا» میدانستند که او از دوری «شانان» بسیار غمگین میباشد، ولیکن امیدوار است که عاقبت «شانان» برگردد تا بار دیگر در کنار یکدیگر زندگی کنند.
H.B
بعد از ظهر بسیار آفتابی و گرمی بود. «شایرا» همراه با دوستان صمیمیش «عایشا» و «کاسیا» در آب اقیانوس شنا میکردند و دمهای زیبای خویش را با مسرّت بر امواج کفآلود میکوبیدند. آنها برای ساعتها به بازی مورد علاقهی خویش پرداختند. در ضمن این بازیها، قرار بر این بود که هر کدام از پریهای دریایی که به بالاترین ارتفاع از سطح امواج پرش نماید، به عنوان پرنسس دریا در همان روز انتخاب شود.
~آلْبا~☘️
آنها در حین بازی و جستوخیزهایشان آن قدر شوخی و لودگی کردند و به همدیگر خندیدند که شکمهایشان درد گرفت. سرانجام «شایرا» تصمیم گرفت که آن روز اجازه بدهد تا «عایشا» برندهی مسابقه شود، زیرا همواره احساس میکرد که همگی خوشحالتر خواهند بود، اگر سایر دوستان نیز سهمی از برندهشدن داشته باشند.
~آلْبا~☘️
زمانی که «شایرا» غمگین بود، شروع به آوازخواندن مینمود و امیدوار بود که فرد مورد نظرش بتواند آوازش را بشنود و به سویش آید. آن شخص مردی بود که او بیش از هر چیزی برایش احساس دلتنگی مینمود.
او «شانان» نام داشت و تنها عشق زندگیش بود. اینک «شایرا» در بُحت و سرگشتگی غریبی قرار داشت و آن اینکه «شانان» این زمان در کجاست و چه کار میکند؟
نظرات کاربران
دوستانی که منفی نظر دادن برن توضیحاتو بخونن این کتاب مخصوص کودکانه 😑😐😂
قشنگ بود. مثبت و آرامش بخش
بچگانه بود
ارزش خوندن ندارد
خیلی قشنگ بود
درسته که داستان کودکانه است ولی ایده ای تازه ، جذاب و خیلی ساده داره اما با وجود ساده گیش بامزه است. برای یکبار خوندن هم خوبه 🌸
قصه های افسانه ای رو که با تخیل و خلاقیت نوشته شده باشه دوست دارم و چه بهتر که موضوعش عشق راستین باشه
کاملا بلاتکلیف!
داستان جالبی بود خسته کننده نیست
کتاب زیبا و آرامش بخشی بود ولی بیشتر برای کودکان توصیه می شود 🩵✨